😈*My lovely devil*😈1

1.8K 134 19
                                    

مثل همیشه و روز های تکراریش باید میرفت به کلیسا بعد از پوشیدن لباس راهبه ایش و مرتب کردن لباسش رفت سمت در نزدیک بود عینک شو یادش بره عینکشو زد و دستی ت موهای نقره ایش کشید و رفت سوار ماشین شد و ب سمت کلیسا راه افتاد با صدای زنگ گوشیش ب خودش اومد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

@الو..
£سلام نامجون کجایی؟ ...ی اتفاقی افتاده
@ت راهم چطور چیشده؟
£ کلیسای مرکزی بوسان همه راهبه و پدر و کشیش هاش کشته شدن ولی اصلا ردی ازش نیس
@چطور ممکنه همشون کشته شده باشن بدون هیچ اثری؟حالت خوبه جکسون؟زیادی خبر فیک میخونی
£ ن بابا چ خبر فیکی ... بیا کلیسا برات میگم همه چیو
@باش میبینمت

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گوشیشو قطع کرد و بعد از چند دقیقه ب کلیسا رسید و ماشینشو پارک کرد ...لباسشو صاف کرد و کتاب انجیل کوچیکشو ورداشت و رفت داخل کلیسا
راهبه ها با هم پچ پچ میکردن کنجکاو بود ک درمورد چ موضوعی همه دارن باهم حرف میزنن....
جکسون دید رفت پیشش...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

@سلام جکسون ...چ خبره؟؟
£درمورد همین کلیسا ت بوسانه ک همه کشته شدن
@خب چرا حالا اینقدر مهمش کردن؟ی قاتل پیدا شده بدون هیچ‌ردی کشتتشون
£نامجون یا خیلی ساده ای یا خنگ زدی ....شیطان بزرگ دوباره برگشته
با قیافه تعجب زده و شوکه نگاه جکسون کرد..
@چی میگی مطمئنی؟
با صدای ضربه عصا پدر روحانی کلیسا سرشونو برگردوندن....
$میخوام درمورد اتفاقی ک رخ داده چیزی بگم...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کل سالن دعا کلیسا با حرف پدر روحانی ساکت شد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

$درمورد برگشتن شیطان بزرگ باید بگم ک ...... درسته برگشته و همه راهبه و پدر روحانی های کلیسا مرکزی بوسان روکشته
یکی از راهبه ها پرسید برا چی همشونو کشته؟

$چون هدف شیطان بزرگ اینه ک امرزیده بشه....از پدر روحانی خواسته ک براش دعا کنه ک روح و وجدانش اروم بگیره....
$ چون این اتفاق نیوفتاد باعث عصبانیت شیطان شد همشونو کشت...ما باید مواظب باشیم چون ممکنه پیش ما هم بیاد ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

صدای پچ پچ ها دوباره شروع شد...همه باهم حرف میزدن هرکی ی چیزی میگفت...
نامجون ک غرق فکر‌ بود با صدای جکسون ب خودش اومد
£هیی پاشو بریم برای دعا...
@هان؟!..باشه بریم
تا نزدیک های غروب مشغول دعا کردن بودن ولی ذهن نامجون درگیر حرف های پدر روحانی کلیسا بود....ک منظورش از « فقط برای من دعا کنید» چی بوده....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امشب باید با جکسون و دو نفر دیگه دعای شبانه و دعای حضرت مریم رو میخوندن....ت کلیسا چیزی ب نام لامپ و برق وجود نداشت....همیشه شمع های معطر روشن میشد و بوی خوشایندش کل کلیسا رو پر میکرد......
بعد از دعا حضرت مریم ت راهرو های کلیسا راه میرفت و با خودش فکر میکرد
ک با صدای محکم باز شدن در ب خودش اومد...همه شیشه های پنجره کلیسا یکی یکی میشکستن....کل کلیسا تو تاریکی و‌ سکوت مرگباری فرو رفته بود....
نامجون سعی داشت با کبریت شمع خودشو روشن کنه..
ولی با یهویی روشن شدن شمعش تعجب کرد و با صدایی سرجاش خشکش زد....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

¥اوممم پدر روحانی .....اسمت نامجونه؟ با نیشخندی ک زده بود دستشو رو گونه نامجون گذاشت....سرشو ب طرف خودش برگردوند و شمع رو خاموش کرد

¥فک کنم ب قدری چشم های خوشگلت کار بده ک منو ببینی...هوم درست نمیگم؟
نامجون ک توی شک فرو رفته بود ب خود اومد...خودشو جمع و جور کرد

@ برای چی اومدی اینجا....شیطان بزرگ....میخوای مارو هم بکشی؟
جین خنده ای کرد و گفت ...

