‌-••✦• Magic Beat ep 11 •✦••-

663 133 1
                                    

¤Ω Magic Beat Ω¤
¤Ω By:Scarlett Ω¤
¤Ω Cupel:kaisoo/Krisho Ω¤

قسمت  یازدهم _ضربان جادو

جونمیون با کمی تعلل و ابرو های در هم رفته . دست به سینه به حالت انتظار ایستاد کریس همونطور که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره سرشو نزدیک  جونمیون  برد
_  بوسم کن
جوری رک حرفشو زد که  چند ثانیه طول کشید تا جونمیون بتونه  حرفش رو تجزیه و تحلیل کنه  مسلما با اون حالتی که کریس  به خودش گرفته بود یه بوسه ی معمولی روی قبول نمیکرد . جونمیون چینی به بینیش داد و یکی کوبید تخت سینه اش
_ احمق فرصت طلب
بعدم روشو کرد پشت به اونو خودشو با مرتب کردن رو تختی ها مشغول کرد . کریس به خاطر این کار لبخند شیطانی زد  و برای اینکه  جونمیون رو بیشتر اذیت کنه رفت و اونو از پشت در آغوش گرفت . با لحنی دلخور جویانه ای  در گوشش زمزمه کرد
_  خب حالا چرا قهر میکنی . کدوم پسری دلش میخواد پسر زشت و دست و پا چلفتی مثل تو ببوستش . تو اونقدر هولی که آدم میترسه به جای اینکه ببوسیش قورتش بدی
جونمیون با عصبانیت  و تعجب خودش رو از آغوش اون بیرون کشید . یه لحظه واماند که چی بگه
_  تو .. تو ... یه دراز خودخواهه مغروری کدوم  پسر یا حتی دختر احمقی دلش میخواد تو رو ببوسه . تو واقعا آدم نچسب و اجتماع گریز و سردی هستی  ... و ... و ...
دیگه حرفی نداشت که بزنه به جاش کریس بلند زد زیر خنده
_ ای بابا یه دونه بوس که اینقدر داد و هوار نمیخواد
بعد سریع قدمی جلو گذاشت و برای اینکه  جونمیون زیاد ناراحت نشه کوتاه و سریع اون رو بوسید نقشه اش این بود که اون رو به خودش نزدیک تر کنه نه اینکه با رفتارش باعث بشه  جونمیون ازش دوری کنه و نتونه قبولش کنه . باید قدم به قدم و آهسته پیش میرفت اما حس میکرد برای این کار زیاد فرصت نداره اونم زمانی که  جونمیون  هم از این موضوع که کریس دوستش داشته باشه یا رابطه اشون فراتر بره خوشش اومده بود  حالا خواسته یا ناخواسته اش مهم نبود . مهم این بود که هردو میدونستن نسبت به هم بی حس نیستند . کریس  بار دیگه جونمیون رو نزدیک خودش کشید و بغلش کرد
_  لبهای این  پسر  زشت و دست و پا چلفتی فقط باید متعلق به من باشه . اگه یه روز یه نفر جز من خواست تو رو ببوسه خودم میکشمش.
ماتش برده بود اصلا نمیتونست باور کنه که این آدم همونیه که دوماه پیش برای بار اول باهاش ملاقات کرده این  کریس  امروز خیلی با  کریس  دو ماه پیش فرق داشت انگار واقعا به زندگی برگشته  و تونسته بود خودش رو پیدا کنه  همونی که قبلا بوده یه آدم سرزنده و شاد . حالا که خوب بهش دقت میکرد میدید  کریس  با اون چهره ی شیطونش نمیتونسته چیزی غیر از این باشه . جونمیون  رو همچنان در آغوش نگه داشته و منتظر بود  جوابی به این حرکتش بده . جوابی که با حلقه شدن دستای  جونمیون دور کمر ش دریافت شد . فکر کرد  اون لحظه میتونه فرصت خوبی باشه برای اینکه از  کریس  بپرسه حال داغون دیشبش واسه چی بوده . پس بی معطلی سوالش رو به زبون آورد
_  کریس نمیخوای بهم بگی دیشب چی شده بود که با اون حال داغون برگشتی ؟؟
جونمیون  رو از خودش جدا کرد و نگاهش رو اول به یه نقطه ی نامعلوم داد بعد دوباره روی  جونمیون برگردوند انگار که برای گفتن موضوع دو دل بود اما بالاخره حرفش رو به زبون آورد
_  واقعا میخوای بدونی ؟؟!!
