دامون
سوار تاکسی شدیمو آدرس خونه موقتمو بهش دادم
آبان:منو چرا آوردین
هادی:واسه تجدید قوا
دامون:حال روحی ساشا داغونه به هردوتاتون احتیاج دارمانقدر اعصابم داغون بود نفهمیدم کی رسیدیم
چمدونارو تحویل گرفتیمو تا داخل آپارتمان شدیم خودمو رو اولین کاناپه انداختم
گوشیمو برداشتمو شماره رضا رو گرفتم
که صدای آیفن دراومد
خودش بود
درو باز کردمو منتظرش موندم که سرو کلش پیدا شدو خودشو انداخت تو بغلم
رضا:بیشعود دلم واست تنگ شده بود
دامون:منم...بیا داخل
بعد از سلام و احوال پرسی به هادی و آبان معرفیش کردم
دامون:اوضاع چطوره
رضا:چی بگم
دامون:توروقرآن تو یکی با اعصاب داغونم بازی نکن
رضا:تو اهواز به آسایشگاه هست که دولتی و رسیدگی درست که چه عرض کنم اوضاع اونجا وحشتناکه اوتقدر اوضاع داغونه که هر غلطی میکنن...من شکایت نامه تنظیم کردم تا ازشون بخاطر تمام آسیب هایی که به ساشازدن مجازات بشم
آبان:چیکارش کردن
رضا: مصرف بیشاز حد داروتاریخ مصرف گذشته و استفاده بیش از حد شوکر و استفاده از شوکر سر
هادی:یا امام زمان
رضا:امروز دادگاه به نفع ساشا بود همع ارث و میراث بهش برگشته میشه
دامون: بلیط بگیر برای اهواز
رضا:از قبل برای همه گرفتم ...منم باهاتون میام خیلی وقته ندیدمش...با سجاد
دامون:برنامه دارم باهاش...شما دوتا استراحت
هادی:دیگه چی کپه مرگمو بزارمو تورو تنهایی بفرستم پیش گله گرگ محاله ...آبان خواست نیاد
آبان:منم میام
رضا:همگی میریم دعواجلو عمارت سجاد
فکر کنم همشون اینجا باشن
با کلید درو باز کردم
جوری که هادی دستمو گرفته بود انگاری بچمو میخواد کنترلم کنه
دامون:اتفاقی نمیافته
در عمارتو یک ضرب باز کردم
همشون تو سالن بودن
با دیدنم همشون تعجب کرده بودن
هه...فکر کردن تهدیدام الکیه
سودابه:داداشم قربونت بشم کی اومدی
بدون توجه بهش روی یکی از مبلها نشستمو هادی هم کنارم نشست
آبانو رضا هم هرکدوم رو یکی از مبلها تکنفره نشستن
مبلهای سلطنتی بودن
نه این مبلها هم لیاقت ندارن ساشای من روشون بخوابه
دامون:چخبر شده همتون جمع شدین اینجا
سودابه:چی بگم داداش ...امروز چندتا مامور ریختن تو شرکت توقیفش کردن فقط شرکت نیست زمینا ویلاها انبارا همشونو ...فقط این خونه رو کاری نداشتن چون به اسم سامان بود
دامون:اشتباه نکن این خونههم توقیفه اومدم بگم با زبون خوش گمشید
جهان:یعنی چی پسر عمو
رضا:من وکیل آقای جهانی هستم تکتک شماها به جرم خیانت در امانت نزول رشوه مجازات شدید تمام ارثیهاس که برای ساشا موکلی بود بهش برگشته میشه
به خواست اقای جهانی هیچکدوم از شماها به زندان نمیرید و شما با دادن جرمه آزاد هستین
سجاد:ییعنی چی
دامون:هرچقدر از مال بچه من خوردین کافیه گمشید برید پی زندگیتون حروم خوری دیگه بسه
سودابه:داداش داداش جان صبر کن تورو به ارواح خاک آقا جون ....
نزاشتم دیگه حرفی بزنه که یه سیلی به صورتش زدم
دامون:اسم آقامو نیار بی آبرو که واسه دل همون آقامه تو شوهر و پسرتو تمام ایل و تبارتو نمیفرستم زندان ....من هیچ کسو کاری ندارم میفهمی...اون بچه هم هر عیبی داشته باشه بچه منه
دست هادی رو گرفتم و خواستم از عمارت برم بیرون که
هادی:آبان چیکار میکنی
آبان:ساشا
به عکسی که اشاره کرد نگاه کردم
دامون:آره اون ساشای منه
آبان:نه ساشای منه
هادی:ها

YOU ARE READING
mental asylum (آسایشگاه روانی)
Romanceمیگم که خیلی دلم برات تنگ شده ولی اگه بدون من خوشی گور بابای دل من:) ببین این سیگار بهمن ما رو ندیدی