Symbiosis, Part 4 & 5

328 68 18
                                    

"پس موافقی؟"
تمام وجودش یخ زد و چشم هاش به آرومی گشاد شدن.
"نه، من به هیچ وجه قرار نیست تن به این به قول خودتون قرارداد کوفتی بدم. یعنی- حتی هیچ وقتی نداشتم که به هیچ چیز دیگه‌ای جز اینکه قرار نیست زیربار این تصمیم برم فکر کنم، احتمالا بخاطر این تصمیمم از وراثت و ارث خانوادگیم هم محروم بشم."
خیلی سریع و بی پروا از بین دندون‌های چفت شدش جواب داده بود و عصبانیت توی چشم‌های جونگکوک حس جالبی به تهیونگ می داد.
بدون تغییری توی تن صداش ، خیلی آروم پرسید:
"از کی باخبر شدی؟"
هوفی کرد و فشار بیشتری به لیوانی که بین انگشت‌هاش جا گرفته بود، وارد کرد.
"یه چیزی حدود دو سه ساعت پیش. تو چی؟"
اوه "شت، ببخشید ولی من از دو سه هفته پیش میدونستم."
دندون‌هاش رو روی هم فشار می داد، از چشم‌هاش آتیش می بارید.
"چی؟"
تهیونگ برای خریدن وقت بیشتر و آماده کردن یه جواب منطقی جرعه‌ای از نوشیدنیش رو مزه کرد.
"هفته‌هاست که میدونم و خیلی هم بهش فکر کردم. همونطور که یکم پیش هم گفتم، فکر میکنم ایده خوبی باشه. مجبور نیستیم مثل یه زوج واقعی مدام کنار هم باشیم و همدیگه‌رو ببینیم، درست مثل دوتا شریک کاری. اگر بخوای حتی میتونیم مخفیانه-"
"من گِی ام."
تهیونگ از لحن جدی و تخس جانگکوک به وجد اومد.
"باشه، اصلا میگیم عاشق و معشوق. اصلا هر چی. بعدا میتونیم سر این چیزاش باهم کنار بیایم. اصلا میشیم دوتا هم اتاقی که از لحاظ قانونی باهم ازدواج کردن."
جونگکوک دستی به گردنش کشید، نگاه توی چشم‌هاش ،اعتماد نداشتن به حرفای مرد مقابلش رو به رخ می کشیدن.
"برای تو چه منفعتی داره؟"
صداقت، تهیونگ با خودش فکر کرد تنها راه جلب رضایت جونگکوک رک و صادق بودن بود. البته که تمام اینها یه نظریه خام بود ولی با بک گراندی که از امشب داشت، بیشتر حدس‌هاش درست از آب در اومده بودن.
"یه اسم!"
تهیونگ تاکید کرد و نفس عمیقی کشید که باعث پهن شدن سینه‌ش شد. هیچکس دوست نداشت ازش عین یه ابزار و صرفا برای رسوندن دیگران به اهدافشون استفاده بشه و از طرفی هم شخصیتی داشت که براش مهم نبود اگه جونگکوک فقط برای رسیدن به ارث خانوادگیش با این ازدواج موافقت میکرد.
"مطمئنم پدر منم از پدرت چیزی در قبال شکل گرفتن این رابطه میخواد، ولی من به سیاست و بازیای پشت این رابطه اهمیتی نمیدم."
جونگکوک نگاهش رو به پسر دوخت:
"یه اسم!"
تهیونگ سرش رو به معنای موافقت تکون داد:
"و برای اینکه پدرم ازم بکشه بیرون."
یه چیزی درست پشت شونه تهیونگ نظر جونگکوک رو جلب کرد و باعث شد سرش رو آروم تکون و لب‌هاش رو بهم فشار بده. تهیونگ مطمئن بود با وجود عصبانیت توی صورت جونگکوک از دور شبیه کسایی  بودن که ما بین یه دعوای شدید هستن.
"تهیونگ تو واقعا هیچ شناختی از من نداری. من اخلاقم افتضاحه و به شدت هم شلختم. طوریکه حتی ممکنه اعصاب تورو هم خورد کنه."
تهیونگ دوست داشت که بتونه همونجا به چهره جدی جونگکوک از ته دل بخنده.
" شلخته بودنت بنظر من اوکیه."
لحن تهیونگ پر از حرفایی بود که نمیتونست با وجود افتادن نگاهش به هیکل جونگکوک به زبون بیاردشون. میترسید از اینکه با وجود نگاهای قفل شدش روی هیکل جونگکوک بلاخره متوجه بشه و موقع دید زدن مچشو بگیره.
"حتی اگر اذیت کننده بود هم میتونی یه قسمت از آپارتمان رو بصورت جداگونه برای خودت داشته باشی."
جونگکوک سرش رو به دو طرف چرخوند و قبل از اینکه متوجه بشه تمام محتویات لیوان رو سر کشیده، لیوان رو به سمت دهانش برد.
" باید دربارش فکر کنم."
تهیونگ آروم و کنترل شده زمزمه کرد:
"حتما."
و برای تاکید بیشتر سرش رو هم تکون داد.
" قبل از اینکه امضات رو پای سند ازدواج بزنی باید به خیلی چیزا فکر کنی و تا هروقت که بخوای هم زمانش رو داری."
و در ادامه سکوت بین اون دو نفر رو پر کرد و نگاهشون روی هم می چرخید. البته تا قبل از اینکه صدایی توجه جونگکوک رو به خودش جلب کنه.