جونمیون به نشونه ی بله سرش رو تکون داد . کریس  هم بدون اینکه حرفی بزنه به سمت تخت رفت و کتش رو برداشت
_ پس آماده شو بریم بهت نشون بدم چی اونجوری حالم رو گرفته بود
بدون اینکه اعتراضی بکنه یا سوال دیگه ای بپرسه مطابق میل  کریس اون هم شنل بلند و کتونش رو تنش کرد و دنبالش بیرون رفت . توی راه  کریس  سفت دست جونمیون  رو چسبیده بود و به نظر  عصبی میومد حسابی تو خودش بود . بعد از یه مقدار پیاده روی وارد یه کوچه شدن اونجا یه محله ی فقیر نشین بود  این رو از وضع و ظاهر خونه ها و مدل لباس پوشیدن افراد اون محله میشد فهمید . کریس  وسط کوچه ایستاد  جونمیون هم به تبعیت از اون همینکارو تکرار کرد وقتی دید  کریس  هیچ اقدامی نمکینه سرش رو بلند کرد و به اون چشم دوخت که یدفعه  کریس گفت
_  اینجا جاییه که من درش بزرگ شدم . اون خونه با در چوبی که چندتا پله خورده تا پایین هم خونمونه
جونمیون  مسیر نگاه  کریس  رو دنبال کرد . در آخر اون هم نگاهش به همون خونه ای افتاد که  کریس  بهش چشم دوخته بود . پس خاطرات اینقدر حال اون رو داغون کرده بودن گاهی اوقات گذشته میتونست دردناک ترین درد توی زندگی باشه سرش رو پایین انداخت واقعا نمیدونست توی اون شرایط چی باید بگه . سکوتی که میرفت بینشون برقرار بشه رو  کریس شکوند
_ اون خانمی که پشت پنجره نشسته مادرمه
نگاهش رو به پنجره داد با انداختن نگاهی زیر چشمی به  کریس مردد پرسید
_ دلت براش تنگ شده ؟؟!!
_  خیلی
لحن  کریس استخوان سوز بود . همون یه کلمه میتونست حال درونیش رو به خوبی توصیف کنه . حس کرد قلبش الاناست که متلاشی بشه . مگه میشه یه نفر دلش واسه مادرش تنگ نشه . حتی اگه بدترین مادر دنیا هم باشه به هرحال مادره به هرکس بدی کرده باشه با بچه ی خودش این کارو نمیکنه  . حال خودش هم خوش تر از  کریس نبود اونم دلش برای مادرش تنگ شده بود هردوشون به نحوی از آغوش مادر محروم مونده بودن . اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنش چرخ زد اون به اجبار از مادرمحروم بود اما  کریس خودش داشت خودش رو از داشتن مادر محروم میکرد با سنجیدن موقعیت میتونست بفهمه الان زمان مناسبی نیست . باید با کریس حرف میزد اون حق نداشت این اجحاف رو در حق خودش انجام بده . مگه چی شده بود که نمیخواست مادرش رو ببینه . باید حتما این موضوع رو میفهمید . دستش رو روی شونه ی کریس گذاشت و اونو به سمت خودش برگردوند برای اینکه بفهمه مزه ی دهن  کریس چیه و تا چه حد ممکنه عکس العمل نشون بده پرسید
_  نمیخوای بری پیشش ؟؟!!
