Chapter3

465 78 2
                                    

*فردا ساعت 9 صبح*

"کارا اینو تو کدوم جعبه بزارم؟"

"بزار تو اون جعبه"

و به سمت اون جعبه ای که کنار پنجره بود اشاره کردم.

دستم رو روی پیشونیم کشیدم و عرقم رو پاک کردم.

الان تقریبا 2 ساعته که داریم وسایلم رو جعبه جعبه میکنیم.حالا خوبه خونه رو مبله اجاره کردم!!!!

یه کم دیگه جمع و جور کردیمو بالاخره تموم شد.

"آخی تموم شد"

امیلی گفت و نشست رو مبل.

"امیل"

"بله"

"اگه از کارم راضی نبودم یا به خاطر چیزایی دیگه از اونجا اومدم بیرون،چی کار کنم؟کجا برم؟"

"خب عزیزم میای خونه من"

"اخه تا کی؟"

"تا هر وقت که جایی رو پیدا کنی"

"نمیدونم"

"بعدشم اول برو ببین کارت چه جوریه بعدش انقدر فکر کن"

"باشه"

"بعدشم نری اونجا کلا مارو فراموش کنیا"

"مگه میشه من آجی خوشگلمو فراموش کنم؟"

"خب حالا.حالم بد شد"

""

""

""

""

"من میرم دوش بگیرم!"

"باشه پس منم میرم تلوزیون ببینم."

"اوکی"

رفتم تو حموم و بعد از 10 دقیقه اومدم بیرون.

یه لباس راحتی پوشیدم و موهای خیسم رو باز گذاشتم.

رفتم پایین و دیدم امیلی خوابیده.

اروم تلوزیون رو خاموش کردم و روش پتو کشیدم.

تقریبا 1 ساله که من و امیلی باهم دوستیم اما مثل خواهریم.

................................................

"کارا"

"بله"

"کجایی؟"

"اشپزخونه"

"به به... چه بوی خوبی داره"

تا خواست در قابلمه رو برداره زدم رو دستش

"چرا میزنی؟"

"هنوز نپخته.اگه گشنته برو از یخچال یه چیز بردار بخور"

رفت و از یخچال یه سیب برداشت و با دهن پر گفت:"خواب دیدم داری با یه اژدها می جنگی و با کلی جنگیدن بالاخره تونستی شکستش بدی اما وقتی شکستش دادی اژدها تبدیل شد به..."

"یه سوال خواب دیدی یا فیلم سینمایی؟"

اروم خندید و گفت:"نمیدونم"

"راستی نگفتی به چی تبدیل شد!"

"نمیدونم چون همون موقع بیدار شدم"

.............................................

داریم میریم فروشگاه تا یه دست لباس برای فردا بخریم.

با کلی گذشتن تونستیم یه پیراهن خوشگل پیدا کنیم.

Shadow of loveWhere stories live. Discover now