قرار

2K 179 2
                                        

سرش پر بود از صداهای مبهم..میشنید و نمیشنید،میدید و نمیدید

قطره‌های بارون کل هیکل و کتش رو خیس میکردن و از روی موهاش به روی دماغش چکه میکردن.
انگار که مغزش خاموش شده باشه،هیچی به چشمش نمیومد و نمیتونست به چیزی فکر کنه.

"هوانگ هیونجین،اسم برادرت!"

مدام توی مغزش پلی میشد و مثل خوره وجودش و میخورد.

باورش نمیشد.

دشمن سرسختش،کسی که هیچ‌جوره آبشون باهم توی جوب نمیرفت و از هم متنفر بودن،حالا فهمیده بود که برادرشه.

اما چرا الان دیگه اون نفرت و نسبت به هیونجین حس نمیکرد؟چرا حالا آتیشش نسبت بهش کمتر شده بود؟

یعنی اونم میدونست که جونگکوک برادرشه؟!
با کلافگی از افکار پیچیده‌ش،دستشو‌ محکم لای موهای خیسش فرو کرد و فشار داد.

باید یه‌طوری آروم میشد،نمیتونست دیگه فضای خفقان آور سئول و تحمل کنه.

احساس میکرد نیاز داره به شنیدن صدای آماداش،به دیدن چهره‌ی دلبر و چشمای کشیده‌ش.

با فکر یهویی که به ذهنش رسید،دست سردش و سمت جیب کتش برد و گوشیش و بیرون کشید

_جونگکوک؟

انگشت شصت و اشاره‌ش و‌ به دو چشمش کشید و با صدای گرفته‌ش گفت:

_هیونگ،اوضاعِ اونجا چطوره؟

جکسون که از شنیدن صدای گرفته‌ی جونگکوک متعجب شده بود با کمی مکث سیگارشو و زیر پاش له کرد و گفت:


_جینهو تو سوله‌س،نگهبانام مواظبن،یونگی پیگیر کارای پایگاهِ،منم که علافِ شما

تیکه‌ی آخر حرفشو به شوخی گفت اما مثل اینکه روی عصاب خراب جونگکوک تاثیری نداشت.

جونگکوک بی مقدمه درحالی که راه اومده رو برمیگشت تا سوار ماشینش بشه،گفت:

_به لوهان بگو برای لس‌آنجلس یه بلیط فوری واسم بگیره،همین امشب!

جکسون متعجب اخمی کرد و با لحنش که آروم‌تر از قبل شده بود گفت:

_چیزی شده؟اون‌‌ یارو لوکاس چی گفت؟

جونگکوک سوار ماشین شد و دستشو سمت تنظیمات بخاری برد:

_به اون ربطی نداره هیونگ فقط کاری که گفتم و انجام بده

جکسون که میدونست حرفاش برای جونگکوک‌ مثل یاسین تو گوش خر خوندنه،با کمی مکث گفت:

_باشه هماهنگ میکنم،جونگکوک

جونگکوک خیره به جاده‌ی روبه روش سکوت کرده بود و منتظر بود تا جکسون ادامه‌ی حرفشو بگه

Amada, KookVStories to obsess over. Discover now