هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که حسرت این رو بخورم که دیگه یه بچه سه چهار ساله نیستم.
میدونین،اگه بچه بودم واقعا نیازی به تظاهر نداشتم. اگر ناراحت بودم ناراحتیم رو بروز میدادم،حتی اگر میزدم زیر گریه،اما الان تعداد دفعه هایی که به زور جلوی گریم رو گرفتم تا وانمود کنم قویم،درحالی که نبودم و نیستم از دستم در رفته.
اگه هنوز بچه بودم،تبعیض هایی که دورم بوده و هست رو نمیفهمیدم،نفهمی واقعا خوبه،نمیدونستم یروز قراره آرزوی نفهم بودن برای خودم بکنم،ولی اگر نمیفهمیدم،قرار نبود هیچوقت غصه این رو بخورم که بخاطر دختر بودنم قراره که از یه سری چیزا محروم باشم.
احساس میکنم تنها موقعی که واقعا خودم بودم،برمیگرده به زمانی که کوچیک بودم،و واقعا نمیدونم دیگه هیچ وقتی توی زندگیم هست که بتونم خودم باشم یا نه.
ولی یه چیز ترسناک تری هم از خودم نبودن هست که اونم اینه که میترسم یروزی به خودم نبودن عادت کنم،که دیگه نفهمم واقعا کیم.

YOU ARE READING
یادداشت ها
Randomاینجا قراره حرفهایی که دلم میخواست بگم،حرفایی که معمولا هیچ شنونده ای براش پیدا نمیشد. حالا این حرفا میتونن یچیز معمولی مثل اتفاق جالبی که برام افتاده،یا مثلا نظرم درمورد یک کتاب باشه،میتونه دیدگاهم راجب چیزایی باشه که تو جامعه میبینم و آزارم میده...