هوا گرم بود و خورشید وسط آسمون بود و با قدرت میتابید. آسمون کاملا آبی بود و حتی کوچکترین تکه ابری وجود نداشت تا به مردم امید قطرهای بارون بده یا جلوی خورشید رو بپوشونه و بهشون سایه پیشکش کنه. حتی نسیمی هم نمیوزید. البته از روزهای تابستون انتظار دیگهای هم نمیرفت. هوا کاملا مناسب خوش گذرونی بود، البته از نظر تونی. اون همیشه پایه ثابت خوش گذرونی و پولپارتی(مهمانی که در استخر برگزار میشه) بود. البته اون همیشه آمادهی امتحان چیزهای جدید و کشف تکتک رستورانهای نیویورک هم بود. امروز روزی بود که تونی نزدیکای ظهر و از دنده چپ بیدار شده بود، پس مطمئنا مهمونی گرفتن یا مهمونی رفتن نه تنها به مزاج خودش، بلکه به مزاج بقیهی مهمونها هم خوش نمیومد؛ پس تصمیم گرفت سوار یکی از ماشینهای گرونقیمتش بشه و تو دل کوچهها و خیابونای نیویورک گم بشه و رستوران جدیدی کشف کنه.
از اونجایی که ایشون تونی استارکه، حتی در بدترین حال و هوا هم دست از خوشتیپ کردن و دوش گرفتن با عطر بر نمیداره، زدن یکی از عینک آفتابیهای خاصش به چشمای قهوهای رنگ جذابش هم که جای خود...!!
تونی بعد از پوشیدن یه شلوار جین، تیشرت سفید و آلاستار سفید(که فکر نمیکنم نیاز باشه بگم همهشون مارک بودن) سراغ کلکسیون ماشینهاش رفت. دقیقا همونقدر که دخترا جلوی کمد برای انتخاب لباس وقت هدر میدن، تونی برای انتخاب ماشین وقت میکشه. هر چی نباشه همهشون عشقاشن و این سختترین تصمیمیه که تونی در طول روز مجبور به گرفتنش میشه...!! البته خودش اون تهتههای دلش میدونست که عشق همیگشیش ماشین آئودی اسپورتشه... همون که با سفارش مستقیم خودش به کمپانی ساخته شده و ترکیب رنگهای طلایی و قرمز آتیشی به ساختمان خاصش چنان جلوهای داده که طوری به نظر میرسه که انگار از وسط یه فیلم علمی تخیلی مربوط به قرنهای بعد بیرون اومده...!! البته خب مغز تونی استارک اگر تو چند قرن بعد نباشه، مطمئنا تو زمان حال هم نیست. اما این که کجاست رو حتی مغز نابغه خودش هم نمیتونه تشخیص بده!!
اما خب تونی مجبور بود با غم به خودش اعتراف کنه که این ماشین خاص مناسب دوردور کردن تو خیابونای شهر، اونم شهری به شلوغی نیویورک نبود. اه! دقیقا همین امروز که تونی عصبیه باید منطقی بشه؟! خودش از دست خودش عصبیتر شد و همونطور که با حسرت به ماشین خوشگلش نگاه میکرد سراغ معمولیترین ماشینش، که از قضا اونم یک مرسدس بنز طراحی مخصوص خودش بود رفت. اما خب بازم پیش خودش اعتراف کرد که حتی معمولیترین ماشینش رو هم خیلی از مردم حتی تو خواب هم نمیتونن تصور کنن... خب، این مهم نبود، بود؟! حداقل نه امروز که تونی حتی حوصله خودش رو هم نداشت...!!
عینکش رو که ورساچی به عنوان هدیه براش طراحی کرده بود رو به چشم زد و سوار مرسدسش شد. قبل اینکه حتی ماشین رو روشن کنه پاش رو رو گاز فشار داده بود، پس به محض اینکه ماشین رو روشن کرد، مرسدس خوشگلش با صدای وحشتناکی از جا کنده شد و تایرهاش تا چند متر روی زمین خط انداختن.
خب خوشبختانه تونی دقیقا میدونست قراره به کدوم قسمت شهر بره و این قضیه باعث شد پوزخند جذاب همیشگیش روی لبش بشینه و کمی حال و هواش رو عوض کنه. یه آهنگ از AC/DC پلی کرد و صداش رو تا ته زیاد کرد. مسلما یکی از همین روزها به گوشاش آسیب میزد...!!
مقصد تونی یکی از رستورانهای مرکز شهر بود. نمیدونست کدوم، فقط میدونست که مقصدش مطمئنا مرکز شهره. الان اصلا حس و حال تشریفات و زرق و برقهای رستورانای بالاشهر رو نداشت و تجربه سالها رستورانگردی ثابت کرده بود اکثر رستورانای پایینشهر کیفیت غذا و بهداشت پایینی دارن. اون که نمیخواست به خودش آسیب بزنه، میخواست؟! مسلما نه. پس پاش رو بیشتر روی گاز فشرد و به سمت مرکز شهر روند....
بعد از کمی گشت و گذار تونی یه رستوران جدید پیدا کرد. اسمش آمریکا بود! تونی پوزخند زد، چون نمیتونست متوجه شه که صاحب رستوران یه پاچهخوار دولته یا یه وطنپرست متعصب؛ که در هر صورت، لیاقتش پوزخند بود...!!
تونی بعد از پارک کردن ماشین و اطمینان حاصل کردن از قفل بودن و امن بودنش، سمت رستوران رفت، در رو فشرد و داخل شد. برعکس اسمش که تونی رو راضی نکرده بود، فضای رستوران کاملا تمیز، صمیمی، دنج و دوستانه بود و به جز پرچم آمریکایی که پشت صندوقدار روی دیوار جا خوش کرده بود تم دیگهای از آمریکا نداشت. اما در کمال تعجب تونی، دیوارها پر از عکسای هنری زیبا بودن. تونی عینکش رو از صورتش برداشت، میز دنجی انتخاب کرد و نشست. روی دیوار کنار میز تونی هم یه اثر هنری دیگه وجود داشت که توجهش رو جلب کرد. عکسی از یک خیابان توی شب، که با انواع طیف مشکی و دودی تصویرپردازی شده بود و مردی در ته راه وجود داشت که مشخص نبود در حال رفتنه یا اومدن... تونی داشت در طیفهای مشکی عکس غرق میشد که صدای مردی اون رو به خودش آورد.
-میتونم کمکتون کنم؟
تونی گرسنه بود و میخواست جواب مرد رو بده. پس روش رو به سمت منبع صدا برگردوند...
(خدای من!!!!!!!!)
YOU ARE READING
Snowflakes (SteveTony)
Fanfictionدانههای برف...❄ دانههای برف داستان عشق اسطورهای استیو راجرز، صاحب رستوران "آمریکا" و تونی استارک، پلیبوی ثروتمند و مالک کمپانی "صنایع استارک" هست که قراره توی نیویورک شکل بگیره... اون هم توی یک زمستان به یاد ماندنی و زیر دانههای جادویی برف... ✨...