1

241 62 313
                                    


سلامی به پهنای باسن لویی و درازای ....
نه چیزه!

هلووووووووو🌵😎

*پخش بسته های کوچک وازلین با استایل مادر داماد در مراسم عروسی حین ریختن شکلات سر پسر خودش*

چرب کنید که با پارت اول اوکلند اومدم🤺

از اونجایی که از هیجان در گنج خود نمیپوستم خیلی سخن پراکنی نمیکنم تا برید بخونید!

ته چپتر باز میام سخن میپراکنم!

ووت و کامنت یادتون نره بی ثمران من💀🕊

××××××××××××××××××××××××××××××

مردمک های لرزون و خسته اش بین چراغ های شهری که جلوش قرار داشت میچرخید. به ساختمون هایی که از دور خیلی کوچیک تر از واقعیت به نظر میومدن نگاهی گذرا انداخت و پوزخند کجی زد. سالها پیش فکر میکرد قراره توی همون شهر برای همیشه زندگی کنه اما، حالا داشت برای همیشه اونجارو ترک میکرد.

شهری که تمام خاطراتش، تمام افرادی که میشناخت و همه زندگیش توی اون بودن. اونجا خونش بود، اما گاهی آدما مجبور میشن خونشون رو برای زنده موندن و زندگی کردن پشت سر بزارن.

دست های منجمد شده ای که توی اغوش جیبش فرو رفته بودن رو بیرون کشید. سیگار رو بین لب هاش قرار داد و بعد از کشیدن نفس عمیقی، فندک رو روشن کرد و اجازه داد تن سیگار روی لب هاش شعله ور شه و دود ریه هاشو غرق کنه.

حس سوزش خفیفی گلوش رو آزار داد. گلوش رو صاف کرد و به خودش گوشزد کرد تا رسیدن به مقصدی که هنوز مشخص نبود،  لب به الکل نزنه.

اگر به کسی این حرف رو‌میزدی ممکن بود بخنده و فکر کنه کار ساده ایه، اما برای اون پسر که برای سرپا موندن و فرار از فکرهایی که مسئول شکار کردن روحش بودن ، به الکل نیاز دائم داشت، این شبیه یک ماموریت بزرگ بود.

آخرین نگاه رو از دوردست به شهری که تمام لحظات زندگیش رو بین خیابون هاش حک کرده بود انداخت. ته سیگار رو با بوت های مشکیش روی زمین له کرد و آروم لب زد:

"خدانگهدار دنور"

و بعد، سیگار دوم رو روشن کرد و به سمت ماشینش برگشت. دستی به بدنه ی فرو رفته ی شورلت کاماروی مشکیش، بیتر، کشید و جمله ی 'پسر خوب' رو زمزمه کرد و سوار شد.

بیتر، تنها قسمتی از زندگی گذشتش بود که همراه خودش به زندگی نامشخص بعدیش میبرد.

  ماشین رو روشن کرد و توی آینه به رگه های سرخ چشماش نگاهی انداخت. لب های خشک شدش رو با زبون خیس کرد و رو به خودش با ناامیدی گفت:

OAKLAND [Z.M]Where stories live. Discover now