پارت ۳ (آخر)
شب مهمونی که از راه رسید، جان دل از آینه نمیکَند و هی وسواس به خرج میداد. کت و شلوار مشکی با خطهای عمودی ریز سفید، به همراه پیراهن سفیدش و یک پاپیون مشکی که تیپش رو تکمیل میکرد به تن داشت.
رورو با حسرت نگاهی به برادر خوشتیپش انداخت و به اون پاهای باریک و بلند پسر که توی شلوار، کشیدهتر به چشم میاومدن نگاه کرد:
«هعی کاش منم پسر بودم. نیگانیگا چقدم چیتانپیتان کرده واسه آقاشون با اون لنگای بابا لنگ درازت که نصف بدنت فقط همین لنگاته!»جان برگشت و رو به خواهر عُنُقش روی زمین زانو زد:
«چته خواهر عقبموندهی من؟ از صبح وقتی فهمیدی دارم میرم مراسم اخماتو مثل گره طناب دار کردی توهم و هی داری منو تیکه بارون میکنی. الان مشکلت اینه چرا پسر نشدی؟ یا مشکلت اینه که دوستپسری به خوشتیپیه وانگ ییبو نداری؟ یا نه مشکل اصلیت اینه که کلا وانگ ییبو نداری؟»و قهقههش کل اتاق رو برداشت.
رورو دمپایی روفرشیش رو از پاش درآورد و به سمت جان که با سرعت به سمت خروجی میدوید، پرت کرد.
دختر با چهرهای که قرمز شده بود و حرص میزد، گفت:«اینقد خون به جیگر من نکن! کم زخمزبون بزن بهم پسرهی بیربطه گورخر با اون لنگات.»
این دختر واقعا فرهنگ لغت عجیبی داشت و دیگه همه بهش عادت کرده بودن. اما برای کسی مثل وانگ ییبو که وسط پذیرایی ایستاده بود و با تعجب به اصوات چپندر قیچی که از بالا به گوش میرسید گوش میداد، واقعا عجیب و ناآشنا به نظر میرسید!
جان با خنده از پلهها پایین اومد و کنار ییبو قرار گرفت.
ییبو با چشمهای گرد شده گفت:
«خواهرت واقعا فرهنگ لغتش متفاوت و کمرشکنه!»جان دوباره خندید و ساعت چرم مشکیش رو به دور مچش بست:
«با این حرفاش حوصلم سر نمیره. خوشم میاد اینجوری تو خونه جیغوداد میکنه و القاب عجیب بهم میده. بعد از مرگ پدر مادرم تا حالا اینطوری صدای خنده و جیغ توش نمیپیچید. اون واقعا فرشته زندگی منه!»ییبو از توصیف زیبای جان فقط لبخند محوی زد و توی دلش گفت:
«توام فرشته زندگی من بودی، هستی و خواهی بود.»بعد از خداحافظی جان از رورو که هنوز داشت غر میزد، ییبو در ماشین کادیلاک سبزش رو برای جان باز کرد تا بشینه.
جان با تشکر کوتاهی درون صندلی راحت ماشین فرو رفت و حس مورموری به تنش تزریق شد.
سه سال پیش ییبو هنوز ماشین نداشت و رویای بزرگش این بود یک روز کادیلاک بگیره.
افسر جوون با غم لبخند محوی زد و آهسته گفت:
«تبریک میگم، بالاخره به رویات رسیدی!»بعضی خاطرهها به یاد آوردشون درد داره... چون وقتی به عقب برمیگردی و خودت رو با الانت مقایسه میکنی، هم خیلی چیزها رو از دست دادی و هم خیلی چیزها به دست آوردی و بزرگترین ضرر جان، رها کردن ییبو در اون شرایط بود.
و الان بهجز چند تا خاطره خاکستر شده چیز دیگهای براش به یادگار نمونده بود...

ESTÁS LEYENDO
یک شب بیشتر دوستم داشته باش
Fanficخلاصه: وانگ ییبو! اسمی که شیائو جان با شنیدنش مثل اسفند روی آتیش میشد و دلش میخواست فَک اون جوجه کارآگاه باهوش رو پایین بیاره. چرا؟ دلیلش واضحه! کی از دوستپسر قبلیش دل خوشی داره که شیائو جان داشته باشه؟ اما این وسط یه پرونده قتل به دست جان میرسه...