¤Ω Magic Beat Ω¤
¤Ω By:Scarlet Ω¤
¤Ω Cupel:kaisoo/Krisho Ω¤قسمت سیزدهم _ضربان جادو
هردو بر خلاف میلشون با کریس همراه شدن . توی صف ایستاده بودن تا از کشتی بالا برن هیچ کدوم کلام حرف نمیزدن در واقع کسی نای و حوصله ی حرف زدن نداشت . چندتا سرباز و ژاندارم که کمی اونطرف تر مردم رو متوقف میکردن و به صورتشون نگاه میکردن توجه کریس رو جلب کردن . با ترس نگاهش رو به صف داد هنوز خیلی مونده بود تا اونا بتونن وارد کشتی بشن . جونمیون که متوجه ی کریس بود بی حال پرسید
_ کریس چیزی شده ؟؟
همینطور که چشمای نگرانش اطراف رو میکاویدن گفت
_ باید فرار کنیم . خیلی آروم بدون اینکه کسی رو متوجه ی خودتون کنید از صف برید بیرون یه گوشه پناه بگیرید
جونمیون که حالا نگران شده بود پرسید
_ آخه چی شده ؟؟
با سر به ژاندارم و سربازاش اشاره کرد
_ حس خوبی نسبت بهشون ندارم به نظر میرسه دارن دنبال ما میگردن
جونمیون به سختی آب دهانشو قورت داد و دست کیونگ سو رو گرفت هردو آروم آروم عقب گرد کردن همون موقع یکی از سربازها چشم چرخوند و اونا رو دید . چیزی در گوش ژاندارم پچ پچ کرد اون هم سریع دستورش رو ادا کرد . کیونگ سو که دست جونمیون هنوز تو دستش بود اون رو دنبال خودش کشید
_ بدو جونمیون ... بدو
با سرعت شروع به دویدن کردن کریس چندتا جعبه و بشکه رو روی زمین انداخت تا جلوی حرکت ژاندارم و سرباز هارو بگیره . خودش هم به سمتی دوید تا به اصطلاح از دستشون فرار کنه ...
باید از اسکله خارج میشدن کیونگ سو بهتره از جونمیون اون شهر رو میشناخت پس حتما میتونست اونو به یه جای امن ببره به خروجی اسکله که رسیدن هردو خشکشون زد سرباز ها همه جا پخش و پلا بودن و همه رو بررسی میکردن امکان نداشت بتونن از بین اونا رد بشن . برگشتن تا از یه راه دیگه برن اما سربازهایی که دنبالشون بودن دقیقا پشت سرشون قرار داشتن . کیونگ سو خوب میدونست کیم اونقدر نفوذ و قدرت داره که بتونه یه ارتش رو بسیج کنه .این رو هم خوب میدونست اگه تسلیم بشه چه چیزی در انتظارشه اما با این وجود چاره ی دیگه ای نداشت . اون نه به قدر کیم قدرت داشت نه به قدر اون سرشناس بود . دست جونمیون رو ول کرد و با ناراحتی نگاهش رو به زمین دوخت
_ راه فراری نیست .
چند دقیقه بعد سرباز ها رو سرشون خراب شدن و با نهایت وحشی گری اون ها رو به دام انداختن با وجود اینکه هیچ کدوم اصرار و تقلایی از خودشون نشون نمیدادن اما باز هم اون ها با بدرفتاری هر چه تمام تر دست هاشون رو به زنجیر کشیدن .
»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
همونطور که سرباز ها تمام حواسشون به جونمیون و کیونگ سو جمع بود کریس تونست راه فراری به بیرون از اسکله پیدا کنه اما تعداد کمی از سرباز ها متوجهش شدن و اونو دنبال کردن . به سرعت خیابون ها رو رد میکرد انگار اون سرباز ها قصد بیخیال شدن نداشتن . انقدر اعصابش داغون و فکرش مشغول بود که اصلا نفهمید کجا داره میره به خودش که اومد جلوی در خونشون ایستاده بود . سر و صدای سرباز ها از ابتدای کوچه به گوش میرسید . چشماش رو محکم به هم فشرد مونده بود چیکار کنه زیاد وقت واسه فکر کردن نداشت پس بی اختیار نگاهش رو بین ابتدای کوچه و در خونه چرخوند . در آخر پیش رفت و در و کوبید . زیاد طول نکشید که در باز شد . زنی تقریبا میان سال و شکسته چهره اش رو از پشت در به نمایش گذاشت . چند لحظه ای چشم تو چشم شدن مادرش با بهت فراوانی لبهاش رو به حرکت در آورد
_ کریس ؟؟
کریس به سرعت نگاهش رو از اون گرفت و قبل از اینکه وارد خونه بشه گفت
_ زیاد نمیمونم سربازا دنبالم هستن
