21. تلافی

1K 176 71
                                    

دالی!

بافت نارنجی رنگش رو از سرش رد کرد و پوشید . با دستاش ، موهای سیخ شده اش رو مرتب کرد و به پشت ، جایی که آلفای مو مشکیش روی تخت گوشه ی اتاق نشسته بود ، چرخید . با دو قدم بلند خودش رو به تخت رسوند و کنارش ایستاد . حوله ی کوچیکی که روی تخت افتاده بود رو برداشت و روی موهای نم دار مرد ، گذاشت .

بعد از بازگشت به خونه ، هردو به یه دوش آب گرم نیاز داشتن تا کمی سرحال بیان . تهیونگ هم با نهایت سخاوت ، به امگا اجازه داد که اول دوش بگیره گرچه جونگ کوک ، یه دوش دو نفره میخواست ! اپسر صدش رو برای دلبری و اغوا کردنش گذاشت اما گویا الفاش ، سر سخت تر از این حرف ها بود . البته جونگ کوک نمیدونست که با این دلبری کردن های ریز و درشتش ، چه آتیشی به دل مرد می‌انداخت !

حالا هم با لب هایی که از سر تمرکزش غنچه شده بودن و ابروهایی به هم گره خورده ، بالای سر تهیونگ ایستاده بود . حوله ی سفید رو با حوصله روی موهاش میکشید تا نم شون رو بگیره و در همین حین ، زیر لب به غر زدن هاش ادامه داد : من نمیدونم این همه سفت و سخت بازیا چیه ؟ امگا به این نازی داره برات دلبری می‌کنه بعد تو نادیده اش میگیری .. واقعا که . اگه چند سال پیش هیتم رو با تو نمیگذروندم ، به دم و دستگاهت شک میکردم ته ..

مرد خمار از حرکت آروم دست های پسر روی موهاش ، خندید و کمر امگا رو گرفت . بوسه ای به چونه اش زد و پرسید : اون شب لذت بردی ؟

حرکت دست های پسر آروم شد . جونگ کوک با دلی سنگین از یاداوری گذشته ، نفس عمیقی کشید و دوباره حرکت دست هاش رو از سر گرفت .

" چرا میپرسی ؟

میدونست سوال مسخره ای پرسیده ، اما وجودش از استرس پر شده بود .از اون شب شیرین لذت برده بود ؟ نه ! حسی که اون شب توی رگهاش جریان داشت ، فراتر از لذت بود اما از یادآوری تلخی صبح روز بعدش ، قفسه ی سینه اش سنگین می شد .

تهیونگ سوالات زیادی داشت و کمی ، شاید هم بیشتر از کمی ، از پسرش دلخور بود . با این حال متوجه ترس و اضطراب امگاش شده بود برای همین ، با ملایمت بیشتری ادامه داد  : چون صبح روز بعد تظاهر به مستی کردی و گفتی که هیچی یادت نمیاد ، ولی من میدونستم که مست نبودی اورنجی . اون موقع هنوز بلد نبودی رایحه ی پرتقالت رو کنترل کنی ، منم جرئت نکردم به روت بیارم  .

جونگ کوک لب گزید . حرف های تهیونگ با لحنی ملایم گفته شدن اما پسر ، دلخوری پنهانی مرد رو بو کشیده بود و از نظرش ، حق هم داشت .

" ناراحتت کردم مگه نه ؟

مرد از روی لباس ، بوسه ای به شکم تخت امگا زد و گفت : بیشتر از ناراحتی ، نگرانم کرده بودی چون اورنجی که من میشناسم حتی ترسش رو هم به آسمونش می‌گفت . اما بعد از گذشت این همه سال ، بلاخره قبول کرده بودم که شاید از من خوشت نمیومده و فقط ، هیونگت بودم .

𝖮︎𝗋𝖺𝗇︎𝗀︎𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋 | 𝐕𝐊Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang