[قسمت هشتم]

643 145 22
                                    

صبح با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد. سرش نبض می‌زد و بدنش درد می‌کرد. یکی از چشم‌هاش رو به زور باز کرد و به صفحه‌ی گوشی‌ خیره شد. ناشناس بود. جوابش رو نداد. واقعاً حوصله نداشت با اون سردرد و صدایی که مطمئن بود گرفته‌ست، جواب تلفن رو بده.

روی تخت نشست و با گیجی به اطرافش نگاه کرد. چرا تنها بود؟ چانیول رفته بود؟
تپش قلبش سرعت گرفت. پارک چانیولِ عوضی. واقعاً رفته بود؟ اون هم توی همچین روزی؟

با هزار زحمت از روی تخت بلند شد و لنگان لنگان از اتاق خارج شد. بوی غذا میومد.
با دیدن چانیول توی آشپزخونه نفس راحتی کشید و دستش رو روی قفسه سینه‌ش کشید.
اونجا بود. نرفته بود. لبخندی زد و به سمت آشپزخونه رفت‌.

-چیکار می‌کنی؟

همون‌طور که انتظار داشت، صداش گرفته بود. گلوش رو صاف کرد و با چشم‌های منتظر به چان خیره شد. لباسش رو عوض کرده بود. الان یادش اومد که چان مستقیم از فرودگاه به خونه‌ش اومده بود. چمدونش رو آورده بود خونه‌ی بک و لباسش رو عوض کرده بود.
بکهیون تازه اون موقع نگاهی به لباس‌های خودش انداخت. فقط یک تیشرت لیمویی با یک باکسر سرمه‌ای تنش بود.

-غذا درست می‌کنم. البته امیدوارم مشکلی نباشه که بی اجازه به وسایلت دست زدم.

بک آهی کشید.

-چه مشکلی؟ خنگ.

چان آروم خندید.

-چرا شلوار پام نکردی؟

بکهیون با لب‌های غنچه شده پرسید. چان نگاه متفکری بهش انداخت.

-شاید چون خودت هم شب قبل نپوشیده بودی؟

بکهیون پشت چشمی نازک کرد و جوابش رو نداد. چانیول غذا رو روی میز گذاشت. اون موقع بود که بک از جاش بلند شد و با عجله در حالی که به سمت دستشویی می‌رفت، گفت:

-دست و صورتمو نشستم هنوز. زود میام.

چانیول با خنده سری تکون داد و منتظر موند.
•••••

-بک، گردنت چی شده؟

بکهیون انتظارش رو داشت. می‌دونست‌ اگه بره مهد کودک این سوال رو ازش می‌پرسن، اما توقع نداشت این بچه‌های شیطون انقدر سریع دست به کار بشن.
معذب خندید.

-خوردم زمین.

و سریع به سمت قفسه‌ی کتاب‌ها رفت تا بیشتر از این کنجکاوی نکنن.
واقعاً... از این بدتر نمی‌تونست دروغ بگه؟ خوردم زمین؟ پوفی کشید و برای بچه‌ها کتاب داستانی بیرون کشید تا براشون بخونه.

هر وقت میومد مهد، دلش به شدت برای جی هون تنگ میشد. هر از چند گاهی با جی هون صحبت می‌کرد. پسر بچه دیگه کمتر بهونه می‌گرفت اما باز هم ابراز دلتنگی می‌کرد.
اینطور که از چانیول شنیده بود، حال پدر جی هون بهتر بود و به زودی قرار بود برگردن کره.

[𝕄𝕪 𝔽𝕠𝕦𝕣𝕥𝕙 ℙ𝕣𝕚𝕠𝕣𝕚𝕥𝕪]Where stories live. Discover now