کریس بازدمشو با آهی بیرون داد و همونطور که دست جونمیون  رو هنوز در دست داشت مسیر مخالف رو در پیش گرفت
_ بهتره دیگه برگردیم هوا سرده
باز هم از رویارویی با مشکلاتش فرار کرد  مثل همه ی زمان هایی که میخواست از زیر بار حرف شونه خالی کنه  اینبار هم با گفتن یه جمله ی بی ربط قضیه رو تموم کرد . این یعنی که کریس نمیخواست حرف بزنه  . اما  جونمیون خوب بلد بود که چطور کاری کنه که اون حرف بزنه . اگه قرار بود جونگمین زندگیش رو از نو بسازه اون زندگی نمیتونست روی آوار خاطرات گذشته بنا بشه . باید همه ی ابهامات گذشته براش برطرف میشد . باید همه چیز رو حل میکرد و به یه نتیجه ی مطلوب میرسوند . اگر همینطور اون خاطرات رو رها میکرد اون ها هروقت که دلشون میخواست قدم به وادی خیالش میذاشتن و باعث میشدن که با حسرت خوردن لحظه های شیرنش با یه خاطره ی نمادین کامی تلخ بگیرند . تصمیمش کاملا جدی بود اون نباید میذاشت لحظه های کسی که بهش دلبسته از آشوب و دلمردگی ها و حسرت پر بشه
»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
چند روزی میشد که  کیونگ سو  مدادم به هر بهونه ای از خونه بیرون میرفت و این جونگین رو کنجکاو کرده بود . به خصوص که شادی غیرقابل انتظاری از پسری مثل کیونگ سو  دیده میشد . انگار حال و احوالش این چند وقت اخیر خیلی خوب شده بود و دیگه اون حالت عصبی همیشگی رو نداشت . سرخوش و پرانرژی ، چیزی که کمتر کسی انتظارش رو داشت . توی دو هفته ی اخیر مثل دیشب حال زیاد خوبی نداشت و دکترا هم نمیتونستن کاری واسش از پیش ببرن اما خودش به خاطر وضعی که داشت دم نمیزد . با دوتا تک تقه که به در خورد لبخندی زد این مدل در زدن مخصوص کیونگ سو  بود . گلوش رو صاف کرد و صاف  تو تختش نشست
_ بفرمایید
کیونگ سو  داخل اومد و بلند سلام کرد جونگین هم با خنده جوابش رو داد . دارو های جونگین رو آورده بود تا نزدیکی تختش رفت و لبه ی تخت نشست . در شربتی که توی سینی بود رو باز کرد . یه مقدار ازش رو توی قاشق چای خوری ریخت و سمت دهان  جونگین برد . بعد از خوردن دارو صورتش در هم رفت . مزه ی تلخش اذیتش میکرد کیونگ سو لیوان آبی که به همراه دارو هاش آورده بود رو به دستش داد . یه قولوپ ازش خورد
_ حالت بهتره جونگین ؟؟!! دیگه درد نداری ؟؟!!
لیوان رو سرجاش توی سینی برگردوند
_ الان خیلی بهترم . دیگه درد ندارم . حالم خوبه
_  خوبه که خوبی 
از حرفی که میخواست بزنه مطمئن نبود جونگین نگاهش رو به  کیونگ سو  دوخت که مدام با هم بازی بازی میکردن میتونست بفهمه چیزی ازش میخواد . توی این چند وقت اخیر چنین رفتاری رو زیاد ازش دیده بود پس بی معطلی گفت
_  میخوای ازم اجازه بگیری که بری بیرون ؟؟
سر بلند کرد باورش نمیشد اینقدر ضایع رفتار کرده باشه که جونگین بفهمه  اصلا متوجه ی رفتار خودش در اون لحظه نشد تازه داشت فکر میکرد چجوری به جونگین  قضیه رو بگه . آروم سرش رو به نشونه ی بله تکون داد . جونگین بی تفاوت  درون تختش فرو رفت و  پتو رو روی سرش کشید
_  برو . من میخوام بخوابم رفتی بیرون بگو کسی مزاحمم نشه
کوتاه ازش تشکر کرد و بیرون رفت انتظار نداشت به این راحتیا قبول کنه همش میترسید جونگین ازش بپرسه که اون هروز هروز کجا میره . اونوقت نمیدونست چه بهونه ای جور کنه . اینبار هم به خیر گذشت اما باید رفت و آمدش رو کنترل میکرد . اینطوری دیگه جای شکی واسه کسی باقی نمیذاشت .
