- دوشنبه تون نارنجی شد💫
با موهایی ژولیده و آب دهنی که روی صورتش خشک شده بود ، از گرمترین و نرم ترین تخت دنیا دل کند و با دیدِ تار ، وارد سرویس شد .بعد از شستن دست و صورتش ، موهاشو مرتب کرد و بیرون رفت .
از سر و صدای طبقه ی پایین ، میتونست حدس بزنه که تهیونگ بیدار بود و مشغول آماده کردن صبحونه است .
از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت . با نزدیک تر شدنش به نشیمن ، صدای آشنای دو زن رو شنید . از آخرین پله هم گذشت که تصویر خندون مادرش و ایمی توی آشپزخونه نمایان شد . مادرش توی روز تعطیل هم کت و شلواری به رنگ آبی پوشیده بود و موهای کوتاهش رو باز گذاشته بود . مادر تهیونگ هم مثل همیشه پیراهن بلندی به تن داشت که اینبار لیمویی رنگ بود .
نزدیک تر رفت و بلاخره توجهشون رو جلب کرد ." جونگ کوک ! صبحت بخیر..
با صدای بم زنونه اش گفت و پسرش رو در آغوش گرفت .
" حالت خوبه ؟
لبخند خشکی زد و با گفتن جوابی که همیشه میداد ، به سمت ایمی رفت.
ایمی هم مثل همیشه تنگ ترین اغوشش رو به امگای مورد علاقه اش داد ." حالت چطوره کوکجونی ؟ پسرم که اذیتت نمیکنه امگای زیبا ؟
",کوکجونی" اشتباه لفظی چند سال پیشِ زن بود و از همون موقع ، جونگ کوک رو با این اسم صدا میزد . پسر هم هیچ مشکلی با این لفظ اشتباه زنِ ژاپنی نداشت . ایمی حتی اشتباهاتش هم بامزه بودن.
" حالم خوبه اوما .. ته ته هم مثل همیشه پسر خوبی بود .
بعد از چلونده شدنش و احوال پرسی های زیاد ، بلاخره کنار تهیونگ نشست و دستش رو روی اپن آشپزخونه گذاشت .
" هیونگ ، حواسم هست که دیشب پیچوندی و بهم نگفتی که بعد از نود فرستادن باید چیکار کنم ! امروز بهت بغل نمیدم .
" این پرتقالو باش . کی بود که کل دیشبو داشت با برادرش دعوا میکرد ؟
جونگ کوک خندید و چشماش رو توی حدقه چرخوند .
" خب حالا .. امروز بهم بگو ..
" در ازاش چی دریافت میکنم اورنجی؟
" عشق و محبت من رودیگه .. چیزی باارزش تر از این سراغ داری ؟
" نه واقعا !
" خب بچه ها صبحونه تون رو بخورید .
مادر جونگ کوک گفت و ظرف های غذارو روی اپن چید .
" اینارو برای شما درست کردیم ، اولش قرار بود بیایم خونهات بعد بریم خونه کوکجونی ، ولی از شانسمون این امگای زیبا اینجا بود ! نوش جونتون پسرا ..
پسر کوچکتر از ایمی تشکر کرد و با اشتهایی نه چندان زیاد مشغول خوردن شد.
" جونگ کوک ، کی قراره با یه آلفا قرار بزاری؟
YOU ARE READING
𝖮︎𝗋𝖺𝗇︎𝗀︎𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋 | 𝐕𝐊
Fanfictionجونگ کوک امگای پرتقالی قصهمون ، روی یکی از دانشجوهای آلفای کلاسش کراش میزنه پس دست به کار میشه و طبق چیزهایی که توی فن فیک ها خونده بود ، تصمیم گرفت با اشتباهی فرستادن نودش ، مخش رو بزنه . ولی پرتقال خنگمون تاحالا از خودش نود نگرفته بود ! پس سراغ ه...