های گایز
با یک پارت پر ملات خدمت میرسم🕊
کاور این چپتر ماشین زین، سمت چپ و لیام، سمت راسته:)
شما بخونید منم برم برنامه انتخاب واحدمو بنویسم💀××××××××××××××××××××××××××××
چشم های پر تشویش لیام روی عقربه ساعت که به سمت جلو میدوید قفل شده بود! ساعت ۱۱ شب بود و میدونست اگه بخواد به موقع به اونجا برسه باید تا پنج دقیقه دیگه توی راه باشه، اما پاهاش به پارکت های چوبی کف خونه چسبیده بودن و اگر کسی میدیدش، در حالتی که اون بی حس و بدون واکنش مونده بود، ممکن بود با یک آدم فلج اشتباهش بگیره.
ذهنش تبدیل به دو جبهه شده بود و هرجبهه بی وقفه به سمت دیگری شلیک میکرد.
یک جبهه موافق جنگ بود و به لیام دستور میداد از جاش بلند شه و خودشو به خیابون مک آرتور برسونه و زندگیشو بعد روزها جدا بودن از دنیای بیرون شروع کنه، و جبهه دیگه مخالف بود و بهش دستور میداد هیچوقت دیگه به سایدشو ها و مسابقه های غیر قانونی نزدیک نشه؛ هیچوقت آدم های جدید رو ملاقات نکنه، در واقع به لیام دستور میداد که برای همیشه بمیره!
صدای رگبار جنگ داخلی توی مغزش با اهنگ زنگ گوشیش قطع شد و وقتی تلفن رو جواب داد، این صدای همون کسی بود که لوکیشن رو براش جور کرده بود:
''پین! کدوم قبرستونی هستی فاکر؟! همه کسایی که تو مسابقن اینجان غیر از تو! اگه نیای من به فاک میرم چون بخاطر تو سه تا از اعضای همیشگی رو راه ندادم و گفتم جا نیست! ''
لیام نفسشو بیرون داد و زمزمه کرد:
''پسر من نمیتونم، ینی فکر نکنم بتونم بیا__''
اما قبل از اینکه حرفش تموم شه پسر پشت تلفن شروع به فریاد زدن کرد:
''مادرفاکر دست تو نیست! زمانی که تو برنامه ای دیگه هیچ غلطی نمیتونی بکنی، گورتو گم کن بیا وگرنه قبل اینکه بتونی از تصمیمت پشیمون شی کل اوکلند تورو به اسم یه ترسوی احمق میشناسه!''
و بعد صدای بوق ممتدی که حاصل قطع شدن تلفن بود توی گوشش پیچید و تکرار عبارت ترسوی احمق توی مغز لیام بود که دهن جفت جبهه هارو بست!
چیزی توی دلش میخواست به مسابقه اونشب بره و چیز دیگه ای دلش میخواست به یک بار بره، تا صبح بنوشه و صبح برگرده و تا شب بخوابه.
از جاش بلند شد و کت کتون سبز رنگشو پوشید. سوییچ ماشین و گوشیشو توی جیبش گذاشت و از خونه خارج شد.
لیام پین هرچیزی که بود ترسو نبود، لااقل میخواست اینطور باور کنه، اما نمیتونست به خودش دروغ بگه، اون از بعضی چیزها واقعا میترسید.

ŞİMDİ OKUDUĞUN
OAKLAND [Z.M]
Hayran KurguWhat are you running from?Yourself? Oh boy, you cant hide from who you are! Or maybe your past? But we all know, it will hunt you, and it will catch you anyway... Cover: callme.ldraven