به قلم نویسنده :
" داستانم را انگونه اغاز می کنم که با تو شروعش کردم
چه شاعرانه بود لحظه ای که روحم در ان کالبد خاکستری رنگ با جسمت گره خورد..
( ظهر افتابی – باغ مخفی ارباب زاده )
جسمش را بر روی تخت کشید و به سقف چوبی بالای سرش خیره شد . خیلی وقت بود چیزی را حس نمی کرد ، حتی درد قلبش را . اینکه یک خون اشام بود و عمری جاودان داشت برایش ذره ای اهمیت نداشت .
این برایش مانند شکنجه بود . انگار در وسط شعله های اتش غرق شده ای و هیچ کاری نمی توانی انجام دهی . فریاد می زنی ، اما کسی نیست که از بین دریایی از اتش که ذره ذره در حال سوزاندن جسم و روحت است نجاتت دهد .
چشمانش را بست و در پی ارامشی که همیشه دنبالش بود رفت .
اگر می توانست خودش را از این نفرین خونین نجات دهد ان کار را می کرد . اما هیچکس جز نیمه ی انسانش که در پیوند روح اوست نمی تواسنت ان را از این درد خلاص کند . جان در پی گشتن و جستن ان کالبد بهشتی بود ، کسی می تواسنت با ان خودش را برای همیشه از این جهان محو کند .
از پایین صدا هایی شنید که بی شباهت به درگیری نبود . چشمانش را به ارامی باز کرد و خواجه اش را صدا کرد
+ تائو
خواجه با قدم هایی سریع خودش را به سرورش رساند و سرش را خم کرد
_ بله ارباب جوان
جان سرش را خم کرد و به او نیم نگاهی انداخت
+ اون صدای چیه
خواجه کمی نگران بود . نگران اینکه مبادا سرورش متوجه شود که ان درگیری مطلق به کسی است که قصد صدمه زدن به او را داشته . برای همین لبخند بی معنایی زد و سرش را بیشتر خم کرد چون می دانست جان انقدر دقیق است که سریع متوجه حالت چهره اش می شود و همه چیز را می فهمد
+ سرورم چیز مهمی نیست ... لظفا خودتون رو درگیر نکنید و به استراحتتون ادامه بدید
جان دستش را به نشانه فهمیدن تکان دادن و همان موقع که قصد داشت سرجایش بر گردد صدای گوش خراشی را شنید که اورا مورد مخاطب قرار داد
_ به اون سگ کثیف بگید بیاد بیرون .. خودم میخام با دستام به درک بفرستمش
تائو با چشمانی که از ترس بزرگ شده بود نگاهی به جان انداخت . این فرای تصورش بود . فکر می کرد با ان پولی که به ان مردک چموش داده هر چه زودتر برای نجات جانش از انجا برود، اما انگار بخت با او یار نبود ، چون جان خیلی محتاطانه به سمت خروجی قدم برداشت و تائو خوب می دانست این ارامش قبل از طوفان است . جان را از بر بود و می دانست توهین به او چه عواقبی را در پی دارد حتی اگر کوچک ترین چیز باشد

ESTÁS LEYENDO
Bloody Roses Of Heaven
Ficción históricaدر دوران امپراتوری زرد از سال 2698 قبل از میلاد یونگ لو امپراتور بزرگ چین؛ دارای یک پسر دو رگه ، که زیبایی خیره کننده اش چشم هر بیننده ای را معطوف خود می کرد و به لطافت شبنم های صبحگاهی بود شد اما یک چیز درباره این پسر درست نبود و همه آن پسر را شوم...