20

379 61 7
                                        

متن چک نشده

درحالی که با کلافگی دنبال کتم میگشتم از توی اتاق داد زدم

"مامان کتم کو؟"

"عزیزم اون توی اتاق پدرته "

سری تکون دادم و به سمت اتاقشون دویدم و کتمو با خوشحالی تنم کردم به سمت آشپزخونه قدم برداشتم

از پشت مامان و بغل کردم و بوسه ای روی گونه اش نشوندم

"مامان امروز میخوام بهش اعتراف کنم "

"امیدوارم که قبولت کنه عزیزم "

دوباره گونه اش و بوسیدم و با لبخند روی لبم ازش جدا شدم امروز حس خوبی دارم درسته ترسیدم ولی حس میکنم امروز قراره جواب مثبت بگیرم ..
.


.
.

در واحد روبرویی رو زدم

و چندبار زنگ در و فشار دادم که بالاخره در باز شد
انتطار داشتم صورت سنجاب خسته و عصبی رو ببینم ولیو با صورت غرق در اشک مادرش روبه رو شدم
اون زن بدنش به شدت میلرزید و رنگی به رو نداشت

"مینهو ...جیسونگ تصمیم گرفت بره سر قبر فلیکس..رفت که دیگه برنگرده...مینهو لطفا برو دنبالش"

با بدنی لرزون و التماس وار گوشه کتم و تو دستش گرفت و من حس کردم بدنم یخ زد با حال بدی که داشتم لبخندی به لبم اوردم و
ب

هش اطمینان دادم و مجبورش کردم بره داخل و استراحت کنه

با دو پله ها رو پایین اومدم و دستم و برای اولین تاکسی که جلوم ظاهر شد تکون دادم درحالیکه سوار ماشین میشدم

گوشیم و از جیبم در اوردم و به مامانم رنگ زدم که پیش

مامان جیسونگ بمونه و ازش مراقبت کنه

بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه به اون قبرستون لعنتی رسیدم که زیرش کلی جسد خاک شده بود ،و لی فلیکس هم جزئی از اون ها بود
.
.
.
.
.
.
.

می دوید و توی دلش دعا میکرد که اتفاقی براش نیوفتاده
باشه

از کنار تک تک اون قبرها گذشت تا اینکه اونو از اون دور دید

کنار قبر فلیکس نشسته بود و مثل همیشه باهاش حرف میزد
روی لب هاش لبخند ترسناک و بزرگی ظاهرشده بود که باعث ترسش شد اون لبخند شاید قشنگ بنظر برسه ولی....اون فقط لبخند رفتنه...

diary (Complete)Where stories live. Discover now