‌-••✦• Magic Beat ep 7 •✦••-

671 140 0
                                    

¤Ω Magic Beat Ω¤
¤Ω By:Scarlet Ω¤
¤Ω Cupel:kaisoo/Krisho Ω¤

قسمت هفتم   _ضربان جادو

خون جوری جلوی چشماش ذوق ذوق میکرد طوری  که در اون لحظه کاملا موقعیت خودش رو فراموش کرده بود و هیچ چیز براش مهم نبود . بعد از اینکه کیم بزرگ روی زمین افتاد خواست به سمتش هجوم ببره که افراد اون مانعش شدن و نذاشتن دوباره بهش نزدیک بشه در حالی که سعی میکرد خودش رو از دست اونا آزاد کنه  بلند بلند داد میزد و بد و بیراه هاش رو روانه ی کیم بزرگ میکرد در همین حال مشت و لگد هایی که حواله ی بدنش میشدن رو هم تحمل میکرد . چند تا از خدمتکارا اومدن و کمک کردن کیم بزرگ بره داخل . جونمیون  که اصلا اوضاع رو خوب نمیدید و همچنان شوکه بود بی محابا به سمت یکی از اون نگهبانا رفت و از پشت یقه اش رو گرفت و کشید وقتی اون مرد به عقب هل خورد جونمیون تونست جلو بره و کنار کریس  بشینه  و سریع  سرش  رو در آغوش بگیره .  در حالی که از ترس اشک میریخت از اون افراد خواهش کرد دست از سرش بردارن . هرچند اونا حرفاش رو نمیفهمیدن اما بعد از انداختن نگاهی گذرا به هم در حالی که مطمئن شده بود کریس حسابی کتک خورده . از کنار اون دو گذشتن . جونمیون  به  کریس  که حالا صورتش غرق در خون بود کمک کرد بلند شه .  کریس سرش رو پایین انداخت. جونمیون هم چیزی نپرسید میدونست وسط خیابون جای خوبی واسه حرف زدن نیست  بدون اینکه حرفی بینشون رد و بدل شه  بی توجه به درشکه ای که جلوی عمارت ایستاد کیم بزرگ که یه بار دیگه بیرون اومد به سمت مسافر خونه ی محل اقامتشون راه افتادن . بعد از رسیدن به اونجا  جونمیون  با هزار بدبختی و ایما و اشاره از متصدی خواست که یه مقدار پارچه ی تمییز و آب گرم واسش بیاره . کریس حسابی کوفته شده بود . چند دقیقه بعد متصدی موارد مورد نیاز  جونمیون  رو به اتاقشون برد  جونمیون هم با سر از اون تشکر کرد و در و بست . کریس  با همون صورت درب و داغون کشون کشون سمت پنجره رفت و خودش رو روی صندلی کنار پنجره ولو کرد  جونمیون  نزدیکش روی زمین نشست . پارچه رو خیس کرد و به سمت لبش که پاره شد بود برد تا زخمش رو شستشو بده اما  کریس  با کشیدن سرش به عقب از این کار امتنا کرد همین باعث شد . جونمیون  حسابی عصبانی بشه دستشو زیر چونه ی  کریس  گذاشت و سر اونو سمت خودش چرخوند
_  هیچ معلوم هست داری چه غلتی میکنی کریس  ؟؟!! دیگه از دست کارات خسته شدم تا کی میخوای اینجوری ادامه بدی ؟؟ دیدی امروز صبح چه گندی زدی با این کارت نه نتها نتونستیم چیزی بفهمیم بلکه دیگه هم چیزی نخواهیم فهمید . مثل دیوونه های وحشی به اون مرد حمله کردی که چی بشه ؟؟!