وقتی بیرون رفت جونگین پتو رو کنار زد اونقدر کیونگ سو  رو میشناخت که میدونست اگه از خودش بپرسه اون مسلما طفره میره و جوابش رو نمیده . پس خودش باید میفهمید به سمت کمد لباساش رفت و یه دست لباس که بتونن کاملا چهره اش رو استتار کنن انتخاب کرد بعد هم از اتاق خارج شد و بدون اینکه کسی متوجهش بشه خودش رو به در پشتی رسوند و از اونجا بیرون رفت . همه ی اهالی خونه میدونستن که خوابش چقدر سبکه و وقتی میخواد کسی مزاحمش نشه حتما داره استراحت میکنه . اینطوری میتونست واسه خودش وقت بخره . کیونگ سو  که از عمارت بیرون اومد اون رو دنبال کرد به نظر میرسید داره میره سمت اسکله طولی نکشید که مطمئن شد داره به همون سمت میره . نمیدونست چرا این موضوع اینقدر براش مهم شده . از بیرون رفتن های بیش از حد  کیونگ سو  ناراحت میشد و حس خوبی نسبت به این موضوع نداشت چون کیونگ سو دیگه زیاد بهش توجه نمیکرد و انگار حواسش کاملا پرت جای دیگه ای بود . معمولا  توی خونه بیشتر اوقات شبانه روزش رو با کیونگ سو  میگذروند با تعریف کردن واسه هم و کتاب خوندن در کنار همدیگه  همین بهونه های کوچیک باعث شده بود خیلی بهش عادت کنه . تحمل دور بودن ازش رو نداشت اگه  اون رو دور و بر خودش نمیدید کلافه میشد . وقتایی که کارای کیونگ سو توی خونه زیاد میشدن و اصلا وقت نمیکرد طرف جونگین بره . حس میکرد چیزی رو گم کرده .اونقدر بهش عادت کرده بود که اگه یه روز باهاش حرف نمیزد اونروز رو نمیتونست به فردا برسونه .
کیونگ سو لبه ی اسکله ایستاد پسری قد بلند بهش نزدیک شد جوری وانمود کرد که انگار میخواد بندازتش توآب  کیونگ سو  رو ول کرد و بلند زد زیر خنده . البته بعدش یه مشت جانانه از طرف اون رو دریافت کرد . تمام مدت داشت اون صحنه ها رو با اخم تماشا میکرد پس دلشور اش همچین هم بیخود نبود . باید میرفت نزدیک تا حرف هاشون رو بشنوه خون توی رگ هاش منجمد شده بود اما با نهایت تلاش داشت خودش رو کنترل میکرد . نزدیک تر که رفت یک جمله از طرف کیونگ سو  کافی بود تا کاملا تهی بشه
_ کریس من دیگه نمیتونم بیشتر از این ادامه بدم اگه همینطور پیش بره جونگین همه چیز رو میفهمه .