با تموم شدن این حرف بی توجه به مادرش که در آستانه ی در خشکش زده بود وارد خونه شد . با قدم های بلند خودش رو به پنجره رسوند و گوشه ی پرده رو در دست گرفت سرباز ها یکی یکی در خونه ها رو میزدن و از اونها پرس و جو میکردن که آیا شخصی با مشخصات کریس رو دیدن یا نه . به خونه ی اون ها که رسیدن کریس پرده رو ول کرد و پشت دیوار قایم شد . در به صدا در اومد مادرش شوک زده چند باری نگاهش رو بین کریس و در چرخوند . بدون اینکه به مادرش نگاه کنه گفت
_ فقط طبیعی رفتار کن
مادرش سرش رو به نشونه ی تفهیم تکون داد و در رو باز کرد مخاطب به شخص پشت در گفت
_ چه کمکی از من برمیاد؟؟
سرباز پشت در ازش پرسید
_ شما یه شخص قد بلند با کت مشکی و کلاه کپ ندیدین ؟؟
مادرش با چهره ای خنثی جواب داد
_ خیر هرگز چنین شخصی رو ندیدم
سرباز دیگری در حالی که نفس نفس میزد به اون ها نزدیک شد
_ از بقیه ی خونه ها هم پرس وجو کردم اونا هم چنین شخصی رو ندیدن
_ مگه میشه من خودم دیدم که اومد توی این کوچه
_ حتما اشتباه دیدی تا بیشتر از این دیر نشده بیا بریم دنبالش
سرباز از مادر کریس عذر خواهی کرد و با سرعت از اونجا دور شد . کریس چند لحظه صبر کرد بعد خواست به سمت در بره که مادرش بازوش رو گرفت
_ اگر جایی برای رفتن داشتی به این خونه پناه نمیاوردی ... بمون
حق با اون بود واقعا اگه جایی برای رفتن داشت به اون خونه پناه نمیبرد . با اینکه اصلا دلش نمیخواست اما مجبور شد به خودش بقبولونه که این عاقلانه ترین کاره . دستش رو از دست مادرش بیرون کشید و اینبار هم بدون نگاه کردن به اون به سمت اتاقی که یک زمان اتاق اون بود رفت . وقتی درو باز کرد کاملا متعجب شد همه چیز دست نخورده باقی مونده بود سرش رو پایین انداخت و وارد اتاق شد . در تاریکی و سکوت شب روی تختش نشست . صورتش رو با دستاش پوشوند واقعا مونده بود که چیکار کنه . لحظه ی آخر دید که چطور جونمیون و کیونگ سو تسلیم شدن . حداقل کاری که میتونست انجام بده این بود که فرار کنه تا بعدا بتونه با یه نقشه اون دو رو هم خلاص کنه اما برای اون لحظه ذهنش از هرچیزی تهی بود . یا شاید هم انقدر افکارش در هم ریخته بودن که نمیدونست اول باید به کدوم فکر کنه
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
با استرس طول اتاق رو طی میکرد امیدوار بود که سرباز ها تونسته باشن اون ها رو به دام بندازن . مثل مرغ سرکنده همش اینور و اونور میرفت . منتظر یه خبر بود . خبری که خیالش رو راحت کنه . با سر و صدایی که از حیاط عمارت به گوش خورد سریع سمت پنجره رفت و اونو باز کرد با دیدن کیونگ سو و پسری که کنار اون دست بسته توسط سرباز ها به جلو رانده میشدن متعجب شد فکر میکرد اونها رو به زندان ببرن . با کیونگ سو که چشم تو چشم شد قیافه ای خنثی به خودش گرفت و با تحقیر و بی تفاوتی به اون نگاه کرد . بعد هم به همون حالت برگشت و از بالکن خارج شد بلافاصله مسیر اتاق پدرش رو درپیش گرفت حتما اون میدونست جریان از چه قراره به در اتاق که رسید چند ضربه به در زد و بعد از اجازه ی ورود وارد اتاق شد . پدرش که با یه سری برگه مشغول بود سرش رو بلند کرد
_ چیزی شده جونگین ؟؟
بی معطلی چیزی که در ذهنش میگذشت رو به زبون آورد
_ فکر میکردم اون ها رو به زندادن میبرن پس الان اینجا چیکار میکنن ؟؟
پدرش کاغذ ها رو روی میز رها کرد
_ پس تونستن دستگیرشون کنن ... به زودی خواهی فهمید پسرم ، اول باید برای خوش آمدگویی به استقبالشون بریم
به پوزخند محرز روی لبهای پدرش نگاه کرد این نمیتونست علامت خوبی باشه . بیش از اون پرسیدن رو جایز ندونست . با اشاره ی پدرش به دنبال اون از اتاق خارج شد . باید صبر میکرد تا مشخص شه جریان از چه قرار
.....