کریس  دست  جونمیون  رو پس زد و با صدایی تقریبا هم ولوم با اون گفت
_  به تو مربوط نیست
جونمیون که اصلا قصد نداشت ایندفعه رو در مقابل اون کوتاه بیاد صداشو بلند تر کرد
_  چرا اتفاقا خیلی هم مربوطه . اگه تو به خاطر من اونجا بودی پس مربوطه مگر اینکه مسئله چیز دیگه ای باشه
_  آره اصلا مسئله چیز دیگه ایه . مشکل تو چیه ؟؟؟!
_ مشکل من اینه که تو خودتم نمیدونی کی هستی و از زندگی چی میخوای
سکوت بینشون برقرار شد هر دو در حالی که از عصبانیت نفس نفس میزدن به چشم های وحشی و بی قرار همدیگه خیره شدن . انگار حق با جونمیون بود  کریس  تو این چند وقت  حسابی بهم ریخته بود ونمیدونست داره چیکار میکنه . جونمیون یه بار دیگه دستشو سمت صورت کریس  برد و اینبار موفق شد پارچه رو  روی لبش بکشه  نفس هاش  هنوز  هم  نا منظم و خشمگین دمیده میشدن یه بار دیگه پارچه رو خیس کرد و اینبار اونو گوشه ی ابروی کریس کشید هر چند درد داشت اما صدایی ازش در نمیومد بعد از تمیز کردن زخم هاش دستش رو روی همه ی اونا کشید و صورت  کریس  در عرض چند ثانیه بدون هیچ خراشی به حالت اولش برگشت . مدتی طول کشید تا اینکه هر دو آروم شدن و حالت عصبی چهره اشون از بین رفت .
کریس بی مقدمه و با صدایی گرفته لب زد
_  اون مرد . هم پدرم و هم مادرم  رو ازم گرفته
جونمیون سر بلند کرد و به چشم های  کریس  خیره شد . تو اون لحظه نمیدونست باید چی بگه کلمات با لبانش بازی میکردن اما حرفی برای گفتن نداشت تا اینکه خود کریس سکوتی که میرفت بینشون برقرار بشه رو شکست
_  پدرم رو خیلی دوست داشتم اون تمام رویای من بود دلم میخواست وقتی  بزرگ شدم مثل اون بشم . تمام مدت سعی میکردم مثل اون مرد خوب و مهربونی بشم . ما  خانواده ی خوشبختی بودیم اون روز ها هیچ چیز به قدر لطافت دستای مادرم برام اهمیت نداشت . هردوی اون ها میدونستن که من با چه نیرویی به دنیا اومدم اما برای اینکه کسی اذیتم نکنه و بتونم راحت زندگی کنم به هیچ کس چیزی نگفتن و از منم خواستن به کسی چیزی نگم . همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه پدرم بی دلیل ما رو ول کرد و رفت تمام زندگیم نابود شد از پدرم ... از مردی که برام سنبل قدرت و اقتدار بود متنفر شدم . تا اینکه 12 سال پیش فهمیدم همچین هم بی دلیل ما رو ول نکرده مادرم با اون مرد به پدرم خیانت کرده بود . بعد از اینکه پدرم ما رو ترک کرد مادرم هیچوقت نذاشت دستاشو بگیرم چون میترسید من بخوام به گذشته اش نفوذ کنم و همه چیز رو بفهمم 12 سال پیش وقتی رفتم هدیه ی کریسمسی رو که با پول خودم واسش خریده بودم بهش بدم . اون خواب بود من دستش رو گرفتم دلم برای مهربونی دستاش تنگ شده بود . به این نیت دستاش رو گرفته بودم اما نمیدونم چی شد که به گذشته اش کشیده شدم و همه چیز رو فهمیدم . همه چیز رو ...
