بی حوصله تو خونه چرخ زد و سمت اشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد و نگاهشو رو کیک های مختلف با طعم های متنوع چرخوند و یکیشونو برداشت،رو کانتر نشست و پاهاشو تکون داد و یکم از کیک خورد و از شدت خوشمزه بودنش هوم بلندی کشید و باقی مونده کیک رو رو کانتر گذاشت و پایین اومد،سمت پله ها رفت و با قدم های نامطمئن پله هارو دونه دونه رد کرد، جلوی در اتاق ایستاد و دستگیرشو چرخوند و داخل رفت
--------------------------------------
با باز شدن در ماشین پیاده شد و سری برای بادیگاردش تکون داد و داخل سوله ی به ظاهر خرابه رفت و نگاهشو رو اطراف چرخوند و پشت میز همیشگیش نشست و منتظر موند تا فرد مورد نظرش برسه
--------------------------------------
•سلاام من اومدم
لبخندی زدم
_سلام مشتری کوچولو
•همونطور ک گفتی برات گل اوردم
از جام بلند شدم
_خوبه
دسته گل زر سفید رو برداشتم و روی میزم گذاشتم
_هی یون
~بله جناب پارک
_این گلارو از این اقای محترم بگیر و روی میز ها بزار
بارفتن یون سمت هیونجین برگشتم
_خب بابت گل ها چقدر باید بهتون پرداخت کنم
نگاهی بهش انداختم،لبخند شیرینی زد و دوباره افکارمو سمت بک کشوند
--------------------------------------
در اتاق رو باز کرد،سمت تخت رفت و رز های جدید رو جایگزین رز های پوسیده کرد،خم شد و نفسی از عطر تشک کشید و از اتاق خارج شد
--------------------------------------
حوله ی دور کمرمو محکم کردم و از اتاق بیرون رفتم و تقه ای به در زدم
_وقت بیدار شدنه زیبای خفته
با صدای غر غری که اومد خندیدم و تو اشپزخونه رفتم،قهوه ساز رو روشن کردم،ظرفای کثیف کانتر رو تو ماشین گذاشتم و فنجونمو پر کردم،یکم از قهوه ام خوردم و میز صبحونه رو چیدم و سمت پله ها رفتم و دوباره تقه ای به در زدم
_صبحونت حاضره کامل بخورشون
داخل اتاق خودم رفتم و لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون
~قربان
اخمی کردم
_بهت گفته بودم اجازه نداری بیای اینجا
~معذرت میخوام،یه مشکل داریم
نگاهی بهش انداختم و اخمم بیشتر شد
_مشکل؟
--------------------------------------
نگاهی به پسر روبه روش انداخت
_ببینمشون
پسر با دستای لرزون ماده سفید رنگ رو جلوش گذاشت که این لرزیدن از چشماش دور نموند،گوشه لبشو بالا برد و بسته رو برداشت و بوش کرد،سرشو تکون داد و پایپ شیشه ای کنارش رو برداشت و یکم از اون ماده سفید رو داخلش ریخت و فندکش رو زیر ماده نگه داشت و سرشو خم کرد
_بِکِش
•م...من نمیکشم قربان
نگاهشو رو صورت پسر چرخوند
_هنوز یاد نگرفتی یه حرفو فقط یک بار میگم
•قربان...لطفا خودتون امتحانش کنید
دستشو بالا اورد و چند ثانیه بعد پسر روبه روش توی دستای بادیگارها اسیر بود
_زود باش
دست ازاد پسر این بار با لرزش بیشتر جلو اومد پایپ رو ازش گرفت،لباشو رو ابتدای پایپ گذاشت و نفسی از مواد سفیدی که حالا تبدیل به سیاه شده بود گرفت و به سرفه افتاد،پایپ رو رو میز گذاشت و روی صندلی نشست
_منو چی فرض کردی؟
از جاش بلند شد و دستشو تو موهای پسر برد و چنگی بهشون زد
_احمق؟
