high school love

39 5 0
                                    


The one that got away | Brielle Von Hugel

"اولین باری که دیدمش داشت فوتبال بازی میکرد قدش تقریبا از همه بلندتر بود اون موقع ها علاقه ای به ورزش کردن با بقیه نداشتم البته اینم بی تاثیر نبود که تازه اومده بودم به اون مدرسه و کسی و نمیشناختم سرم همش تو کتاب دفترام بود در کل سعی نمیکردم با کسی خوش و بش کنم البته همه اینا قبل از این بود که ببینمش

اینقدر توی فکر و خیالم غرق بودم که نفهمیدم کی اومد و رو به روم ایستاد با لبخند کوچیکی بهم نگاه میکرد و دستش و جلوی صورتم تکون میداد
وقتی دید حواسم جمع تر شد لبخندش بزرگ تر شد
-هی تازه وارد میشه از پشت سرت حولم و بدی؟
سعی کردم نگاه خیرم و از اون موهای مشکی و چال های صورتش بگیرم تا بیشتر از این جذبش نشم
اما فایده ای نداشت من تو همون نگاه اول دلم و باختم

بار دوم توی راهروی مدرسه بود که تقریبا نجاتم داد اره همون کلیشه همیشگی که توی همه داستانا بود بین چندتا قلدر گیر کرده بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم اون هفته تازه کام اوت کرده بودم البته نه به خواست خودم...که اینم داستانش طولانیه
در واقع شب یک شنبه بود که میخواستم به طور ناشناس به اشتون پیام بدم و بگم روش کراش دارم اما از شانس بدم و چاشنی دست و پا چلفتی بودنم پیام و برای یکی از همین قلدرا فرستادم حتی نتونستم پیام و پاک کنم از بس هول شده بودم و خب نتیجش این شد

میدونستم اگه خودم و نجات نمیدادم بلایی سرم میارن که اصلا دوس ندارم خداروشکر اون روز اشتون من و دید وقتی تقریبا نزدیک بود کلی کتک بخورم اشتون رسید دستاشو دور شونه هام حلقه کرد و من و چسبوند به خودش
خدایا وقتی یادش میوفتم تنم گرم میشه و مطمئنم گونه هام مثل اون روز قرمز میشه
با اینکه اصلا حواسم به حرفاشون نبود اما این جمله رو تا آخر عمرم یادم میمونه
-هی گایز میبینم که با دوست پسرم آشنا شدید
همین جمله باعث شد قلبم تند تر به قفسه سینم بکوبه هیچوقت ازش نپرسیدم چرا من و دوست پسرش خطاب کرد چرا نگفت دوستم یا یه همچین چیزی اون روز فقط گفت که اگر بازم این اتفاق برام افتاد بگم دوست پسرشم یا اگه تونستم صداش کنم

چند روز گذشت و فهمیدم اشتون توی درس ریاضیش ضعف داره البته این چیزی بود که بخاطرش اومد پیشم
-لوکاس؟درسته؟هی من فک کردم که حالا که تو درست خوبه شاید بتونی تو ریاضی کمکم کنی
واقعا کیوت شده بود پشت گردنش و میخاروند و گوشه لبش و بالا داده بود
مدام با دست آزادش ور میرفت و تو هوا تکونش میداد چجوری میتونستم بهش نه بگم

خب این یه جرقه کوچیک بود برای رابطمون از اون روز اشتون میومد دنبالم باهم میرفتیم مدرسه و هر از گاهی خونه همدیگه بودیم و درس میخوندیم
منم کم کم از اون حالت درونگرا بودنم بیرون اومده بودم اما فقط پیش اشتون اینجوری بودم

تقریبا دو ماه از رابطه دوستانمون میگذشت که یه شب دیر وقت گوشیم زنگ خورد وقتی اسمش و روی صفحه گوشی دیدم بدون اینکه مکث کنم جواب دادم
وقتی صدای مستش و شنیدم یکم ترسیدم چرا به من زنگ زده بود؟
-اشتون؟
-هی لوکاس...امم...م...من زیا...د حالم خوب نیس...فک میکنی...بتو...نی بیای منو...از...این...جا ببری؟
ساعت یک شب بود و من اشتون و توی یه کوچه خلوت درحالی که روی زمین نشسته بود پیدا کردم به زور بلندش کردم و گاد چرا فک میکردم باید سبک باشه؟
به محض اینکه توی ماشین گذاشتمش سرش و به شیشه تکیه داد و چشماشو بست
مطمئنا نمیتونستم ببرمش خونه خودش
پس بدون اینکه مادر پدرم بفهمن بردمش توی اتاقم روی تختم خوابوندمش
کنار نشسته بودم و با موهاش ور میرفتم که اون حرف زد
"برای اولین بار"
-دوست دارم لوکاس
و خب اره اون مست بود و کی گفته که من جدیش گرفتم و شروع کردم به رویا پردازی؟ خب شاید یکم