توی چشماش اشک موج میزد جلو رفت و اونو به آغوش کشید هرگز فکر نمیکرد کریس چنین زندگی دردناکی رو تحمل کرده باشه حالا میفهمید چرا اینقدر از وقتی اومدن اینجا آشفته اس چرا بی دلیل گیج میزنه و به همه چیز گیر میده دلیل تمام اینها حالا براش روشن شده بود . دستشو لای موهای شلالش فرو برد و نوازشش کرد شاید  کریس  به این آغوش برای ساکت کردن دردی که قلبش رو میفشرد احتیاج داشت . تنش لرزید دستشو محکم دور جونمیون  حلقه کرد تا اون برنگرده  دلش نمیخواست جونمیون شاهد اشک هاش باشه . آروم و بی صدا توی آغوش مهربونی که اون رو در برداشت گریه کرد .وقتی دیشب داشت  خاطرات اون مرد رو توی لاتاری زیر و رو میکرد هرگز فکرش رو نمیکرد چهره ی مبهمی که از کیم بزرگ میبینه همون . آشغالیه که زندگی رو به کامش تلخ و تباه کرده .
جونمیون   لرزش تن و حس مردونه اش رو درک میکرد . لبش رو نزدیک گوش اون برد آروم آروم واسش نجوا کرد
_  همه چیز تموم شده  کریس چرا فکر میکنی  هیچ چیز نمیتونه جای گذشته رو بگیره . اگه یه چیز نمیتونه جای خالی قلبت رو پر کنه  چند تا چیز کوچیک رو در کنار هم بذار تا خلاش رو برات جبران کنه  چر اینقدر خودت رو در گیر گذشته میکنی به زندگی نگاه کن  کریس  . راه خودت رو پیدا کن نذار باتلاق گذشته تو رو هر لحظه بیشتر فرو ببره . به آینده امیدوار باش به جای اینکه امروز و هروزت رو با فکر گذشته  بگذرونی تلاش کن تا زندگیت رو بسازی  منم قول میدم تا آخر کنارت باشم و از هیچ چیز دریغ نکنم . لطفا بهم اعتماد کن و بذار کمکت کنم
کریس هیچی نمیگفت در عوض به فکر فرو رفته بود  جونمیون  درست میگفت . خودش هم از این جور زندگی کردن خسته شده بود باید در روند زندگی سوت و کور و ساکتش تغییر ایجاد میکرد شاید فقط یه تلنگر کافی بود تلنگری که با اومدن جونمیون  آروم آروم قلب یخ زده اش رو گرم کرد . کریس از احساسات متفاوتش کاملا مطلع بود اما از این هم مطمئن بود که جونمیون گرایشی به هم جنس خودش نداره و این حرفا فقط صرفا برای اینه که  کریس رو دوست خودش میدونه . بازدمشو همراه با دم عمیقی بیرون داد و اشک هاشو پاک کرد هنوز از هم جدا نشده بودن که صدای کف زدن شخصی در فضا پیچید
_  اوه خدای من چه تراژدی غم انگیز و جالبی
هردو با ترس از هم جدا شدن و به طرف دیگه ی اتاق چشم دوختن جونمیون ابرو در هم کشید و غرید
_  سیلویا ... اینجا چی میخوای ؟؟
دست به سینه به در اتاق تکیه زده بود . سری به نشونه ی تاسف تکون داد
_  سلام عزیزم انگار اصلا از دیدنم خوشحالم نشدی . خب راستش اصلا مهم نیست . میگم تو هم خوب کسی رو برای کمک به خودت انتخاب کردیا
در حالی که با چشماش داشت  کریس  رو قورت میداد چشمکی بهش زد . جونمیون پوفی کرد و گفت
_  چی میخوای سیلویا تو بی دلیل سر و کله ات پیدا نمیشه
_  ببخشید که وسط صحنه ی عاشقانتون یدفعه ظاهر شدم . حوصلم نمیشد بیشتر منتظر بمونم در هر صورت اومدم بهت بگم فقط سه هفته ی دیگه وقت داری تا برادرت رو پیدا کنی . بعدش طبق قرارمون من با فرود اومدن آخرین قطره ی بارون پاییزی میام و تو رو با خودم میبرم . طلسم خوشگل و کوچولوی من 
