بعد از چند ساعت جین بهوش اومده بود نامجون هنوز پیش جین نشسته بود و با بهوش اومدنش لبخندی زد...
@اهه بهوش اومدی؟بهتری؟ممکنه بدنت ضعیف باشه فعلا نمیخواد بلند شی...برات ی چیزی میارم..
نامجون بلند شد تا برای جین غذا بیاره ک تقویت بشه با گرفته شدن دستش سرجاش وایساد...
¥ممنون ک کمکم کردی....لطفتو جبران میکنم....
@نیازی نیست کاری کنی من مواظبتم....همه چی هم درموردت میدونم پس جا نگرانی نیست...
نامجون میدونست ظاهر جین فقط قوی و ترسناکه باطن و روحش خیلی ضعیفه و شکنندس....خوب میدونست ک جین میخواد خودشو قوی نشون بده ک هیچ اسیبی نبینه ولی درونش برعکس ظاهرشه....
@خوب استراحت کن غذا هم گذاشتم برات.....
لبخندی زدم از اتاق رفت بیرون ...~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
جین غذاشو خورد و یکم بهتر شده بود هنوز ضعیف بود ولی بهتر از قبل شده بود....بلند شد از اتاق رفت بیرون حس میکرد قراره اتفاقی بیوفته....داخل کلیسا راه میرفت.....ب نقاشی های رو سقف و دیوار های کلیسا نگاه میکرد...
گردباد بزرگی وسط کلیسا درست شده بود ....شیطان بزرگ ظاهر شدع بود و ب جین نگاه میکرد...
جین ک با دیدن اون شیطان نفرت انگیز حرصی و عصبی شده بود ...سمتش هجوم برد...و با ناخون های تیزش خنجی رو صورتش زد ک از زخمش خون سیاه رنگی میریخت....
¥کثافط اشغال همه چیمو خراب کردی میخوای خودمم نابود کنی پس چرا همون روز نحس نابودم نکردی؟هان
؟
پوزخندی زد دستشو رو زخم گونش گذاشت..#اگه میخواستم ک همون موقع میکشتمت.... میخوام زجر بکشی و بمیری....الانم تنبیه خوبی برات درنظر گرفتم...
دستشو رو شونه جین گذاشت و گفت...
#امیدوارم فردا بازم بتونم ببینمت ..کیم سوکجین..
پوزخندی زد و چند تا راهبه ها رو شیطانی کرد ک روی جین تسلط داشته باشن....
جین ک عصبی شده بود و کفرش دراومده بود ...
¥نزدیکم بشید همتونو .....اییییییداد بلندی از داغی چوکر فلزیش دور گردنش کرد...
راهبه های شیطانی سمتش اومده بودن و لباس هاشو دراوردن...جین هرچه تقلا میکرد اصلا قدرتش رو نداشت..
¢باید ی همچین شیطان گناع کار و ب صلیب بکشیم...
جین ک شوکه ب راهبه ها نگاه میکرد حواسش ب بدن لختش نبود
وقتی ب خودش اومد دید ک ب صلیب بسته شدع...
دستو پاشو تکون میداد...ولی فایده نداشت...راهبع ها با شلاق ب بدن سفید و ظریف جین ضربه های محکمی میزدن و صدای داد و زجه های جین ت کلیسا میپیچید....

YOU ARE READING
😈*My lovely devil*😈
Fanfictionشیطان دوست داشتنی من😈🖤✨ چی میشه ک ی پدر روحانی پاک و مقدس عاشق ی شیطان جذاب بشه؟ با تموم سختی ها و گریه های شبانه....و ترس از دست دادن کسی ک دوسش داری ولی با مشکلات ک داری ....😢. بقیه نمیذارن بهش برسی تا پای مرگ میری🖤 ولی این با این سختی ها ...ع...