"همه چیز مرتبه؟"
صدا متعلق به شخص غریبه‌ای بود که تهیونگ به عنوان یونگی توی ذهنش در نظر گرفته داشت. موهاش چیزی بین آبی کمرنگ و طوسی بود و صورتش انگار که توی آفتاب سوخته ، سرخ بود. چشم‌هاش تمام تهیونگ رو آنالیز میکرد تا اینکه روی جونگکوک چرخیدن و حالت آشنایی به خودشون گرفتن.
جونگکوک طعنه آمیز جواب داد:
"بهتر از این نمیشه. ایشون هم تهیونگه. داشتیم درباره این که به زودی قراره باهم ازدواج کنیم صحبت می کردیم."
جمله سنگین و کنایه‌ آمیز و در عین حال مسخره‌ای بود و این موضوع رو تغییر حالت چهره مرد تایید می کرد. جانگکوک کوچکترین اهمیتی هم نداد، قدمی برداشت و دور شد.
یونگی نگاهی به تهیونگ انداخت، حالت متعجب صورتش خنده دار بود.
تهیونگ خنده ریزی کرد:
"کیم تهیونگ. همسر احتمالی جونگکوک."
مرد دست تهیونگ رو گرفت، حرکات و حالت صورتش هنوز هم گیج بنظر میرسیدن.
"مین یونگی. بهترین دوست همسر احتمالیت، فکر می کنم."


**


جونگکوک بی حرکت توی راهرو ایستاده بود و صدای جیغ هایی که توی راهروی خالی میپیچیدن، به گوشش می رسید.
از اینکه تهیونگ رو مثل عوضی‌ها و اونجوری رها کرده بود و خودش بی خبر غیب شده بود عذاب وجدان گرفته بود.
معمولا عصبانیت پدرش به هیچ جاش نبود. میدونست پدرش به محض اینکه بفهمه دلیل جونگکوک برای پیچوندن مهمونی یه دروغ محض بوده ،بدجور از کوره در میرفت. جونگکوک یه جورایی از قصد میخواست حرص مرد رو دربیاره، ولی اذیت‌های پدرش نهایتا تا فردا دووم داشتن.
تموم شدن غرغرا و حرفای پدرش  یکم طول می کشید، پس جونگکوک تلفن رو از گوشش فاصله داد ولی اونقدر صدای داد های پدرش بلند بود که از اون فاصله هم میتونست به وضوح تک تک کلمت رو بشنوه. درست مثل همیشه، همون جمله‌های روتینی که اینقدر شنیدن بود که تک تکشون رو از بر بود.
مطمئنا میگفت " جونگکوک فقط یه چیز ازت خواستم " ولی خواسته‌های پدرش قطعا بیشتر از یه چیز بود. احتمالا بعدش هم میگفت " میدونستم آخرشم این کار رو میکنی " و در ادامه هم جونگکوک سعی میکرد با استفاده از تک تک جملات پدرش متقاعدش کنه که چرا نباید این توقعات رو از جونگکوک داشته باشه.
صدای قدم‌های که هر لحظه قوی تر میشدن، توجه جونگکوک رو از دیواری که بهش خیره شده بود گرفت. سنگینی نگاه یونگی و تهیونگ که پشت مرد ایستاده بود رو روی خودش حس کرد.
نمیتونست تهیونگ رو درک کنه و امشب هم با وجود اعصاب خورد شده جونگکوک، بدترین شب برای مطرح کردن این بحث بود. پس باید تصمیم گیری درباره این موضوع رو به بعد موکول می کردن.
پیچیده شدن صدای فریاد پدرش اعصاب خوردکن ترین چیز ممکن بود. جونگکوک به این سناریو و شرایط عادت داشت ولی تهیونگ... حتی از شکل قدن برداشتنش هم میشد متوجه معذب بودنش شد.
همونطور که تهیونگ به سمتش قدم برداشت ، خیلی آروم گوشی رو از دستش گرفت زمزمه کرد:
"نکن."
همونطور که تلفن رو به سمت گوشش می برد، اخم نسبتا غلیظی مابین ابروهاش شکل می گرفت، لب‌هاش رو به هم فشار می داد و این بامزه ترین صحنه امشب از نظر جونگکوک بود.
"وزیر جئون؟"
اون صدای عصبی فورا متوقف شد. همونطور که چشم‌های نسبتا مستش به سمت چشم‌های جونگکوک سر می خورد، فشار روی لب‌هاش جاش رو به لبخند ریزی داد.
با دست دیگش، انگشت‌هاش رو دور مچ دست جونگکوک حلقه کرد و فشار کمی به دست پسر وارد کرد که انگار به معنای آروم کردن جونگکوک بود، ولی در نهایت باعث گیجی بیشتر جونگکوک شد.
"من واقع از اینکه جونگکوک شی رو از مهمونی بیرون اوردم متاسفم. یه مشکل اورژانسی پیش اومد که باید خودمو میرسوندم و وقتی دیدمش با خودم آوردمش."
لحنش رو اونقدر پر از احساس تاسف کرد که حتی جونگکوک هم به اینکه تهیونگ بتونه یه زبون باز مثل خودش رو حسابی بشناسه و دست به سر کنه، شک کرد.
" واقعا از جونگکوک شی ممنونم که بهم پیشنهاد دادن تا دفتر کارم من رو برسونن. واقعا پسر شایسته‌ای دارید جناب وزیر."
