از دید اولیویا:
صبح با صدای زنگ ساعت مسخرم از خواب بیدار شدم
به صورتم دست کشیدم
یعنی...امروز چه روزیه؟
پاشدم خواستم از اتاقم برم بیرون که جلوی آیینه وایسادم به خودم نگاه کردم
صدای مکس تو گوشم پیچید
دخترک شلخته ی من صبح ها موهات مثل برق گرفته هاست
لبخند زدم...بیخیال دختر ول کن!
دست و صورتمو شستم
لباسامو عوض کردم و رفتم پایین تو آشپزخونه
عادتم بود صبح ها فقط قهوه میخوردم
اومدم لیوان قهومو بردارم که در زدن
عادت داشتم میرفتم پشت در و میپرسیدم که کیه؟
یه صدایی گفت
- باز کنید حکم جلب دارم!!
قلبم ریخت...بالاخره این بیمارستان کوفتی کار خودشو کرد!!!
تو افکارم غرق بودم که محکم به در کوبید
- فرار نکنید!! درو باز کنید!!خودمونیما چه قدر ته صداش آشناست.....آره آشناست...
ناییییییل!!!!!
درو با شدت باز کردم
با اخم نگاهش کردم چه ذوقم کرده زردک نیشش تا بناگوش باز بود محکم و عصبی زدم تو سرش
-ببند نیشتو زردک!!! این چه کاری بود؟؟؟
شروع کرد به خندیدن و گفت
-آخ آخ لیو چرا میزنی بابا؟؟
عصبی گفتم
-چیکارت کنم پس؟؟ بوست کنم؟؟؟ سکتم دادی اول صبحی روانی!!!
بازم خندید
برگشتم و رفتم تو اونم دنبالم اومد و در رو بست نشستم پشت میز و قهومو خوردم بیشعور هنوز داشت بهم میخندید بهش چشم غره رفتم و گفتم
-میزنم لهت میکنما!!! نخند دیگه!!
خندش رو نگه داشت و به زور گفت
-چشم چشم
-حالا اینجا چی میخوای اول صبحی؟؟
ولو شد رو کاناپه ی جلوی تلوزیون
- میگم از اون اسنک خوشمزه هات...
تیز نگاش کردم
- هیچی هیچی بابا!!! میگم میگم!!
کم کم باید آماده بشی لیو!
خونسرد گفتم
- برای چی؟نفس عمیقی کشید و نشست!! Oh yeah نایل جدی میشود!!
- مسابقه ی بزرگ فردا شب تو حومه ی شهر برگزار میشه!
قهوم پرید تو گلوم
نایل سریع اومد سمتم و زد پشتم
- هی لیو آروم...نفس عمیق بکش دختر
مطمئنم که مسابقرو میبری
درحالی که سرفه میکردم گفتم
-چرا...انقدر زود؟؟ مگه...دیرتر نبود؟
-چرا...ولی زمانش رو عوض کردن نمیدونم چرا ولی اینجوری که به نفع توعه! زودتر پول رو جور میکنی!!
آروم گفتم
-ولی من...آماده نیستم!
نایل نشست پیشم دستام رو گرفت تو دستش و آروم ولی با لحن مطمئنی گفت
-من مطمئنم تو میبری لیو! مطمئنم تو از همشون بهتری!!
لبخند کوچیکی زدم نایل همیشه بهم ایمان داشت انگار که حرفمو خونده باشه گفت
-من بهت ایمان دارم لیو! بیشتر از هرکس دیگه ای...مطمئنم میبری عزیزم!
دختری نبودم که سریع کم بیارم
اما خب آدما به یه تکیه گاه احتیاج دارن مگه نه؟
خودمو تو بغلش جا کردم
دستاشو آروم دورم حلقه کرد
چشمامو بستم و محکم اما آروم گفتم
- میتونم...باید بتونم...میتونم!!
نایل آروم گفت
- دخترک سرعت...نمیخوای بریم یکم تمرین کنی؟
آروم ازش جدا شدم
- بهتره اول یکم با مکس حرف بزنم بعد خودم میام تو برو
یکم نگاهم کرد
گونمو بوسید
- کاری داشتی...
- فقط کافیه زنگ بزنم!
نگاش کردم و لبخند زدم
- میدونم بلوندی! میدونم همیشه کنارمی
خنده ی بانمکی کرد و رفت
به لیوان قهوم که حالا سرد شده بود و بخاری ازش بیرون نمیومد نگاه کردم
تو باید بتونی لیو!! این یه قانونه...