¥خیلی بامزه ای نامجون.....معلوم نیست شاید بکشمتون شایدم نه بستگی ب جوابت داره و دوست داشتن جونت....
نشست پیش مجسمه ی تاریخی....دستشو رو صورتش کشید.....
¥فک نکنم الهه ی زیبایی باشه.....
با فشاری ک ب سر مجسمه داد مجسمه رو تبدیل ب پودر کرد و خودش جای مجسمه وایساد

¥امممم میتونین مجسمه منو بذارید اینجا....الهه ی جهنمی جذاب......اینطور نیس؟...من خیلی جذاب و خوشگلم....مگه ن؟

نامجون ک ب گچ های ریختع شده رو زمین نگاه میکرد سرشو سمت جین برگردوند

@اره....میشه همچین کاری کرد....
کلافه دستی ت موهاش کشید

جین رفت سمت نامجون و با چشمای قرمز خوشرنگش نگاهی ب سر تا پاش انداخت....دستشو زیر چونه نامجون گذاشت و سرشو گرفت بالا

¥پدر روحانی تو فقط باید برای من دعا کنی....پوزخندی زد ...میتونی یا ن؟

گوی ساعت شِنیش رو دراورد و برعکسش کرد .....
¥زمان کمه نامجون عجله کن.....میتونی یا ن؟؟

نامجون ک نمیدونست چی بگه و از ی طرف نگران اتفاق بعد جوابش بود ..نمیخواست ک راهبه و کشیک ها بخاطر ی جواب کشته بشن....پس

@قبوله.ه....میتونم فقط برا تو دعا کنم.م

جین ک از شنیدن جواب نامجون خوشحال شده بود نیشخندی زد....گوی شِنیش رو ناپدید کرد
¥انتخاب خوبی بود پدر....امیدوارم از پسش بر بیای و بتونی روحمو مورد بخشش قرار بدی....

نامجون ک چاره ای جز این جواب نداشت فقط میتونست از حرفای جین اطاعت کنه ...

@ سعی مو میکنم و کارمو ب خوبی انجام میدم ...بعد از این ک تموم شد....دیگه کاری با من نداری؟؟؟

جین ک داشت از کلیسا میرفت بیرون با حرف نامجون وایساد و رو پاشنه کفشش چرخید....

¥ ن کاری دیگه بات ندارم....ولت میکنم زندگی عادیتو بکنی..

ولی ته دلش از حرفی‌ک زده بود راضی نبود.....خودشم خوب میدونست ک از اون پدر روحانی خوشش اومده ....ولی نمیخواست قبول کنه
از کلیسا رفت بیرون

.....و نامجون بود و کلیسا غرق سکوت و تاریکی....صدای ضربان تند شده قلب نامجون ت کلیسا ب راحتی شنیده میشد

@اهه پسر چت شده .....اینقد تپش قلب گرفتی...همش ی دعا کردنه تموم میشه میره
ولی انگار بخاطر این نیس....پس چرا قلبم اینقدر تند میزنه؟
نکنه حسی نسبت بهش دارم؟...اههه مگه خلی با ی شیطان....

دستشو ب صورتش کشید.....کتاب های دعاش رو ورداشت و رفت بیرون سوار ماشینش شد و ب سمت خونش رفت و همش با خودش فک میکرد ک این تپش قلبش بخاطر چی بوده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ترس از کشته شدن؟
یا
تر از عاشق شدن؟
کدومش باعث تپش قلبش شده.....باید با خودش و قلبش رو راست باشه....

بار اولمه فیک مینویسم پارت اولمه ...دیگه ریدم ب بزرگی خودتون ببخشید🖤✨
bos bay🌌🌟

😈*My lovely devil*😈Where stories live. Discover now