_فقط دو روز برام باقی مونده.
جونگکوک با حالت عصبی گفت و خودش رو روی صندلی رها کرد.
_اگر توی این دو روز چیزی پیدا نکنم پرونده رو ازم میگیرن.
تهیونگ با شنیدن این حرف از جونگکوک سرش رو بالاگرفت و بهش نگاه کرد.
بالاخره جونگکوک موفق شده بود توجه تهیونگ رو به موضوعی درمورد خودش جلب کنه.
_پس چرا هیچ غلطی نمیکنی و اینجا نشستی؟ پاشو برو دنبال مدرک.
جونگکوک سری تکون داد و از جاش بلند شد و درست مقابل تهیونگ که به میز فلزی داخل اتاق لم داده بود، ایستاد.
_هیچ سرنخی ازش نیست. هیچ رد فاکی از خودش باقی نزاشته و واقعا...
تهیونگ انگشتش رو روی لب های مرد قرار داد تا ساکتش کنه.
_تو یه بچه ی خنگ و کوری. بیا اینبار باهم بگردیم. اما قبلش باید بریم خونم تا لباس هامو عوض کنم.
______________________
خونه ی پر از گرد و خاک کشیش که در سکوت غرق شده بود توی اون ساعت از عصر کمی ترسناک به نظر میرسید.
البته نه برای تهیونگ و جونگکوکی که بیش از حد با چیز های ترسناکی مثل جنازه های تیکه و پاره روبرو شدن!
_اوه خدایا این بوی گند از چیه؟
جونگکوک گفت و رد بو رو دنبال کرد.
با رسیدن به آشپزخونه و دیدن قابلمه ای که روی گاز بود اخمی کرد و بهش نزدیک شد.
_چرا اینجوری بهش نگاه میکنی؟ روز اول مگه این قابلمه رو ندیدی؟
جونگکوک سری به نشونه منفی تکون داد و یک جفت دستکش از جیب کت چرمش به تهیونگ و یک جفت هم خودش پوشید و به قابلمه نزدیک شد.
_اون روز که گزارش قتلش رو دادن بررسی آشپزخونه و اتاق های بالا با افسر های دیگه بود و من اطراف جنازه رو بررسی میکردم.
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و پرسید:.
_و کی گزارش مرگش رو داده بود؟
_زن همسایه. توی بازجویی گفت که چون اون کشیش بیناییش رو از دست داده بود و کسی رو هم دیگه نداشته، روزی یک بار بهش سر میزده و اون روز که برای دیدنش رفته بود، کشیش در رو براش باز نمیکنه. این میشه که با پلیس تماس میگیره و بقیهاش هم که خودت میدونی.
تهیونگ در قابلمه رو باز کرد و از بوی چندش غذای فاسد فورا جلوی بینیش رو گرفت.
_یا مسیح؛ این واقعا حال بهم زنه!
جونگکوک با چسبیدن شونه تهیونگ، کمی پسر رو عقب و پشت خودش هدایت کرد و گفت:
_اگر اون مرد نابینا بود... پس چطور یه همچین غذایی رو درست کرده بود؟
تهیونگ سرش رو کج کرد و سعی کرد نگاهش رو از پشت جونگکوک، به اون جلو بندازه.
_شاید زن همسایه آورده؟
_نه تهیونگ بهش فکر کن. زن همسایه وقتی که ما رسیدیم پشت در و با دست های خالی بود! پس قطعا کار اون نمیتونه باشه.
و با تموم شدن حرفش درحالی که دست تهیونگ رو به دستش گرفته بود داخل آشپزخونه چرخی زد و جلوی سینک متوقف شد.
_ظرف های کثیف غذا که به نظرِ بازرس صحنه مشکوک نبودن و همونجا رها شدن. فکر میکنی ممکنه از این طریق سم رو به خوردش داده باشن؟
تهیونگ لب هاش رو بیرون داد و نگاه دقیقی به ظرف ها انداخت.
_ولی اون سم رو نخورده. سم رو بو کرده!
