𝘊𝘩𝘶𝘳𝘤𝘩

628 40 11
                                    

☕𝘚𝘰𝘮𝘦𝘣𝘰𝘥𝘺 𝘵𝘰 𝘭𝘰𝘷𝘦☀️
[نمیتوانم به تو بگویم:
دوستت دارم

اما میتوانم
وقتی به خواب رفته‌ای
در سکوت،
با لب‌هایم روی پیشانی‌ات بنویسمش
تا انگشت های رویاهایت آن را
بردارند...!]


زمانی که جونگ کوک فقط یازده سالش بود که در بدترین زمان ممکن کلمه "همجنسباز" رو شنید. زمانی که دریچه امید و رشد به روی کودک باز میشه ودر شکل گیری اعتقادات و روحیات فرزند نقش بسزایی داره

این کلمه مثل پاشیدن گردو خاک به چشمهای معصوم و تازه دنیا دیده بچه بود
که در همون سن و سال باعث شد ، احساس گیجی و کوری و درد در شریان های بدنش مثل سمی جریان پیدا کنه .
و این بزرگترین تحقیر ممکن، در زندگی کوچک و نوپا گرفته اش بود

کاملا مشخص بود که جونگ کوک معنی این کلمه رو نمی‌دونست، البته نه تا 13 سالگی.
اما به خوبی میدونست که این کلمه درست و مناسب نیست و چهره زشت و نامناسبی داره.

جونگ کوک زمانی که فقط 13 سال سن داشت،
یکباراون رو، اوبی و همجنس باز خطاب کردن

اون روز رو، به خوبی بخاطر داشت یک روز که زیر درخت نشسته بود و از سایه درخت و عطر گلهای پلومریا که از باغچه های اطراف ساطع میشد لذت می‌برد.

کتابی بنام "عزیزان و دختران" به دست داشت. از کتاب، کلمات "پذیرش" و"افتخار" رو به خوبی یادش بود.
از کتاب به یاد داشت که وقتی زن و مرد همدیگر رو بوسیدن، پروانه های زیر دلش به رقص و پرواز در آمده‌بودن و برایش شیرین بود.

ولی پایان کتاب براش عجیب و غریب شد. زن و مرد در کنار هم نبودن و زندگی نمیکردن
چونکه زن شیفته و دلبسته ی بهترین دوستش که همجنس خودش بود، شدو باهم زندگی میکردن

جونگ کوک هیچ وقت دلیل اتفاق پایان کتاب رو نفهمید و هرگز از کسی دربارش نپرسید

به خاطر داشت ، کتابش از میون انگشتانش ربودن و صفحه های نازک کاهی، یکی پس از دیگری توسط سه پسری که پیراهن و شلوار تنگ به تن داشتن که در تیم پیست زمین اطراف میدویدن، پاره شد.

به طور واضح به خاطر نداشت، اما مشت های بی‌رحمانه بر سر و روی سفید و معصومش فرود میومد و جاش رو به کبودی های ریز و درشت بنفش رنگ میداد

جونگ کوک با گریه و صورتی دردمند و قلب درد کشیده به خونه برگشت. دلش منتظر پذیرای مهر و محبت مادرش بود
خوشبختانه مادرش، پسر عزیزش رو در آغوش کشیده بود وبر سر و روی زخمی عزیزش،بوسه میکاشت.

جونگ کوک در حالی که از این مهر و عطوفت مادرش لذت می‌برد
با گلویی پر از بغض و هق هق، علت این بلایی که به سرش اومده بود رو میگفت

𝐒𝐨𝐦𝐞𝐛𝐨𝐝𝐲 𝐭𝐨 𝐥𝐨𝐯𝐞 Where stories live. Discover now