21

11 1 0
                                        

مدتیست که شدیدا سردرگمم
مانند نوزادی که بی قراری و بهانه گیری مادرش را میکند
اما من تنها برای آغوش تو بی قراری میکنم
و بهانه ی نرمی دستان و گرمی صدایت را میگیرم
حال که تو فرسنگ ها فاصله میان ما دو فاصله گذاشته ای
این روح خسته هرروز با با چشمانی گریسته به در مینگرد
که شاید باری دگر باز شود و تو باشی که از آن به داخل میایی
افسوس که تمامش خیال باطل است
برای من، عشق آهنگیست که هرگز تمام نمیشود
و برای تو این آهنگ هرگز شروع نمیشود
افسوس که من فقط شاعرم و عاشق و معشوق و عشق کسی نیستم. شاید هم افسوس که عاشق و معشوق توِ خودخواه نیستم
حال نه نایی در نفس هایم مانده، نه اشکی در چشمهایم و نه جانی در حرفهایم
تو را به هر احدی که میپرستی التماس کردم که ترکم نکنی
گفتم که این دل دیوانه کاری به دست جفتمان میدهدا
گفتم که دوستت دارم, بیشتر از کل روزها و شب ها، عمیق تر از آب های اقیانوس ها و دریا ها
باورم نکردی
حال ای کاش این دل از جایش کنده شود یا که دگر نتپد تا انقدر بهانه ی عشق تو را نگیرد که تو هرگز دوستش نداشتی

The Complete Book of PoemsWhere stories live. Discover now