پارت اول/خط سیاه

128 19 3
                                    

سطلی از آب شور دریا رو سرم خالی شد.
چشمام رو ناگهان باز کردم و آفتاب مستقیم تابید تو چشمام. جیغی کشیدم و با صورت از روی صخره به روی شن های داغ افتادم. سرفه کردم و با خشم سرم رو چرخوندم تا شیطانی که اینکار رو کرده بود ببینم.
میگل،برادر بزرگم با پوزخندی سطل به دست اونجا ایستاده بود. صورت برنزش میدرخشید و موهای قهوه ای فرفریش پر از شن بود.
با عصبانیت فریاد کشیدم:«مریم مقدس!این کارا واسه چیه؟»
-برای اینکه وسط کار نشینی آفتاب بگیری.
با اخم روم رو برگردوندم. البته حق با اون بود. فکرنکنم صدف ها خود به خود توی کیسه جمع بشن.
صدای آه کشیدن میگل رو شنیدم. دستش رو دراز کرد تا کمکم کنه بلند بشم. یک لحظه عذاب وجدان شدیدی گرفتم. بیشتر هزینه ی خونه رو اون تامین میکرد. من کمکی زیادی نمیتونستم بکنم و ایملدا،خواهر کوچیکم کلا کاری نمیتونست بکنه. بخواطر شرایط خاصش خیلی خیلی کم از خونه بیرون میومد.
و مادرم...
تا وقتی پدرم زنده بود به راحتی کار میکرد. بخواطر کارهایی که بلد بود آوازه ی خودش رو داشت. زمانی که من جای هجده سال فقط ده سال داشتم و ایملدا هم بچه ای شش ساله بود.
بلند شدم و پیراهن قرمزم رو تکون دادم. کیسه هایی رو که با صدف پر کرده بودم رو ورداشتم و دنبال میگل راه افتادم. از صخره ها بالا رفتیم تا اینکه چندخونه ی چوبی ظاهر شد. فقط چهار خانواده بودن که اونقدر دور از مرکز دهکده و نزدیک به ساحل زندگی میکردن.
از کنار قبرستون رد شدیم. بوته ها و درخت های پراکنده اون دور و ور زیاد بودن. خیلی ها وصیت میکردن جسدشون سوزونده بشه به همین خواطر قبرهای زیادی اونجا نبود. جای اکثرشون رو حفظ بودم. از سمتی کا میرفتیم نزدیکترین قبر به ما قبرهای دو دختر دوقلو بودن.  الیزابت و بتانی دلاکروز که جسد نیمه سوختشون در ساحل امنموسینی بعد از یک هفته ناپدید شدن پیدا شده بود. بعدها مادرم با روحشون ارتباط برقرار کرد و فهمید اونها بخواطر آزارهای پدرشون خودکشی کرده بودن.
و درمورد نام گزاری ساحل هامون باید بگم ما اون هارو بخش بخش کردیم و روی هرکدوم اسم یک تیتان یونانی رو گزاشتیم. مقدس ترین ساحل که مادرم در دوران جوونی بیشتر وقتش رو اونجا میگزروند ساحل هکاته بود. هکاته الهه ی جادو،چهارراه و ازاینجور چیزهای ماورایی بود پس دیگه جای پرسشی باقی نمیموند.
با پا گزاشتن روی پله های چوبی صدای غیژ غیژ بلند شد و همین کافی بود تا ایملدا خبردار بشه که ما اومدیم. اون خیلی روی شنواییش تکیه میکرد.
میتونستم تصور کنم درحالی که کتاب های هزارساله ی مادرم رو ورق میزد و دستش رو روی تصویرهای برجسته میکشید تا بتونه تصورشون کنه، با شنیدن صدای چوب کتاب رو پرت میکنه و مادرم به زبون اسپانیایی سرزنشش میکنه؛هرچند ما اکثرا تو دهکده انگلیسی صحبت میکردیم.
در باز شد و میگل هرچی تو دستش بود رو گزاشت زمین تا بره جلو و خواهرم رو بغل کنه.
بعد رفتیم داخل. برنامه ی اون روز هم مثل روزهای دیگه بود. میگل به بازار میرفت تا ماهی ها و صدف هارو بفروشه،من خونه رو مرتب میکردم و ایملداهم کنار مادرم مینشست و ازش مراقبت میکرد. یعنی خب کار زیادی نمیتونست بکنه ولی اینکه یک نفر کنار مادرم باشه خوبه.
بعد از شستن دستهام شروع کردم به گردگیری کتابخونه. کتاب های هزارساله ای که مادرم نگه میداشت. احضارگری،کف بینی،تعبیر رویا و کلی چیز دیگه. آوازش درهمین چیزها بود.
مادرم یک پیشگو بود. تا به حال هیچکدوم از گفته هاش غلط از آب درنیومده بودن. خیلی وقت ها گردگشگرای خارجی با ناباوری به مادرم زل میزنن که داره آیندشون رو پیشگویی میکنه یا اینکه با روحی ارتباط برقرار میکنه.
من خودم چند جلسه ی احضار روح رو از نزدیک دیده بودم. پیراهن های سفید،شمع های شعله ور و گل هایی که درعرض چندثانیه خشک میشدن.
