گاهی وقت ها به این فکر میکرد که چی شد که اینجوری شد... چی باعث شده بود که الان توی تاریکترین نقطه زندگیش باشه... تاریکی که روحش رو هم مثل خودش سیاه سیاه کرده بود... یک سیاهی بی پایان که زره زره وجودش رو درون خودش حل میکرد... هر چقدر شمع روشن کرد ، هرچقدر جلوی تابش مستقیم پرتو های طلا گونه خورشید ایستاد و هر چقدر خودش رو توی روشنایی مصنوعی غرق کرد باز هم زره ای از سیاهی روحش رنگ روشنایی به خود نگرفت...
تا اینکه اون رو دید... منبع نور و پاکی که میتونست نه تنها دنیاش ، بلکه روحش رو هم سفید و عاری از هر گونه تیرگی بکنه... روشنایی پرستیدنی که روحش رو نوازش میکرد و زخم ها ، تاول ها و آلودگی های روح و جسمش رو میشست و صاف و صیقلی میکرد... ولی این روشنایی طلایی رنگ خورشید نما خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میرسید... با اینکه فقط چند متر باهاش فاصله داشت ولی انگار مایل ها ازش دور بود و هر لحظه دور تر و دور تر میشد...
باید یه کاری میکرد.. باید تلاش میکرد تا بتونه اون روشنایی خدا گونه رو در آغوش بگیره... حاضر بود هر بهایی که لازمه بپردازه تا فقط بتونه اون نور طلایی رنگ رو لمس کنه...
تاریکی حالا شیفته ی روشنایی شده بود... عاشق تار تار طلایی رنگ موهاش ، عاشق لبخند های درخشان و پری گونش ، عاشق صدای نرم و آرامشبخشش ، عاشق بوی عطر خوش دشتی پر از گل که حتی از کیلومتر ها دور تر هم مشامش رو نوازش میکرد و هوش از سرش میبرد...
دل عاشق تاریکی قصه ی بند بند وجود روشنایی رو میپرستید... روشنایی براش معبودی بود که حاضر بود تمام طول عمرش در خدمت اون باشه... حتی اگر روشنایی دوستش نداشت باز هم اون رو کنارش میخواست... حتی حس حضورش هم هرچند از دور باعث دلگرمی و آرامشش بود... آرامشی که مثل مخدر بند بند سلول های بدنش رو در بر میگرفت...
ولی نمیدونست روشنایی هم دل در گرو ی تاریکی انداخته... آن ها مثل دو قطب مثبت و منفی هم دیگه رو جذب میکردن...
ولی چطور باید این فاصله ی بینشون رو پر میکردن؟ فاصله ای که تنها دلیلش تفاوتشون بود...________________________
سلام پینکیا...
اینم یه وانشات از سپ امیدوارم لذت ببرید...
پرپل یو آل💜

YOU ARE READING
heart written
Fanfictionاین بوک یه جورایی میشه گفت وانشاته یه جورایی هم میشه گفت دلنوشته های یک قلب عاشقه خلاصه که امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ژانر: انگست