جونگکوک خیلی تلاش می کرد تا صدای خنده‌هاش با وجود شر و ورایی که مرد به پدرش تحویل می داد رو بگیره. خیلی سعی می کرد تحت تاثیر هیچکدوم از رفتارای آدما قرار نگیره ولی فشار آروم انگشت تهیونگ روی پوست دستش بشدت آروم کننده بود. الان که دقت میکرد...چطور ظرف چند ساعت اینقدر بهش نزدیک شده بود؟
تهیونگ به شدت جذاب بود و امکان نداشت این موضوع از چشم‌های تیز جونگکوک دور بمونه.
" تمام سعیم رو میکنم که هر چه زودتر برگردونمش خونه. اوه؟ در این صورت خیلی ممنون میشم. بله، ممنون. شب خوبی داشته باشید
پدر جان ."
جونگکوک با تعجب و چشم‌های درشت شده بهش نگاه می کرد و نگاه تهیونگ هم روی تک تک اجزای صورت پسر می چرخید تا به لب‌هاش رسید و همونجا متوقف شد. لبخند عمیقی روی لب‌هاش جا خوش کرد.
"بله، حتما"
دلش میخواست همین الان تلفن رو از دست تهیونگ میگرفت و میفهمید با چه موضوعی داره اینقدر غلیظ موافقت میکنه.
لبخندی که روی لب‌هاش جا خوش کرده بود همزمان با قطع کردن تلفن و کوبیدنش تو سینه جونگکوک ناپدید شد."
"فکر کنم یه موضوعی رو باید همینجا روشن کنم. مطمئنم پدرت از کنار این رابطه سوری خیلی چیزا نسیبش میشه و حتی برنامه داره بیشتر از اونهارو هم بدست بیاره، طوریکه برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شدش حاضر باشه تورو از دست بده و تنهات بذاره."
جونگکوک درحالیکه تلفنش رو پس میگرفت لب‌هاش توی دهنش کشید و بهم فشار داد.
"و اون اهداف چیَن؟"
شونه‌هاش رو بالا و وزنش رو روی پای مخالف انداخت ولی هنوز هم بدن‌هاشون زیادی بهم نزدیک بودن.
"نمیدونم. ولی همه دنبال منفعت خودشون از این رابطن. خودت که میدونی سیاستمدارا چه آدمای پیچیده‌ای هستن، مگه نه؟"
این دفعه نیشخندش رو پنهان نکرد.
"این موضوع رو هم توی تصمیم گیریم درنظر میگیرم و بهش فکر میکنم."
لبخندی که روی صورت تهیونگ نشسته بود عمیق و بزرگ بود، طوریکه تمام صورتش رو دربر گرفته بود.
"خوبه، پدرت گفت برای برگشتن به خونه نیازی نیست عجله کنی، ولی من نمیتونم کارم رو عقب بندازم، اینجا اتاقی هست که بتونم ازش استفاده کنم؟"
گیج شده بود، نگاه سردرگم و کنجکاوش رو به تهیونگ انداخت.
پدرش به هیچ وجه و هیچوقت غیبت جونگکوک توی چنین مراسم‌هایی رو قبول نمی کرد. درواقع یسری قوانین مثل پایگاه های نظامی رو برای خانوادش تعریف کرده بود و همه رو مجبور می کرد که ازشون پیروی کنن...البته که جونگکوک هیچوقت بهشون اهمیتی نداده بود. و توی چنین شبی؟
یونگی بیصبرانه پرسید:
"خب حالا میشه به منم بگید چه اتفاق کوفتی‌ای افتاده؟"
جونگکوک همونطور که تهیونگ رو به سمت اتاقی راهنمایی می کرد گفت:
" یه لحظه صبر کن. میتونی اینجا کاراتو انجام بدی، اینجا کامپیوتر هم هست اگه بخوای ازش استفاده کنی، راحت باش، مال منه، گاها باهاش گیم میزنم."
داخل لپش رو گاز گرفت. تهیونگ به طرز ناامید کننده‌ای رو مخ بود، ولی نمیتونست منکر این بشه که پدرش جوری باهاش رفتار میکرد که به نفع جونگکوک بود.
هوفی کشید و ادامه داد:
"میتونی همه کارهات رو باهاش انجام بدی."
تهیونگ چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و وارد اتاق شد.
"تعجبی هم نداره. ممنونم، جونگکوک شی. هرموقع آماده رفتن بودی بهم خبر بده."

جونگکوک از اینکه تهیونگ یکم زیادی درباره‌ش میدونست، خوشش نمیومد. باعث میشد عصبی تر بشه، ولی چیزی درباره‌ش بروز نمیداد. چند قدم از اتاق فاصله گرفت تا جواب سوالی رو بده که یونگی رو بخاطرش منتظر نگهداشته بود.
همونطور که پشت سر جونگکوک راه میرفت پچ پچ کرد:
"داری ازدواج میکنی؟"
دستی توی موهاش کشید و با حرص گفت:
"ظاهرا همینطوره."
یونگی با خند‌ای که توی صداش بود و باعث لرزشش میشد جواب داد:
" پسر بامزه و در عین حال جذابیه. پسر! فکر کن پشت میز کارش چقدر جذاب تر میشه."
جونگکوک از بالای شونش نگاهی به یونگی انداخت و بخاطر جوابی که گرفته بود، گرمای زیادی رو روی گونه‌هاش حس می کرد. حتی اگر تمام صفاتی که یونگی گفته بود رو داشت، قرار نبود تاییدشون کنه.
"هیونگ، خفه شو. نوشیدنی میخوام."



**


دیر وقت بود و جونگکوک هیچ ایده‌ای نداشت چند ساعت بعد از یونگی و هوسوک جدا شده بود، که تهیونگ رو پیدا کنه.
