iv

232 42 30
                                    

با شنيدن صداى چرخش كليد توى در از خواب پريد.

در باز شد و قامت مينهو توى چهارچوب در نمايان شد.

از رو تخت بلند شد و خودش رو با سرعت به مينهو رسوند.

نتونست تحمل كنه و با بي طاقتى و دلتنگى، خودش رو تو بغل مينهو انداخت.

مينهو ازاين رفتار تمين شوكه شد.طولى نكشيد كه دستشو رو دور تمين حلقه كرد.

تمين اشك هاش رو آزاد كرد

"كجا بودى؟"

"ببخشيد"

تنها كلمه اى كه مينهو ميتونست بگه همين بود.

تمين با حس گرماي شديدي كه از تن مينهو حس ميكرد،از بغل مينهو بيرون اومد و دستش رو روى پيشونى مينهو گذاشت.

"تب داري!؟"

با بهت اين جمله رو گفت و دست مينهورو گرفت و به سمت تختش هدايت كرد

"دراز بكش..من..من برم اب و پارچه بيارم ميام."

خواست دستش رو از دست مينهو بيرون بكشه كه مينهو اجازه نداد

"نرو"

"چى!؟"

"گفتم نرو... بمون."

"ديوونه داري توى تب ميسوزى"

صداي مينهو خش دار شد

"نرو...تمين"

اين اولين باري بود كه مينهو اسمش رو به ارومى صدا زد.

كنار مينهو نشست و به دست قفل شده اشون نگاهى انداخت

"باشه..جايى نميرم.استراحت كن."

مينهو چشماش رو بست... سردرد عجيبى گرفته بود كه باعث ميشد چشمهاش بسوزه.

اما به هر طريقى بود سعي كرد به خواب بره.

....

تمين پارچه ى خيس رو از رو پيشوني مينهو برداشت.

بعد از ٤٨ ساعت، تونسته بود تبش رو پايين بياره.

به صورت بي نقص مينهو خيره شد.

نگاهى به لب هاى خوش فرمش انداخت.

𝐓𝐎 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐋𝐈𝐅𝐄Where stories live. Discover now