کریس اخم هاشو تو هم کشید و بی اختیار دست  جونمیون  رو گرفت
_  تو نمیتونی اون رو با خودت ببری
سیلویا پوزخندی زد
_ کی میخواد جلوم رو بگیره ؟؟  تو ؟؟
_  اگه لازم باشه آره
_   خب  آقای حامی بهتره  خودت رو قاطی این قول و قرارا نکنی من یه جادوگر پلیدم همون روز اول هم به پدر جونمیون  گفته بودم در ازای نجات دادن  پسرش  فقط میتونم اون رو طلسم کنم تا دست هیچ کس بهش نرسه . این یک طلسم ساده نیست که تو بتونی بشکنیش . با این وجود اگه خیلی دلت میخواد میتونی تلاشت رو بکنی عزیزم
سیلویا کاملا مطمئن جمله هاشو ادا میکرد کریس با اخم بهش توپید
_  حتما این کار رو میکنم
_  موفق باشی . مراقب طلسم عزیز منم باش
لبخندی به هر دوشون زد و این بار بر خلاف دفعه ی قبل که یدفعه ظاهر شده بود از در بیرون رفت  جونمیون  گوشه اتاق کز کرد و زانو هاش رو در هم کشید
_  حتی اگه موفق بشیم  کیونگ سو  رو نجات بدیم من نمیتونم در کنارتون بمونم
کریس  دستشو روی شونه ی اون گذاشت و لبخند زنان بهش چشم دوخت
_  هی به همین زودی قولت رو فراموش کردی مگه همین چند لحظه پیش قول ندادی که تا آخر کنارم باشی و بهم کمک کنی
جونمیون سرش رو زیر انداخت و آروم لب زد
_  متاسفم
_  نباش . مطمئنا یه راه حلی واسش پیدا میکنیم . اینبار من بهت قول میدم . اگه تو سر حرفت بمونی منم سر حرفم میمونم . حالا هم بس کن دیگه غمرک نگیر واسه امروز به قدر کافی ناراحت شدیم . گاهی اوقات لازمه که بیخیال همه چی شی
حق با کریس بود خودش تا همین چند دقیقه پیش داشت اونو نصیحت  میکرد و دلداری میداد اونوقت  حالا اینجا نسشته بود و داشت به گذشته و اتفاقاتی که قرار بود بیافته فکر میکرد . باید پای همه ی حرف هایی که زده بود می ایستاد . اینجوری حداقل میتونست برای مدتی هر چند کوتاه دووم بیاره
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
در اتاقش رو آروم باز کرد و سرکی بیرون کشید وقتی مطمئن شد کسی تو راهرو نیست پاورچین پاورچین بیرون اومد و راه افتاد. به در اتاق پدرش که رسید لحظه ای مکث کرد . امروز حال پدرش زیاد خوب نبود از خدمتکارا شنید که قبل از اومدن اونا بیرون خونه یه درگیری رخ داده و شخصی که دیوونه به نظر میرسیده بی دلیل به پدرش حمله کرده . انگار  تمام دنیا با پدرش مشکل داشتن اما اون نمیتونست از پدرش متنفر باشه واسه هر کی بد بود واسه اون حتی یه بار هم صداشو بلند نکرده بود همیشه بهش محبت میکرد و هواشو داشت . اون نمیتونست چشمش رو به روی همه ی اینها ببنده حتی اگه پدرش شیطانی بیش نبود . سرشو پایین انداخت و بی صدا به راهش ادامه داد وقتی به راهرو اتاق خدمتکارا رسید با احتیاط بیشتری قدم برداشت و حواسش رو به خوبی جمع کرد دوست نداشت یه دردسر جدید به وجود بیاد نگاهی گذرا به راهرو انداخت و بی معطلی در اتاق مورد نظرش رو باز کرد و داخل رفت . هم لورا هم  کیونگ سو  روی تخت هاشون خواب بودن . ایستاد و به اون دو چشم دوخت نمیدونست چطور کیونگ سو  رو بیدار کنه که اون نترسه و لورا همراهش بیار نشه یکم این پا اون پا کرد همین که خواست به سمت تخت کیونگ سو بره لورا چرخی زد و چشماشو باز کرد با دیدن شخصی تو تاریکی جیغی کشید و روی تخت نشست تا اومد توضیح بده اوضاع از چه قراره کیونگ  هم بیدار شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن بالشتی تو هوا به سمتش پرت شد .  