دوساش به هیچ وجه از بحث ازدواج جونگکوک بیرون نمی کشیدن و انگار خیلی بیشتر از جونگکوک درباره جزئیاتش کنجکاو بودن.
جونگکوک از اعماق قلبش میخواست که دوستاش هم با اینکه تمام قضیه این ازدواج ایده بدیه، هم نظر باشن ولی هر سه نفر والدینی داشتن که از همین طریق باهم ازدواج کرده بودن، ولی هرچی که بود برای جونگکوک اهمیت نداشت.
وقتی جونگکوک جلوی اتاق رسید، در هنوز هم باز بود. برای متوجه کردن تهیونگ از حضورش، گلوش رو صاف کرد ولی بی فایده بود وقتی قایمکی سرش رو از در داخل برد و تهیونگی که توی خواب عمیقی بود رو دید.
روی زمین نشسته و سرش رو به لبه تخت تکیه داد بود، لپتاب بین پاهاش و گوشی تلفنش هم هنوز توی دستش بود.
جونگکوک به خودش اجازه داد برای چند لحظه تهیونگ رو دید بزنه. آروم بود، لب‌هاش کمی از هم فاصله گرفته بودن و برخلاف تمام شب، گره بین ابروهاش از هم باز شده بود.
عجیب ترین چیزی که تابحال ذهنش بهش دستور داده بود حس قوی‌ای برای کنار زدن چتری‌های تهیونگ از رو پیشونیش بود.
آروم صداش زد، نمیخواست یکدفه‌ای از خواب بیدارش کنه.
"تهیونگ شی؟"
فورا پلک‌هاش رو باز کرد، زبونش رو برای تر کردن لب‌های خشک شدش بیرون آرود.
در همین حین، جونگکوک به فکر فرو رفته بود. یعنی هرچند وقت این اتفاق میوفتاد؟ که تهیونگ از خستگی توی جایی که حتی یکبار هم به اونجا نیومده بود، خوابش میبرد؟
زمزمه کرد:
"ببخشید."
صداش عمیق و خش دار بود. قبل از اینکه چشم‌هاش رو کاملا باز کنه یکبار دیگه بستشون و بدنش رو کمی کج کرد.
خمیازه نسبتا بلندی کشید و دست‌هاش رو کش داد. قبل از اینکه برای روشن کرد صفحه کامپیوتر دستش رو سمت موس ببره، چشم‌هاش رو مالید.
برای یک لحظه به این فکر کرد که یعنی دوباره قراره کار کنه؟برخلاف تصوراتش توی تنظیمات کامپیوتر رفت و تمام تاریخچه و فایلهای مربوط به خودش رو پاک کرد.
جونگکوک پرسید:
"آماده‌ای که بریم؟"
تهیونگ پلک‌هاش رو برای تایید باز و بسته کرد. با وجود سنگینی نگاهش، انگار هنوز خواب بود.
"آره، این دفعه من میرونم."
جونگکوک قدمی عقب رفت. منتظر تهیونگ شد تا کاملا بیدار بشه و روی پاهاش بایسته.
"اصلا امکان نداره."
تهیونگ نیشخندی زد، همونطور که پشت سرش راه میرفت و شونه‌هاش رو به بدن جونگکوک فشار میداد گفت:
"و چرا امکان نداره؟"
جوابی برای سوال تهیونگ نداشت بجز اینکه دوست نداشت کسی جز خودش ماشیننش رو برونه. حتی به یونگی و هوسوک هم این اجازه رو نمیداد.
بجای جواب دادن پرسید:
"روی چی داشتی اینقدر سخت کار میکردی؟"
تهیونگ همونظور که دستش رو به چارچوب در تکیه داد و منتظر جونگکوک بود، نگاه بی تفاوتی بهش انداخت:
"خود بهتر میدونی که همه اسناد محرمانن."
جونگکوک سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه و از همون تُن صدایی که معمولا وقتی چیزی از یونگی میخواست، استفاده می کرد و بیشتر مواقع هم موفقیت آمیز بود، استفاده کرد:
"یه راهنمایی کوچیک کن، خودم بقیش رو حدس می زنم."
تهیونگ همونطور که به سمت بیرون اتاق قدم برمیداشت خنده نسبتا بلندی کرد و سرش رو تکون داد.
جونگکوک با خودش فکر کرد، با اینکه اولین بار بود که به اون خونه میومد ولی انگار خوب راه برگشت رو بلد بود. بنظر میومد تهیونگ خیلی چیزارو میدونه یا حداقل میتونست خیلی خوب داده‌هایی که داشت رو تجزیه تحلیل کنه و به یه نتیجه درست برسه.
درحالیکه جونگکوک به زور چهره پدر تهیونگ رو که تمام طول مکاله‌شون از وجنات پسرش و هوش و استعداد تهیونگ حرف میزد، به یاد داشت.
"یه آقازاده خرپول که سعی داره اتهامات عمومیش رو لاپوشونی کنه."
جونگکوک نگاهش رو روی تهیونگ برگردوند:
" انگار خیلی دوست داری درباره من بدونی آقا پسر."
چند قدم برداشت و درست کنار تهیونگ ایستاد و با انگشت های گرمش ساق دست تهیونگ رو برای جلب توجهش گرفت و تهیونگ که متوجه شده بود جونگکوک برای متمرکز کردن نگاهش روی خودش این کار رو کرده، نگاهش رو به سمت دیگه‌ای برد.