صبح که بیدار شد اصلا تعجب نکرد که خونه منه انگار یادش بود که بهم زنگ زده اما اینم یادش بود که چی گفته؟
سعی کردم به طور غیر مستقیم بهش یادآوری کنم اما به روی خودش نمیاورد
بعد از اینکه از پنجره اتاقم رفت بیرون دیگه ندیدمش تا یه هفته یکم نگران کننده بود ولی نمیتونستن برم در خونشون و محض فاک چی میگفتم؟ چرا اشتون مدرسه نمیاد؟ به من چه؟
تنها و سخت ترین کار این بود که براش صبر کنم و خب جواب داد

یه شب ساعت هشت پیام داد
-لوکاس بیا از پنجره بیرون و ببین
گاد زیباترین منظره عمرم و دیدم اشتون اون پایین ایستاده بود و کلی بادکنک که داخلشون نور بود با باز شدن پنجره اتاقم شروع کردن به پرواز کردن
گوشیم زنگ خورد و بدون معطلی مثل همیشه جوابش و دادم درحالی که از پنجره اتاقم با ذوق بهش خیره شده بودم
-مستر همینگز قبول میکنی که باهام قرار بزاری؟قبول میکنی به طور رسمی دوست پسرم باشی؟
اوهوم دقیقا اینطوری شروع شد یه شروع رمانتیک

تا سال آخر باهم بودیم و کلی خاطره ساختیم یه لحظه هم از هم دلسرد نشدیم تا اینکه روزای اخر مدرسه یهو غیبش زد
دیگه نه مدرسه اومد نه پیامی داد نه زنگی زد وقتی رفتم خونشون تا بپرسم چیشده فهمیدم از شهر رفتن و خونه رو فروختن

خب میتونیم بگیم این اخر قصه من و اشتون بود تموم خاطره هامون با رفتنش تموم شد و یه شروع رمانتیک و پایان تراژدیک یونو خیلی هم بد نشد میتونست اینجوری باشه که من هیچوقت لذت داشتنش یا گرفتن دستاش یا حتی بغل کردنش و نمی‌چشیدم شاید اینطوری میشد که هیچوقت برام اهنگ نمیخوند یا ولنتاین و باهام جشن نمیگرفت باهم به مراسم رقص نمیرفتیم
هیچوقت اون روز و یادم نمیره که منو از کلاس دزدید و باهم رفتیم پیکنیک
اونجا خیلی قشنگ بود و همینطور کسی هم اونجا نبود تا مزاحممون باشه
فرست کیصمون همونجا بود در حالی که دراز کشیده بودیم و آسمون و نگاه میکردیم یهو برگشتیم و نرمی لباش و روی لبام حس کردم
گاد بهترین حسی بود که تاحالا داشتم میشه گفت بهترینام و با اون تجربه کردم و این چیزی نیست که بخاطرش ناراحت باشم من فقط افسوس میخورم که چرا بیشتر نتونستم پیشش باشم و..."

-هی ببخشید شما میدونید دفتر دانشگاه کجاس من یکم گم شدم
با صدایی که شنیدم دست از نوشتن خاطراتم برداشتم و سرم و بالا اوردم پسر موهای قرمزش و از توی صورتش کنار زد و با دستای پر از تتو و رینگش سرش و خاروند
سرش و یکم بالا آورد و نگاهم با اون چشمای هیزلیش پیوند خورد باورم نمیشد بعد از اینهمه سال اینجا بود... واقعا خودش بود یا داشتم خواب میدیدم؟
اشتون با تعجب نگاهم کرد و دستاش کنار بدنش خشک شد با همون لحن همیشگیش صدام زد
-لوکاس؟

lashton's oneshotsWhere stories live. Discover now