هر چقدر سعی میکرد واسه اونا توضیح بده صداش تو جیغ و فریاد " دزد ، دزد " گفتناشون گم میشد کیونگ سو  از تخت پایین پرید و با بالشت و گه گاهی مشت افتاد به جونش لورا هم به سمت فانوس کوچیک روی میز رفت و با دستای لرزون روشنش کرد فضا که روشن شد تازه تونستن قیافه ی در هم جونگین  رو ببینن  کیونگ سو  یه قدم عقب کشید و با تعجب یه تای ابرو هاشو بالا داد
_  جونگین این  تویی ؟؟
یهو در اتاق باز شد و کیونگ سو طی یه حرکت سریع  جونگین  رو به سمت عقب هل داد تا پشت بر آمدگی گوشه ی دیوار پنهان شه  باغبان که اتاقش نزدیک ترین اتاق به اتاق اونا بود با وضعی آشفته و  یه چوب بزرگ توی دهنه در ظاهر شد مثل اینکه با صدای جیغ  و داد  اون ها از خواب بیدار شده بود در حالی که اطراف رو دید میزد گفت
_  چه خبر شده ؟؟  دزد کجاست  ؟؟
لورا  هاج و واج بود و چیزی نمیگفت  کیونگ سو  زیر چشمی نگاهی به  جونگین که حالت التماس گونه ای به خودش گرفته بود تند تند چیزی زیر لب میگفت انداخت یدفعه به خودش اومد و باغبان رو مخاطب قرار داد
_  گربه بود
باغبان چشماشو ریز کرد و با کنجکاوی پرسید
_  مطمئنی  کیونگ سو ؟؟
_  آره مطمئنم یه گربه ی اوممممم سیاه و سیاه و سیاه و زشت ... آره سیاه و زشت
باغبان تای ابروش رو بالا داد و گفت
_  که اینطور ... لطفا دفعه ی بعد که یه گربه تو اتاقتون دیدین مراعات حال بقیه رو هم بکنید و بیخودی  داد و بیداد و دزد گفتن راه نندازین
کیونگ سو شونه ای بالا انداخت
_ اتفاق دیگه پیش میاد
باغبان چشم غره ای بهش رفت و از اتاق خارج شد کیونگ سو برگشت سمت  جونگین  دست به سینه رو به روش ایستاد
_  میشنوم جناب کیم
جونگین نفسی از سر آسودگی کشید و نیشخند خیطی زد
_  متاسفم
لورا که نگران شده بود نزدیک تر اومد و گفت
_   جونگین شی چیزی شده ؟؟ جاییتون درد میکنه ؟؟
جونگین  تند تند سرش رو به اطراف تکون داد و خم شد گونه ی لورا رو بوسید
_   نه لور  متاسفم که این اتفاق افتاد . نگران نباش  راستش من با کیونگ سو  کار داشتم
کیونگ سو  انگشت اشاره اش رو سمت خودش گرفت
_  با من ؟؟
_  اوهوم ... میشه ازت یه خواهشی کنم
_  نصف شب اومدی اینجا تا ازم یه خواهش کنی ... نمیشد تا فردا صبح صبر کنی جونگین ؟؟
_  اگه میشد که صبر میکردم
_  خب حالا چی میخوای ؟؟
_  میشه بیای با هم بریم یه جایی
کیونگ سو  ابرو هاشو  بالا داد و نگاهی  به لورا انداخت  .  اونم فقط شونه ای به نشونه ی نفهمیدن منظور جونگین  بالا انداخت . دوباره سمت  جونگین  برگشت
_  این موقع شب آخه  ؟؟
_  اوهوم

Magic Beat FullWo Geschichten leben. Entdecke jetzt