تهیونگ با لحن مغرورانه‌ای جواب داد:
"رای بردن یه پرونده به این بزرگی ،اینه که باید اطلاعاتی که لازم دارم رو بدست بیارم."
زبونش رو داخل لپش فشار داد و این حرکت از چشم‌های تیز جونگکوک دور نموند.
"پرونده جلب توجه جئون جونگکوک برای ازدواج کردن با من."
از رک بودن و صداقت بیش از اندازه توی لحن تهیونگ متعجب شد. خنده‌ای که سر داد واضحا نشون دهنده میزان تعجب و غافلگیریش بود:
"اینقدر برات مهمه؟"
تیونگ بی تردید سرش رو تکون داد. ایستاد و به سمت جونگکوک چرخید.
" از این به بعد بیشتر از اینارو میبینی. میتونی از این همه کار کردن به راحتی نجاتم بدی و حجم کارم رو کم کنی. همین الانش هم به اندازه کافی کار روی سرم ریخته."
حس بدی نداشت ولی با فکر این که تهیونگ دوباره حین کار کردن برا یه پروند احمقانه از خستگی زیاد خوابش ببره، اعصاب خورد میشد.
" از چیِ این قضیه لذت میبری؟"
چشم‌های تهیونگ برق زدن. جونگکوک ندید که سر انگشت‌های گرم تهیونگ به سمت سینش میان و قراره پوست بدنش رو بسوزونن.
"میدونی، پدر من ترجیح میده همه این راه حل رو فاکتور بگیریم و مستقیم بریم سر ازدواج کردن. این که همدیگه‌رو قبل از رسمی شدن رابطه‌مون ببینیم، ایده من بود."
تهیونگ شروع کرده بود، کلمات کشیده و درعین حال لحن آروم.
" میخواستم مطمئن بشم با رضایت قلبی با سر گرفتن این رابطه موافقت می کنی. پس بیا قبل از صبحانه فردا صبح همدیگه‌رو دوباره ببینیم، قبلا از جلسه یکم وقت دارم. میتونی با یکی از اون ماشینای خوشگلت بیای دنبالم."
یکم بعد، جونگکوک به کلماتی که بی اختیار روی لب‌ها و زبونش جاری میشدن فکر کرد. سعی می کرد بفهمه چرا هیچ کنترلی روی افکار و حرف‌هاش نداره و چرا چشم‌های خمار و خسته تهیونگ ، دارن وادارش به انجام اون کارها میکنن؟
"انجامش میدم."
تهیونگ هردو ابروش رو بالا انداخت و باعث گم شدن اونها زیر چتری‌هاش شد.قبل از اینکه دستش رو از سینه جونگکوک جدا کنه، فشار ریزی وارد کرد  درنهایت، دستش رو داخل جیبش فرو برد.
"صبحانه یا عروسی؟"
جونگکوک گفت:
"هردو"
و از تهیونگ فاصله گرفت چون بیشتر از این نمیتونست نزدیکی به اون پسر رو تحمل کنه و از طرفی هم نمیخواست تهیونگ تغییر حالت‌های صورت و رفتاراش رو ببینه.
"اگه این ازدواج به خوبی‌ای که تو فکر میکنی پیش نرفت، هرموقع بخوایم میتونیم طلاق بگیریم."
هیچ ایده و دلیل منطقی‌ای پشت چرایی بیان کردن این حرف ها وجود نداشت، حداقل هیچ دلیل بدرد بخوری که بتونه خودش رو راضی کنه، نداشت.
تهیونگ در جواب خنده کوچیکی کرد و جونگکوک بشدت با تمایلش به برگشتن و دیدن حالت صورت تهیونگ مقاومت کرد.
"در این صورت به لکه ننگ بزرگی برای خانوادت تبدیل میشه."
جونگکوک لب‌هاش رو تر کرد و دستش رو به سمت تهیونگ گرفت.
"همونطور که مطمئنا تحقیقات گستردت نشون دادن، برای این چیزا اهمیتی قائل نمیشم."

**

جونگکوک نمیتونست رو کلمات مقابلش تمرکز کنه. تمام اعداد، اسامی اونقدر توی هم قاطی میشدن که نمیتونست هیچ منطقی از توشون در بیاره. خسته بود، در حال حاضر اصلا از لحاظ ذهنی آمادگی کار کردن رو نداشت. ولی باید کارهاش رو انجام میداد چون امروز آخرین روز قبل از تعطیلات یک هفته‌ایش توی دفتر بود.
نفسش رو با صدا رها کرد و به صندلی تکیه داد. فردا همون روز بود، فهمیدن اینکه چقدر بهش نزدیکه از اول روز تا به همین الان ذهنش رو درگیر کرده بود.
فردا ازدواج می کرد.
دستش رو روی صورتش کشید و سعی کرد روی برگه‌های جلوی روش تمرکز کنه ولی بی فایده بود، درست مثل تمام روز که تا تصمیم میگرفت اون همه کاری که روی سرش ریخته بود رو تموم کنه، تهیونگ پا به افکارش میذاشت. از اولین ملاقاتشون به بعد، فقط دو بار همدیگه‌رو دیده بودن، یکی یه قرار کوتاه و قهوه خوردن و دیگری یه قرار ملاقات توی دفتر وکیل جونگکوک که انگار هیچوقت قرار نبود تموم بشه.
قرار بود با مردی ازدواج کنه که کمتر از یک نیمه روز باهاش سر قرار رفته بود. با تموم این‌‌ها با سر گرفتن این رابطه موافقت کرده بود و هربار که همدیگه‌رو می دیدن تهیونگ کنار میکشیدش و مطمئن میشد که نظرش عوض نشده و با رضایت کامل داره اون کار رو انجام میده.
