وقتی چشم کاتالینا رو دور دیدم سریع رفتم سراغ یکی از کشوهای آشپزخونه. نصف دستمال پارچه ای هارو ریختم بیرون و بعد چیزی که میخواستم رو پیدا کردم. لبخندی زدم و بی سروصدا بطری رو پیچیدم لای دامنم و رفتم زیر میز ناهارخوری نشستم. سعی کردم بی صدا نفس بکشم تا کشی پیدام نکنه.
در بطری رو آروم پیچوندم و با احساس بوی الکل پشت گردنم مور مور شد.
زمزمه کردم:«برنینی عزیزم اگه تو اختراع نمیشدی چیکار میکردم؟»
و بعد بطری رو چپه کردم و تمام مایع داخلش رو فرو دادم. ته گلوم سوخت و معدم جیغ کشید ولی تو سرم احساسی داشتم که انگار سلول هام دارن لالایی میخونن.
بطری رو پایین آوردم و بعد از یک نفس سریع بازهم بطری رو به سمت لب هام بردم.
میتونستم قطراتی که از گوشه ی لبم میریزه رو احساس کنم. قطرات پایینتر رفتن و ریختن روی تروقم. قطعا جاشون چسبناک میشه.
بطری رو بردم بالا و نگاهش کردم. نصف شده بود. لبخندی زدم و خیلی آروم و بی صدا خندیدم. کمی یه سمتی کج شدم و سرم به پایه ی میز خورد. جایی که ضربه خورده بود مورمور شد و باعث شد بیشتر بخندم. بطری رو دوباره بردم بالا. خواستم جرعه ای بخورم که یهو صدای در تو خونه پیچید.
مهم بود؟نه قطعا.
کمی بیشتر خوردم.
-سلام کاتالینا. یورونا کجاست؟
صدای میگل بود که از دم در آشپزخونه میومد. برق از سرم پرید. سریع تمام مایع تو دهنم رو فواره کردم بیرون و بعد بطری رو انداختم زمین. چهار دست و پا از زیر میز اومدم بیرون. میگل و کاتالینا با تعجب به من زل زده بودن.
-سلام میگل!
صاف ایستادم ولی سرم گیج میرفت. بطری تلق و تلوق کنان از زیر میز به سمت قل خورد و من بایه حرکت خفیف شوتش کردم اونور.
میگل با تعجب گفت :«ازکجا پول شراب آوردی یورونا ؟»
بدون فکرکردن جواب دادم:«پول فروشی!»
و بعد خندیدم. خواستم یه قدم برم جلو که یهو سکندری خوردم ولس تونستم با گرفتن میز سرپا وایستم.
-یورونا من مامان رو سپردم به تو ولی انگار خودتم به پرستار بچه احتیاح داری!»
کاتالینا آروم دستش رو گزاشت رو شونه ی میگل.
-کاری به کارش نداشته باش. بعد از اون شب هرازگلهی اینجوری مست میکنه ولی بیشتر کارا با خودشه. یکم بهش حق بده. اون فشار زیادی روشه.
میگل اخم کرد ولی حتی بااون حالت مست هم میتونستم تشخیص بدم لحن پری وار کاتالینا روش اثر کرده. مسگل آهی کشید.
-باشه. برو بخواب یورونا بعدا درموردش حرف میزنم.
خواستم برم که یهو میگل بازوم رو گرفت.
-متاسفم کوچولو ولی... یاید قبول کنیم ایملدا رفته. امروز میشه یکسال که اون گمشده. دیگهکسی جست و جو نمیره.
تمام مستیم از بین رفت. بدون هیچ حرفی با قدم های بلند و سریع از خونه رفتم بیرون.
شنیدم که میگل خواست پشت سرم بیاد اما کاتالینا نزاشت. سرعتم رو بیشتر کردم و در حین دویدم اشک هام هم جاری شدن. باورم نمیشد. خواهر کوچولوم از دست رفته بود.
با دیدن حال و هوای دهکده تعجب کردم. خیلی وقت بود پامو از خونه بیرون نزاشته بودم. خورشید داشت غروب میکرد و هیچکس اونجا نبود. انگار که همه همراه با ایملدا مرده بودن.
میتونستم شمع های سفید رنگ و عکس های ایملدا رو روی بیشتر ایوون ها ببینم. شمع هایی که روشن شده بودن تا بلکه روح ایملدا نور رو ببینه رو به خونه بیاد.
خودم رو رسوندم به ساحل تاناتوس. ربالنوع مرگ. فریاد کشیدم.
-من روهم به پیش خواهرم ببر!
و بعد همونجا زانو زدم و گریه کردم
***
بارون بود. باد بود. ابر بود. سرما بود. سیاهی بود.
مثل جنازه افتاده بودم توی تختم. از شدت دویدن زیر بارون پاهام بی حس شده بودن.
چندساعتی میشد که تو تخت دراز کشیده بودم. نمیتونستم باورکنم ایملدا کوچولوی من رفته. ماه من رو دزدیدن. دوباره بغض کرزم و سرم رو فرو بردم تو بالشت.
ناگهان صدای جیغ و فریادی از توی خونه بلند شد. سریعا از توی تخت بلند شدم و به سمت سالن رفتم. در رو با شدت باز کردم و به سمت اتاق مادرم هجوم بردم. اونجا بود. وحضت زده به پنحره ی خیس چسبیده بود و بقرون رو نگاه میکرد. مشت هاش رو میکوبید روی شیشه.
-دخترم!به سمت من بیاریدش!نرون ها دخترمو پس بدین!
-ماما سلسته؟تو حالت خوبه؟
مادرم با وحشت روش رو به من کرد و تو چشم هام خیره شد. فریاد کشید:«دخترم اونجاست!»
-ایملدا؟مامان ایملدا اینجاست؟
-نرون ها!اونا گرفتنش!
سریعا از اتاق دودم بیرون. ساحل نرون ها. از بین خونه ها رد شدم. شمع هایی که برای ایملدا روشن کرده بودن تنها راهنمای من بودن. موهامی خیسم به گردن و پیشونیم چسبیده بودن و اذیتم میکردن. وقتی به ساحل رسیدم دیدم کسی نزدیک ساحل و بین آب ایستاده.
-ایملدا!
جیغ کشان رفتم سمتش. به من زل زده بود و چیزی بین دستهاش بود. پریدم درون آب و شلپ شلپ کنان با قدم های بلند رفتم سمتش. وقتی نزدیک شدم با دیدن چیزی که بین دست هاش بود خشکم زد.
-لعنت بر شیطان... این یه... ایملدا این یه...
-این یه بچست.
ایملدا با آرامش جوابم رو داد.

YOU ARE READING
Hermano
Fantasyیک خاندان. از دریا تا صحرا. از اسپانیا تا یونان. از جادو تا آتش. یورونا دختر یک پیشگوی اسپانیایی هستش. اون زندگی آرومی درکنار مادر و خواهر و برادرش داشت تا وقتی که مادرش برای اولین بار یک پیشگویی درمورد خانوادشون میکنه. یک پیشگویی که خبر از سیاهی و...