جونگکوک با یاد آوری این موضوع دستی به پیشونیش کشید و گفت:
_آره درست میگی. تهیونگ این وسط یه چیزایی باهم جور نیست و واقعا نمیتونم سری از این پرونده در بیارم!
تهیونگ دستش رو از دست جونگکوک آزاد کرد و به سمت خروجی آشپزخونه قدم برداشت.
_تا الان تمام مدارک به طور واضح نشون میده خودِ کشیش یه همچین بلایی سر میرا و یوهان و در آخر خودش آورده. شاید باید با همین دلیل پرونده رو ببندی؟
جونگکوک هم دنبال تهیونگ به راه افتاد و هردو وارد سالن اصلی و خاک گرفته ی خونه شدن.
_نمیشه همچین فکری داشت.
جونگکوک گفت و تهیونگ دست به سینه به سمتش برگشت.
_چرا نه؟
_روی گردن جنازه همونطور که خودت توی گزارشات نوشتی رد کوچیکی از چاقو بوده و به نظرت این شبیه به یک گروگان گیری یا یه همچین چیزی نیست؟
تهیونگ لب هاش رو بیرون داد و برای چند لحظه به فکر فرو رفت.
انگار که توی ذهنش درحال مجسم کردن صحنه ای بود که جونگکوک ازش حرف میزد.
_ممکنه اینطور که میگی باشه ولی خب شاید اون کشیش اول میخواسته با چاقو خودش رو خلاص کنه ولی جرعتش رو نداشته و بعد تصمیم میگیره از همون سم برای کشتن خودش استفاده کنه چون راه آسونتری برای مردن بوده؟
جونگکوک تند تند سرش رو به نشونه منفی تکون داد و بعد جواب داد:
_نه هیونگ اینطوری نمیشه. اون کشیش کور بوده! با در نظر گرفتن این موضوع باید به این فکر کرد که اون آدم نابینا چطور میتونسته میرا رو توی جاده به سمت خروجی سئول و یوهان رو به اون طرز وحشتناک کشته باشه؟ بعدش هم فکر نمیکنی کشتن باید برای یه آدم کور سخت باشه؟ و اینکه اون میرا و یوهان یعنی انقدر احمق بودن که نمیتونستن از دست یه آدم کور فرار کنن؟
جونگکوک داشت کاملا منطقی تئوری های تهیونگ رو نقض میکرد که با زنگ خوردن موبایلش مجبور شد وقفه ای بین بحثش بندازه.
_بله؟... چی؟... باشه دارم میام... آره اونم پیش منه!
تهیونگ با نگاه کنجکاوش به جونگکوک خیره شد و منتظر شد تا جونگکوک تلفن رو قطع کنه.
_چی شده؟
تهیونگ پرسید و جونگکوک با لحن خشک و عصبی جواب داد:
_دو تا جسد دیگه روی رودخونه هان پیدا شده. باید برم هیونگ، توی ایستگاه میبینمت!
دو جسد دیگه!
این یعنی دوباره قتل ها شروع شدن و اینبار جانی دو تا قربانی رو مثل یک مهره ی بازی همزمان از بازیش خارج کرده.
تهیونگ بیرون از خونه دست به سینه ایستاده بود و به غروب خورشید نگاه میکرد.
همونطور که لبخندی به لب داشت به سرخی خورشید نگاه میکرد و توی دلش میگفت:
"تو غروب کردی ولی انگار هنوز وقت غروب کردن من نیست!"
__________________________
این بچه زیادی درانتظار غروب کردن خودشه یعنی میشه جونگکوک زودتر روی روحیه تهیونگی تاثیر بزاره و اوضاعش بهتر بشه؟
#Emma
DU LIEST GERADE
Killing Me Softly| KookV
Fanfiction_ستاره ها رو نگاه میکنی تهیونگی هیونگ؟ اونا واقعا قشنگن. به نظرت ستاره تو کدومه؟ _من ستاره ای ندارم بچه. یا اگر هم دارم احتمالا یه گوشه ی تنگ و تاریک از آسمون توی تنهایی خودش قایم شده. _نه هیونگ؛ تو ماهی. همونقدر زیبا و پرستیدنی. انقدر درخشنده، بز...