جونگکوک هنوز هم نمیدونست این رابطه قراره تا چه حد برای تهیونگ سودمند باشه، چه چیزی توی این رابطه قراردادی براش اهمیت داشت که اینقدر درباره جونگکوک کند و کاو کرده بود و از همه مهم تر اینقدر تلاش کرده بود تا رضایتش رو جلب کنه؟ باز هم جونگکوک هیچ چیزی برای ازدست دادن نداشت.
این رابطه قرار بود مانع دخالت‌های والدینش توی کارهاش بشه و از وقتی موافقتش رو اعلام کرده بود، راحت تر و آزادانه‌ تر از قبل کارهایی که میخواست رو انجام می داد.
به واسطه قراردادی که طرفین امضا کرده بودن اموال و حساب‌های بانکی جونگکوک حتی درصورت طلاق حفظ میشدن.
تنها کاری که باید انجام می داد این بود که یک قدم به سمت جلو برداره. به هرحال برای زندگی کردن با پدر و مادرش بیش از حد بزرگ شده بود.
سعی داشت قسمتی از ذهنش که مدام باعث شوک شدنش بخاطر مراسم فردا میشد رو نادیده بگیره. قرار بود تمام عمرش کنار مردی سپری بشه که حتی رنگ مورد علاقش رو هم نمی دونست.
"آقای جئون؟"
نگاهش از برگه‌هایی که طی چند ساعت گذشته سعی داشت روشون تمرکز کنه، گرفت. اونقدر صدای افکارش بلند بود که حتی نتونسته بود متوجه ورود منشی به دفتر کارش بشه.
"اگر مدیر عامل شرکت جین هه گو پشت خطه، بگید باهاش تماس میگیرم. اصلا اعصاب سر و کله زدن باهاش رو ندارم."
حتی اسم اون منشی رو هم به خاطر نداشت.
" اوه، نه آقای جئون. یه نفر برای دیدن شما اومده. توی برنامه قرار ملاقات‌های امروزتون نبودن ولی خیلی اصرار دارن ببیننتون."
ابروهاش رو بالا انداخت و به صندلیش تکیه داد
" اسمشون؟"
"گفتن نامزدتون هستن."
با شنیدن لفظ  نامزد خون توی رگ‌هاش منجمد شد. درواقع درست بود ولی جونگکوک به سختی میتونست با ترکیب کیم تهیونگ و نامزد کنار بیاد. حس آشفتگی عجیبی به یکباره تمام وجودش رو توی خودش بلعیده بود و کلماتی که منشی به زبون میاورد نامفهوم بنظر میرسیدن. فقط متوجه شد که به منشی اجازه ورود تهیونگ به دفترش رو داده.
دستی به بلوزش کشید، صافش کرد و تا روی پاهاش پایین کشید. قرار بود امروز همدیگه‌رو ببینن ولی نه به این زودی. گاردش رو پایین آورد و به لبه میز طوریکه مثل همیشه بیخیال بنظر برسه، تکیه داد.
انگار براش تبدیل به یه عادت شده بود، هربار که تهیونگ رو میدید باید نقطه به نقطه چهره و هیکلش رو آنالیز میکرد. تهیونگ هم متوجه عادت جونگکوک شده بود.
بلوز مشکی و یقه اسکی و یه ژاکت نازک که انگار دیزاین شده بودن تا خط فک تیز مرد رو به رخ بکشن. با وجود کت بلند و مشکی رنگش و دستکش‌های چرمی که انگشت‌های کشیدش رو توی خودشون جا داده بودن، از دور فریاد میزد که میلیون‌ها وون صرف اون استایل شده.
چند دقیقه بعد از تشکر کردن از منشی، بلاخره تونست نگاهش رو به جونگکوک بدوزه و این فرصت خوبی برای جونگکوک بود که ریز به ریز جزئیات مرد رو از ساعت براق تا رینگ‌هایی که توی انگشت‌هاش جا خوش کرده بودن رو کشف و نگاه کنه.
همونطور که دستکش‌هارو توی جیب کتش میذاشت به حرف اومد:
"جونگکوک شی، امیدوارم مزاحم کارت نشده باشم."
دستش رو درست پشت سرش و به میز تکیه داد. نمیتونست به تهیونگ درباره افکار و اضطرابی که به لطف اون قرارداد لعنتی از صبح تا همین چند دقیقه پیش به جونش افتاده بودن، چیزی بگه.
"نه، فقط  قبل از رفتن داشتم مدیریت یکسری از املاک و مستقلات رو با مدیر کل چک می کردم."
قرار نبود ماه عسلی درکار باشه. به محض اینکه مادر جونگکوک پیشنهادش رو داده بود، تهیونگ به بهانه اینکه کار مسخره‌ای بنظر میومد، ردش کرد. درست فردای عروسیشون یه دادگاه مهم داشت و تحت هیچ شرایطی نمیتونست عقب بیاندازدش.
به هرحال فرقی هم نداشت، جونگکوک میتونست به این بهانه یک هفته از زیر کار دربره و بدون تحمل دردسر وسیله جمع کردن برای ماه عسلِ یه رابطه سوری، استراحت کنه.
تهیونگ پرسید:
"مدیریت چقدر از املاک دستته؟"
جونگکوک میخواست بدونه دلیل حضور بی خبر تهیونگ توی دفتر کارش و نگاهای کنجکاوش جوریکه انگار داره دنبال چیزی میگرده، چیه.