نگاهی به صورت پسر که دونه های عرق تقریبا همه جاشو پوشونده بود انداخت
_کریستال وقتی زیر شعله قرار بگیره قهوه ای یا عسلی میشه نه سیاه،کاش تلاش نمیکردی منو دور بزنی
دستشو رو گونه پسر کشید
_هنوز جوون بودی
دستشو از موهای پسر بیرون اورد و با لباسش پاکش کرد
-چیکارش کنیم قربان
نیشخندی زد
_با اون گوهی که ساخته بود و ازش کشید خودش میره اون دنیا فقط گم و گورش کنید
سمت خروجی رفت
_اشپز جدید و اشپزخونه جدید
نگاهی به جک انداخت
_فقط یه هفته وقت داری
~بله قربان
سمت ماشین رفت و پشت رول نشست
_کارای محموله امشب تموم شده؟
~بله قربان خیالتون راحت
_حواستون باشه
~چشم
ماشین رو روشن کرد و از سوله دور شد
--------------------------------------
در خونه رو باز کرد و خسته کتشو رو کاناپه انداخت و سرشو بالا اورد، با دیدنش تو اشپزخونه لبخندی زد، اروم سمتش رفت و دستاشو دورش حلقه کرد و سرشو رو شونش گذاشت
_سلام زیبای خفته
بوسه ای رو شونش گذاشت
+بهم دست نزن
دستاشو از هم باز کرد و خواست بره که دوباره گرفتش و محکم به خودش چسبوندش
_انقدر ازم فرار نکن
بوسه ای رو سرش گذاشت
_داری اذیتم میکنی
+من دارم اذیتت میکنم؟
مشتی به کمرش زد و ازش فاصله گرفت
+توعه عوضی زندگیمو نابود کردی،چند ماهه منو اینجا زندانی کردی،به خانواده ام گفتی من مردم
سمتش اومد و مشت دیگه ای به سینش زد
+تو یه حیوونی که برام مراسم ختم گرفتی پارک چانیول ولی من زندم
دستشو زیر چونش گذاشت و سرش اورد بالا
+ببین من بیون بکهیون زندم،ولی بالاخره میکٌشیم و این بار جای اون بدبختی که به اسم من براش مراسم گرفتی واقعی برای خودم میگیری
دستشو برداشت و بهش خیره شد
+ازت متنفرم قبلانم بهت گفتم سعی نکن این حسمو عوض کنی
سمت اتاق رفت و درو محکم بست،نفسی کشید
_گفتی ولی باورش برام سخته
(فلش بک)
در اتاق رو باز کرد و بهش تکیه داد و به بک که با دستای باند پیچی شده وسط اتاق نشسته بود خیره شد،تکیشو از در گرفت و جلوش رو زانوهاش نشست
_ببینم دستاتو
دست بک رو تو دستاش گرفت
+بهم دست نزن
بک دستاشو کشید و سرشو سمت دیگه ای چرخوند،نفسی کشید
_بس کن بک تو باید تا اخرین لحظه عمرت اینجا با من زندگی کنی اگه اینطور نباشه مطمئن باش لحظه ای برای کشتنت درنگ نمیکنم،دست از تلاش کردن بردار.
+پس بکشم،منو بکش پارک چانیول چون یک ثانیه هم نمیتونم تحملت کنم
نگاهی بهش انداخت
+میفهمی؟ من این عشق زوریت رو نمیخوام
_چرا؟
دستاشو کنار بک رو زمین کوبید
_چرا بهم ی دلیل نمیگی که قانع شم
+چون ازت متنفرم
(پایان فلش بک)
اره درسته اون، پارک چانیول وقتی از بک خواست باهاش بیاد تو رابطه و ردش کرد تصمیم گرفت اونو بزور پیش خودش نگه داره هر جور که شده
--------------------------------------
🖤✨
خوشحال میشم تو چنل تلگرام همراهیم کنید
منتظرتونم✨
@KevinBoss61

YOU ARE READING
Crystal
FanfictionCup: ChanBaek Genre: Romance,Smut,Mafia _بس کن بک تو باید تا اخرین لحظه عمرت اینجا با من زندگی کنی اگه اینطور نباشه مطمئن باش لحظه ای برای کشتنت درنگ نمیکنم،دست از تلاش کردن بردار. +پس بکشم،منو بکش پارک چانیول چون یک ثانیه هم نمیتونم تحملت کنم