نفسش توی سینه حبس شد این جمله چه معنایی میداد ؟؟ حس کرد سرش داره گیج میره اصلا فکر نمیکرد کیونگ سو همچین پسری باشه اینجور دقل باز و دروغگو. دستش رو به یکی از جعبه های بزرگ گرفت تا نیافته قلبش باز داشت بازی در میاورد . باید قبل از اینکه اونجا وسط خیابون  از پا در بیاد خودش رو به خونه میرسوند . چند قدم به عقب برداشت . پلک هاش میلرزیدن . احساسش درست مثل شخصی بود که از پشت خنجر خورده . چرا مگه اون چیکار کرده بود که این دختر از زجر دادنش لذت میبرد . مگه انتخاب خودش بود که به این دنیا بیاد . مگه اون پدرش رو مجبور کرده بود که خانواده ی کیونگ سو  رو بکشه . انگار داشت تقاص کار های پدرش رو پس میداد. نمیتونست این موضوع رو تو ذهنش بگنجونه که  کیونگ سو  از اون موقع تاحالا حکم یه عروسک با لبخند همیشگی و ظاهری روی لبش رو داشته اما توی دلش چیز دیگه ای میگذشته  . عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود و پاهاش میلرزیدن خوشبختانه تا جایی که توان بهش اجازه میدادم خودش رو تا نزدیک عمارت رسوند . نگهبان ها با دیدن چهره ی رنگ پریده اش به سمتش رفتن اما قبل از اینکه خودشون رو به اون برسونن پاهاش سست شدن و بدن بی جونش روی زمین افتاد.
....
کریس اخمهاشو در هم کشید و دست به سینه ایستاد
_   من دارم تمام تلاشم رو میکنم . تا فردا هر جور شده خبر قطعی رو به دستت میرسونم . دیگه هم لازم نیست به اون مرتیکه ی عوضی واسه بیرون اومدن رو بزنی . تا زمانی که خودم بهت بگم
کیونگ سو  حالت جدی به خودش گرفت
_ مراقب حرف زدنت باش  کریس . جونگین برای من خیلی محترمه
پوزخندی زد
_  چطور همچین آدم آشغالی رو محترم صدا میکنی . کسی که خون یه آدم زالو صفت رو توی رگهاش داره محترمه ؟؟  باورم نمیشه اینهمه آدم پر مدعا و احمقی باشی که قاتلین خانواده ات رو محترم خطاب کنی
حسابی از کوره در رفت  کریس از هیچی خبر نداشت و اینطور تند تند داشت پشت سر  جونگین اراجیف بهم میبافت دستش رو سمت یقه ی  کریس برد و  اونو تا نزدیکی خودش کشوند
_  اون آشغالی که تو ازش حرف میزنی تنها کسیه که با من مثل آدم رفتار کرد . درک این موضوع برای کسی مثل تو بایدم نامفهوم باشه . خواهشا این هشدار رو جدی بگیر به همون قدر که لورا و جونمیون واسم ارزش دارن جونگین هم ارزش داره . دیگه راجع به کسی که نمیشناسیش اینجوری حرف نزن
یقه اش رو از دست کیونگ سو  آزاد کرد حالت جدی و لحن قاطع  اون پسر توانایی هر حرف دیگه ای رو ازش سلب کرد چشمهاشو روی هم فشرد تا عصبانیت درونیش رو خاموش کنه . قبل از اینکه سکوت برقرار بشه  کیونگ سو دوباره به حرف اومد
_  اگه همه چی خوب پیش بره ما قرار از این به بعد باهم زندگی کنیم  پس بهتره یه زندگی مصالمت آمیز داشته باشیم نه تو به عقاید و پَرو پای  من بپیچ نه من به تو کاری دارم . واسه رفتار تندی هم که داشتم متاسفم
_  مهم نیست . از این به بعد همین کار رو میکنیم . انگار این وسط یه چیزایی وجود داره که نه من میتونم درک کنم نه تو.  چیزایی که شاید هیچکدوم نتونیم به زبون بیاریم
دستش رو توی جیبش برد و بازدمش رو بیرون داد
_ بیا بریم . جونمیون توی یه کافه همین نزدیکی  منتظره
سری تکون داد و بدون حرف دنبال کریس  راه افتاد انگار از اول نطفه ی ملاقات اونا رو با دعوا بسته بودن هر دفعه یه بحثی بینشون پیش میومد و در آخر باعث میشد یا یکی یا هردو برنجن .

Magic Beat FullDove le storie prendono vita. Scoprilo ora