"هفت. قرارمون برای شام هنوز هم سر جاشه؟"
تهیونگ سرش رو برای نشون دادن تاییدش تکون داد، ولی بنظر نمیومد که حواسش به حرف جونگکوک بوده باشه.
دکوراسیون دفتر رو خودش طراحی نکرده بود و به همین خاطر تنها چیزی که میشد توی قفسه‌ها دید فایل‌های املاکی بودن که مدیریتشون به جونگکوک سپرده شده بود و باید همشون رو در اسرع وقت وارد سیستم می کرد و از شر اون همه کاغذ خلاص می شد.
تا وقتی فاصله بینشون به چند اینچ نرسیده بود به جونگکوک نگاه نمی کرد. وزنش رو روی پای مخالفش انداخت و همونطور که با دستکش‌های چرمش بازی میکرد اطراف اتاق رو دید میزد.
بلاخره به حرف اومد:
"با یکی از موکلام همین نزدیکی قرار ملاقات داشتم، گفتم بیام یه سری بزنم."
قبل از اینکه لب پایینش رو به دندون بگیره، روش رو با زبونش خیس کرد و جونگکوک...متنفر بود از اینکه هیچوقت نمیتونست جلوی خودش رو دربرابر این حرکت تهیونگ و خیره شدن به لب‌های مرد بگیره.
"فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که اگر میخوای عقب بکشی، هنوز دیر نشده."
جونگکوک بینیش رو چین داد:
"دوست داری پا پس بکشم؟"
چشم‌هاش رو درشت کرد:
" نه، فقط نمیخوام تن به این ازدواج بدی مگه اینکه صد درصد از انجامش مطمئن باشی."
مطمئن نبود، و هیچوقت قرار نبود از درستی پا گذاشتن به این رابطه مطمئن بشه ولی تا قدم توی این راه نمیذاشت نمیتونست بفهمه."
"رنگ مورد علاقت؟"
تهیونگ بدون درنگ جواب داد:
"سبز، چطور؟"
جونگکوک بدون هیچ توضیح اضافه‌ای:
"من مشکی رو دوست دارم."
طوریکه نگاه جونگکوک روی تهیونگی که از سر تا پا مشکی پوشیده بود لیز خورد، لرز عجیبی رو مهمون تن مرد کرد.
خودش رو به جونگکوک رسوند و با سر انگشتش چونه پسر رو سمت خودش برگردوند:
" دوست داری برات یه چک لیست کامل از علایق تهیونگی درست کنم؟ غذاهای مورد علاقم، ژانر فیلم و بقیه چیزا؟"
جونگکوک نیشخندی نسبت به طعنه تهیونگ زد. به احتمال زیاد باید این کار رو انجام میدادن چون تقریبا هیچ چیزی درباره هم نمیدونستن و اینجوری حتی جلوی دوستا و خانوادشون هم نمیتونستن طبیعی جلوه کنن، چه برسه به خبرنگارا و بقیه مردم. قرار بود توی عموم مثل عاشق و معشوقی باشن که بلاخره بعد از سالها قرار گذاشتن تصمیم گرفتن ازدواج کنن. پس جونگکوک حق داشت یسری اطلاعات اولیه رو داشته باشه.
از طرف دیگه، درست بود که نظرات خانواده‌ش به هیچ جاش نبود اما باز هم نمیتونست تظاهر به عاشق و دلداده بودن کنه وقتی حتی از علایق اولیه پاتنرش هم خبر نداشت. شاید میتونست خودش رو بی تفاوت نشون بده اما این دفعه شرایط کاملا فرق می کرد.
همونطور که زبونش رو توی لپش فشار می داد با پررویی گفت:
"ژانر مورد علاقت چیه؟ مستند؟"
تهیونگ خنده ریزی کرد و همونطور که به سمت عقب خم میشد تا جونگکوک رو مجبور به بلند شدن برای دیدن چشم‌هاش کنه، نگاه خیرش رو به پسر داد. همون نگاهایی که جونگکوک از دیدنشون نفرت داشت ولی با این حال باز هم از جاش حتی یک سانت هم تکون نخورد.
" ممکنه، تو چی؟ لابد کمدیای آبکی‌ای که بیشتر از اینکه کمدی باشن به یه قشر خاص توهین میکنن؟"
جانگکوک پیش خودش فکر کرد "نه." ولی جوابی به تهیونگ نداد. بیشتر از اینکه روی حرفای مرد تمرکز کنه، حواسش روی لب‌هایی که فردا باید مقابل هزاران نفر میبوسید جمع شده بود.
لبهای تهیونگ دوباره شروع به حرکت کردن و چشم‌هاش پر از شیطنت شدن:
"نگو که دراما بازی! لابد این دراماهای آبکی و عاشقانه؟"
حجم زیادی از گرما زیر پوست گونه‌های جونگکوک دوید. این یکی درست بود ولی بازم جوابی که تهیونگ میخواست رو بهش نداد:
"واقعا به همین خاطر اومدی؟ که مطمئن شی هنوز از نظرم منصرف نشدم؟"
همونطور که دست‌هاش رو روی سینش چفت میکرد گفت:
"بله. و میخواستم بهت خبر بدم که مادرم اصرار داره شب عروسیمون رو توی هتل چهار فصل بگذرونیم ولی من هیچ دخالتی توی این تصمیم ندارم. برامون سوییت ماه عسل رو رزرو کرده."
آلارم‌های جونگکوک به صدا درومدن و میدونست که تهیونگ میتونه این بار احساساتش رو از صورتش بخونه.