با راهنمایی یکی از خدمه سرباز ها کیونگ سو و جونمیون رو به یکی از اتاق های طبقه ی پایین بردن . هردو گیج بودن و نمیدونستن معنی این رفتار چیه . کیونگ سو میدونست از اون اتاق فقط برای مهمان های مهم استفاده میشه . جونمیون دستای اون رو فشرد . به هم نگاهی انداختن
_ به نظرت سر کریس چه بلایی اومده ؟؟
سرش رو پایین انداخت دلش نمیخواست بیخودی به برادرش امید واهی بده
_ نمیدونم فقط امیدوارم تونسته باشه فرار کنه . وگرنه واقعا نمیتونم تصور کنم اون کیم وحشی چه بلایی ممکنه سرش بیاره .
با این حرف مشخصا ته دل جونمیون لرزید . ناراحتی توی چهره اش موج زد . چیزی که از چشم کیونگ سو دور نموند . دستشو روی شونه ی جونمیون گذاشت و با چهره ی در هم شکسته ای لبهاش رو به حرکت در آورد
_ متاسفم . همش تقصیر من بود باید بیشتر حواسمو جمع میکردم . هر چند واقعا نمیدونم چطور فهمیدن لورا همیشه هوامو داشت اصلا نمیذاشت هیچ کس به موضوع شک کنه ولی ...
آهی کشید . دلش خون بود . دیگه مغزش به جایی قد نمیداد . اگه تا اون لحظه چیزی براش اهمیت نداشت با نگاه تحقیر آمیز و بی تفاوت جونگین نسبت به خودش عملا نابود شد . حتی رفتار جونگین هم اخیرا باهاش بد شده بود . با فکر کردن به این موضوع از خودش پرسید . یعنی ممکنه اون از قبل از همه چیز خبر داشته باشه ؟؟ سوالی که با باز شدن در نتونست جوابی براش پیدا کنه مثل هروقت دیگه ای که از حضور کیم چهره اش در هم میرفت اینبار هم بی اختیار چهره اش رو در هم کشید . جوری که کیم در همون لحظه ی ورودش متوجهش شد
_ کیونگ سو . انگار این منم که از دست تو فرار کردم . برده ی بیچاره
صداشو بالا برد
_ پسره ی بی چشم و رو این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی
کیونگ سو پوزخندی زد و به همون قدر صدایی که از عصبانیت به لرز افتاده بود رو بالا برد
_ از اونجایی که شما خیلی سخاوتمند هستید نمیدونم باید چه قیافه ای به خودم بگیرم کیم بزرگ
کیم بزرگ رو با طعنه و قاطع ادا کرد. برای چند لحظه سکوت همه جا رو در برگرفت خونسرد نگاهی بی ارزش بهش انداخت
_ همیشه همین قدر گستاخ و بی پروا بودی . در هر صورت با تو کاری ندارم . اومدم با برادرت حرف بزنم
جونمیون اخمی کرد هیچ چیز از مکالمات اون ها رو متوجه نمیشد هنوز بلد نبود کره ای حرف بزنه اما مطمئن بود کیم زبون اونها رو میفهمه پس بلند گفت
_ کریس کجاست ؟!
جونگین که تا اون موقع ساکت بود با شنیدن اسم کریس گوشاش رو تیز کرد حس میکرد این همون شخصیه که با کیونگ سو دیدتش از بدو ورودشون هر چقدر چشم چشم میکرد تا اون رو ببینه موفق نمیشد . کیم لبخندی زد و نزدیک تر اومد
_ جونمیون . اینجا من سوال میکنم تو جواب میدی . در غیر این صورت تضمین نمیکنم محاورمون همین قدر آروم پیش بره
از اون به بعد دیگه مکالمه اشون به زبان کره ای دنبال نمیشد مسلما همه ی اشخاص توی اون اتاق حرف های جونمیون و کیم رو میتونستن بفهمن . تنها برای جونمیون مشکل بود که کره ای حرف بزنه به حالت استفهام به کیم نگاه کرد . اون هم زیاد منتظرش نذاشت
_ حوصله ی طفره رفتن ندارم . میخوام یه معامله باهات کنم . قبول کردنش به نفعته اما رد کردنش نه
کیونگ سو حالتی تهاجمی به خودش گرفت
_ ما هیچ معامله ای با تو نمیکنیم
جونمیون دست کیونگ سو رو گرفت و اون رو به آرامش دعوت کرد
_ بذار حرفشو بزنه . آروم باش
کیم که منتظر همین حرف بود بی تردید جمله اش رو به زبون آورد
_ با پسرم ازدواج کن . در عوض من کیونگ سو و اون پسره و لورا رو به حال خودشون میذارم

YOU ARE READING
Magic Beat Full
Fanfiction━••✦• Magic Beat Full •✦••━ ⏳ وضعیت : کامل ⏳تعداد صفحات:۱۷۵ ⏳ژانر : رمنس . فانتزی ⏳کاپل: کریسهو . کایسو ⏳ نویسنده: Scarlet ⏳خلاصه : در قرون وسطی پسری با یه موهبت الهی به دنیا میاد چیزی که خیلی با ارزشه و موجب میشه که همه بخوان برای جاودانگی اون...