ووشیان توی سکوت کنار وانگجی نشسته بود...
همه ساکت بودند و لان چیرن داشت از روی یه متن میخوتد که ووشیان درست نمیفهمیدش...
نگاهی به بقیه کرد که همه ساکت بودن و هیچ احساساتی از خودشون نشون نمیدادن...
تنها کسی که داشت ازادانه گریه میکرد... بانویی بود که همسر لان شیچن بود...
ووشیان یه جورایی دلش به حال اون دختر میسوخت...
اینطوری که زندگیش داغون شده بود...
حتی بچه ای هم نداشت...احتمالا اونو از گوسو بیرون مینداختن...
تو همین فکر ها بود که یه دفعه دختری که کنار اون نشسته بود بلند صدا زد
-بانو...
که باعث شد همه توجهشون به اونها جلب بشه... اون دختر یه جورایی به نظر میرسید که از حال رفته باشه...
لان چیرن سریع به چند تا تعلیم یافته زن اشاره کرد که کمک کنند و اونو به اقامتگاهش برگردونن و دکتر هم از مراسم خارج شد تا معاینه شون کنه...
ووشیان به وانگجی که به نظر نگران میرسید نگاه کرد و اخمی کرد...
چرا لان ژانش باید نگران اون دختر بشه؟
دوست داشت بپرسه مشکل چیه اما لان چیرن مراسم رو از سر گرفته بود پس نتونست حرفی بزنه...
#
وقتی مراسم تموم شد وانگجی پیش عموش رفت و چند دقیقه ای با هم حرف زدند و بعد وانگجی از اونجا رفت...
ووشیان گیج و عصبانی از اونجایی که وانگجی چیزی بهش نگفته بود دنبالش رفت...
و بلاخره... اونو وقتی که به اقامتگاه اون زن رسید پیدا کرد که داشت با دکتر حرف میزد...
جلو رفت و کنار وانگجی ایستاد
میخواست از وانگجی بپرسه که چی شده که دکتر جواب سوال نپرسیده ش رو داد
-به هرحال...شوک بزرگی بوده...اگه میخوایم که فرزندشون رو از دست ندن... باید یه مدتی رو استراحت کنند...
وانگجی به دکتر ادای احترام کرد و دکتر هم متقابل احترام گذاشت و رفت...
ووشیان به طرف وانگجی برگشت
-لان...لان ژان ...میشه یه... توضیحی...بدی؟
وانگجی دست ووشیان رو گرفت و اونو دنبال خودش به سمت چینگشی کشید و گفت
-همسر برادر... یه بچه داره...
ووشیان سری تکون داد و اروم گفت
-فهمیدم....ولی...
وانگجی نذاشت سوال بیشتری بپرسه گفت
-وقتی برسیم خونه...برات میگم...
#
ووشیان جلوی وانگجی نشست... وانگجی نفس عمیقی کشید و گفت
-وقتی تو رفته بودی...برای ماموریت... برادر به من و عمو این خبر رو داد...
ووشیان اوه ارومی گفت...پس اونم...از وجود این بچه...خبر داشته..