"ّ میخوام اسناد و مدارکی که برای دادگاه پسفردا صبح نیاز دارم رو از قبل ببرم اونجا. نگران نباش، کاناپه‌های اون سوییت به اندازه تختش نرمن. حالا بعدا باهم کنار میایم که کی روی کاناپه بخوابه. برای اینکه حوصلت سر نره میتونی لپ تاب گیمینگی چیزی با خودت بیاری."
یکم آرومتر شد. پیشنهاد تهیونگ برای رسیدی به کارهای معمولشون واقعا آرامش بخش بود. نه اینکه مسائله ی سکس چیز جدیدی برای جونگکوک بوده باشه، فقط هیچوقت به اینکه با تهیونگ انجامش بده فکر نکرده بود. درواقع تنها چیزی که این مدت بهش فکر کرده بود، جذابیت غیرقابل انکار تهیونگ بود.
جونگکوک با هدف عوض کردن بحث گفت:
"خانوادت میدونن پدر و مادرم صاحب بزرگترین برند هتل توی کشورن؟ و ازم میخوان شب عروسیم رو توی یکی از اتاقای هتل یکی از رقیب‌هامون بگذرونم؟"
تهیونگ چشم‌هاش رو توی کاسه چرخوند و نگاهش رو روی جونگکوکی که کمی مضطرب تر از همیشه بنظر میرسید انداخت و برای هزارمین بار پیش خودش اعتراف کرد که جونگکوک واقعا جذاب بود. ساده بود، اونقدر جذاب بود که با هر بار لمس سر انگشت‌هاش حس میکرد باارزش ترین چیز توی دنیا رو لمس میکنه.
" در این صورت دیگه نمیتونه هدیه باشه."
قدمی به سمت جلو برداشت. فقط یک قدم تا قرار گرفتن بین پاهای جونگکوک فاصله داشت.
" هر چیزی که مربوط به این ازدواج باشه درست برخلاف سنت‌هاست. ما همه مراحلی که زوج‌ها قبل از ازدواجشون باهم میگذرونن رو به خواسته خانواده‌هامون حذف کردیم و بجای گرفتن جشن نامزدی به یه قرار کاری توی دفتر وکیلت بسنده کردیم. حتی خود جشن عروسیمون هم قرار برخلاف سنت‌ها برگزار بشه... من تنها فرزند مادرم هستم و میدونم چقدر از اینکه پسرش اینقدر بدون برنامه داره ازدواج میکنه ناراحته و به همین خاطر به هیچکدوم از کارهاش نمیتونم خرده بگیرم."
جونگکوک به دست‌هاش خیره شد و آرزو می کرد ای کاش تنها مشکلِ حال حاضرش فقط حضورش توی هتل رقیب کاریشون بود. ضربان قلبش اونقدر بلند و قوی بود که حس میکرد توی گلوش داره میتپه. از طرفی هم نگرانی پدر و مادر تهیونگ برای نزدیک‌تر کردن اون دو نفر رو تحسین میکرد.
درحالیکه سرش رو به طرفی خم میکرد گفت:
"بازم میگم، هر لحظه که حس کردی نمیتونی این رابطه رو تحمل کنی بهم بگو. حتی اگه هیچ دلیل قانع کننده‌ای هم پشت مخالفتت نبود."
تمام سعیش رو میکرد که دست تهیونگ رو مابین دست‌های سردش نگیره تا اینکه تهیونگ بلاخره همون یک قدم باقیمونده بینشون روهم پر کرد. خنده ریزی کرد و ادامه داد:
"دیگه باید برم و بیشتر از این مزاحم کارت نشم. امشب برای شام میبینمت؟"
با اینکه تهیونگ هیچ حرکتی نکرده بود ولی دستش رو به بازوی تهیونگ رسوند و انگشت‌هاش رو دور بازوش حلقه کرد.
"صبر کن. یه چیزی هست که خیلی ذهنمو مشغول کرده."
تنها جوابی که تهیونگ داد بالا انداختن یکی از ابروهاش بود.
" چی؟ "
از اینکه بابت چنین چیز مسخره‌ای نگران بود برای خودش هم خنده دار بود. تا بحال چندین نفر رو بوسیده بود و هیچوقت نشده بود برای بوسیدن یه نفر اینقدر تردید و نگرانی توی دلش داشته باشه و حتی صبحت کردن دربارش هم باعث تشدید اضطرابش میشد.
"میدونی که...فردا قراره برای اولین جلوی هزاران نفر همدیگه‌رو ببوسیم."
تعجب نگاه تهیونگ رو پر کرد و هردو ابروش رو بالا داد و لب‌هاش رو بهم فشرد.
" درسته."
جونگکوک بازوی تهیونگ رو رها کرد:
" فکر میکنم اولین بوسمون باید توی خلوت خودمون باشه."
برای یک لحظه گوشه‌های لب تهیونگ به خنده باز شد، اونقدر سریع بود که حتی جونگکوک هم مطمئن نبود واقعا این اتفاق افتاده یا نه.
یک قدم به سمت جلو برداشت و خیلی آروم یکی از دست‌هاش رو روی شونه جونگکوک گذاشت و جایی نزدیک گوشش زمزمه کرد:
"اگه باعث میشه احساس راحتی کنی و اضطرابت رو کم میکنه..."
...

متاسفم که هفته پیش نتونستم براتون آپ کنم :(
بجاش این هفته ۲ پارت رو همزمان آپ کردم، امیدوارم دوستش داشته باشید و از خوندنش لذت ببرید^-^

Telegram channel: https://t.me/TheMetano


SymbiosisWhere stories live. Discover now