+ فلیکس پسرم ؟
با شنیدن صدای مادرش ، چشم هاش رو باز کرد . سرش رو روی بالشت چرخوند و به مادرش که لبه ی تخت نشسته بود نگاه کرد .
مینهی لبخندی به چهره ی خواب الود پسرش زد و گفت : سلام عزیزم .. صبحت بخیر .
بدنش رو کش و قوسی داد و گفت : سلام مامان .. صبح توعم بخیر .
دستی توی موهای پف و بهم ریخته ی پسرش کشید و گفت : میخوام یه خبر خوب بهت بدم .
فلیکس اهی کشید و گفت : اگر بخوام گذشته رو مرور کنم هیچ چیز به اندازه باردار بودنت بعد از هجده سال زندگی خوشحالم نمیکنه .
مینهی خنده ی ریزی کرد و گفت : پس فکر کنم خدا بعد از هجده سال صدات رو شنیده .
فلیکس که هنوز خواب الود بود هومی کرد و پتو رو کامل رو سرش بالا کشید تا چشماش از نور در امان بمونه .
مینهی کمی از بی اهمیتی پسرش ناراحت شد .
لبخندش رو جمع کرد و خواست از روی تخت بلند شه که فلیکس پتو رو کنار زد و با داد گفت : چییییی ؟
مینهی از ترس دستش رو روی قلبش گذاشت و به فلیکس نگاه کرد .
روی تخت نشست و توی صورت مادرش خم شد و گفت : من .. من دارم از تنهایی در میام ؟ مامان واقعا بارداری ؟ واقعااااا ؟ یعنی بعد از هجده سال زندگی بالاخره دارم به ارزوم میرسمممممم ؟ واهایییی کامیساما دیگه هیچی ازت نمیخواااااامممم ... واهایییی مامان باورم نمیشههه .
روی تخت ایستاد و شروع به پریدن کرد .
مینهی خنده ی ریزی از این ذوق پسرش کرد و گفت : یعنی اینقدر خوشحالی ؟
فلیکس پرید توی هوا و پاهاش رو چارزانو کرد و با باسن روی تخت فرود اومد .
با خنده و ذوق گفت : خیلیییی خوشحالم .. بهتر از این نمیشهههه .. واهاییی .
مینهی دستی به صورت پسرش کشید و گفت : ممنونم عزیزم .
چاندونگ با خستگی وارد اتاق پسرش شد و گفت : چی باعث شده اقای خواب الو اینقدر خوشحال باشه ؟
با رسیدن به تخت ، دستش رو روی کمر همسرش گذاشت و بوسه ی ارومی به لباش زد .
فلیکس دستاش رو روی چشماش گذاشت و گفت : چشمان پاکم .
چاندونگ تکخندی زد و گفت : نگفتی .. چی باعث شده اینقدر خوشحال باشی ؟
فلیکس با عجله گفت : مامانی حامله استتتت . بالاخره قراره از تنهایی در بیام .
چاندونگ با تعجب به همسرش نگاه کرد و گفت : داره راست میگه ؟
مینهی با خجالت توام با خوشحالی سرش رو بالا و پایین کرد و منتظر عکس و العمل همسرش شد .
YOU ARE READING
start agian [کامل شده]
Romanceکاپل : هیونلیکس . سونگین . چانگمین ژانر : رمنس . کمدی . درام . اسمات .دارک زمان آپ: سه شنبه ها .