صدای در اومد. ایملدا با کمک دست هاش به سمت ورودی رفت. نگاهش کردم و مراقب بودم یه وقت چیزی جلوی پاش نباشه و زمین نخوره. در رو باز کرد و من پچ پچ چند خانوم رو شنیدم. قطعا با دیدن دختر نوجوون کور و زال جلوی در به جز هیجان زده شدن،درمورد مقصدشون هم اطمینان پیدا کرده بودن. سریع رفتم و با چندگردشگر خانوم سفید و بور روبه رو شدم.
-میتونم کمک بکنم؟
سعی کردم انگلیسی رو با لحن  درست صحبت کنم.
یکی از خانوم ها که موهای پسرونه داشت با یک انگلیسی بریتانیایی غلیظ صحبت میکرد که به بدبختی متوجهش میشدم. گفت:«سلسته ی بینا اینجا زندگی میکنه‌؟»
سلسته مادرم بود و بینا لقبش. این لقب رو بهش داده بودن چون اون کور بود. خودش میگفت چشمهاش بهای قدرتش بودن. آه کشیدم.
-بله. بفرمایید داخل. اون احتمالا منتظرتون بوده.
"و نمیدونم چرا چیزی به من نگفت تا زودتر بیام خونه"
خانوم هارو راهنمایی کردم داخل و ایملدا رو بردم تو اتاق خودمون. اتاق من و ایملدا مشترک بود تا من بتونم تو کارهاش بهش کمک کنم. پنجره رو باز کردم و بعد یک گربه ی کاملا مشکی با چشم های آبی پرید روی لبه ی پنجره.
ایملدا یا شنیدن صدای خرخر گربه سرش رو چرخوند و گفت :«یورونا... بابِل برگشته؟»
-آره خودشه. بیا بگیرش.
گربه رو بلند کردم و گزاشتمش رو دامن قهوه ای خواهرم.  ایملدا درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود گوش گربه رو خاروند و گربه با رضایت سرش رو بالا گرفت و میو کرد. به صورت سفید و رنگ پریده ی خواهرم دقت کردم. رنگ طلایی موهاش انقدر کم رنگ بود که انگار رنگش رو هزاران بار پاک کرده بودن. مژه و ابروهاش هم به همون رنگ بود.
همون لحظه صدای مادرم رو شنیدم. دنبال یکی از کتاب هاش میگشت.
-اومدم ماما!صبرکن.
و بعد رفتم تا وسایل مادرم رو برای یک پیشگویی دیگه آماده کنم.
***
روز اول زمستون بود. هوا سرد شده بود اما نه خیلی. پنجره هارو بستم و چفتشون کردم.
شمع هارو روشن کردم و روی شومینه ی خاموش چیدم و بعد رفتم و سرمیز شام نشستم. ایملدا میگوهاش رو آروم میخورد و میگل تو فکر بود. وقتی لیوان آبم رو ورداشتم و خواستم آب بخورم،ناگهان صدایی جیغی از صندلی کناری باعث شد لیوانم رو بنداز و هرچی آب تو دهنم بود رو بپاشم بیرون رو میگل بیچاره که روبه روی من نشسته بود. سریع پاشدم و متوجه شدم مادرم تو صندلیش داره میلرزه. ظرف غذاش ریخته بود رو زمین و از بینیش خون میومد. دهنش کف کرده بود. مگیل سریع بلند شد و اومد این طرف میز.
ایملدا بی صدا از سرجاش بلند شد و رفت عقب. میخواست تو دست و پا نباشه. اون بچه خیلی حالیش بود!
قبل ازاینکه من و میگل کاری بکنیم مادرم سیخ نشست و چشماش برگشت. دیگه نمیلرزید یا اینکه دهنش کف نمیکرد. به اسپانیایی شروع کرد حرف زدن.
-یکی ازما... یکی از شما... ازاین خونه میره... میره و وقتی برگرده... خط سیاه به دنبالش میاد... خط سیاه تا آخرش تو نسل مامیمونه... خط سیاه میمونه... خط سیاه میمونه... خط سیاه میمونه... خط سیاه میمونه و... نهههههه!
مادرم جیغ کشید و بعد از روی صندلی افتاد پایین. میگل سریع بدن لاغرش رو بغل کرد و بردش تو اتاق. من هم رفتم سمت ایملدا. «ماه من؟ »
عاشق این لقبش بود. مادرم قبلا بخواطر چشم های خاکستریش اینجوری صداش میکرد.
دستش رو آورد بالا و گزاشت رو صورت من. آرامش خاصی تو وجودش بود.
-یورونا،ماما حالش خوبه؟
دستش رو گرفتم. «حالش خوب میشه. شاید یه پیشگویی بوده باشه و یا شایدم... »
-اون قطعا یه پیشگویی بود یورونا. یه پیشگویی خیلی واضح.
صدای میگل بود.
«ماما رو چیکار کردی؟ »
-یهو حالش خوب شد. پس نتیجه میگیرم این یه پیشگویی جدی بود.
خواستم چیزی بگم اما میگل با بالا آوردن دستش ساکتم کرد.
-شما دوتا دختر،خوب گوش کنید چی میگم. دیگه هیچکس حق بیرون رفتن از خونه رو نداره. دیگه هیچ مشتری هم نمیاد.
نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد. «نمیزارم هیچ خط و نشونه ای حال و روز خوانوادم رو خراب کنه. »

Hermano Where stories live. Discover now