3

351 74 42
                                    


با کشیده شدن شعله های اتیش که از شمع ریشه بیرون میکشید توجه ام را به سوزی که از میانه درز های خانه ات به داخل میایند و شعله ها را با خود به هر سمت می رقصانند میدهم .

تبسم ازرده ای روی لب هایم شکل میگیرند و دوباره نگاهم را به پیام هایی که اخرینشون مربوط به شش ماهه پیش است میدهم .
دلتنگی قلبم را می فشرد و نفس کشیدن را برایم سخت تر...

چرا ؟ چرا با وجود دانسته ام راجب دردی که بعد مرور خاطراتمون روحم رو بیرون میکشد باز هم سراغشان میروم ؟ چرا اخرین نخ متصل کننده ی خودمون را نمیبرم ؟ چرا به دسته فراموشی نمیسپارمت ؟

"زنگ زدن را بس کن "
_"میشه باهام حرف بزنی ؟ "
"میشه بی خیالم بشی ؟ "

بی طاقت موبایلم را خاموش و بینه پاهایم میندازمش به موهایم چنگ میندازم و برای لحظه ای حس میکنم که نفس نمیکشم .
با صدای گرفته ای اسمت را صدا میزنم :
_"تقصیر من بود هری ؟ "
مکث میکنم و لبم رو بینه دندونم میگیرم :
_"اگه من انقدر پیگیر نمیشدم نمی رفتی نه ؟ "
ادامه ی حرفم رو میخورم و خودم را سرزنش میکنم ، حتی الان هم بی خیالت نشدم...هنوز هم دارم با پیگیری کردن هام ارامش ات رو بهم میزنم.

سرم رو روی سائدم میزارم و با کلمه ای مکالمه مان رو به اتمام میرسانم :

_"متاسفم"

*********

با صدای زنگ پی در پی موبایلم از خوابه نه چندان ارومم بیدار میشوم .
دستم رو دنبالش میکشم و با حس کردنش برش میدارم با دیدن شماره ی پانسی اکیون سبز رنگ را فشار میدهم و بلافاصله صدای عصبی اش توی گوشم طنین میندازد .
_"به خودت رحم کن عوضی"

چشم هایم رو مالش میدهم و در حالی که نگاهم رو به شمعی که پارافین ها مایعه اش حالا سرد شده بود میندازم می گویم :
_"سلام پانسی."

چند لحظه سکوت پشته تلفن برقرار میشود و بعد پانسی با لحن نگرانی و با احتیاط میپرسد :
_"درا ، گریه کردی ؟ "

پوزخندی میزنم و جواب میدهم :
_"گریه ؟ من گریه نمیکنم  "

_"اره ! به جاش ذره ذره جسمت رو میکشی."
_"جسمی که روحش مرده باشه بهتره بمیره ..."

اروم نفس میکشه و در حالی که سعی میکنه با عصبانیت باهام برخورد نکنه میگه :
_"تا هری یکی حواله ی گوشت نکنه بی خیال نمیشی نه ؟ "

_"بی خیال شدم پانسی ، همون موقعی که تو تخت خودم با کسی غیر از خودم دیدمش بی خیال شدم .من همون موقع بی خیاله غرورم شدم ."
_"کاش نمیشدی درا ! کاش میفهمیدی عشق همه مثله خودت خاص نیست ."

تلخندی میزنم :
_"حرف هات زیادی تکرارین "

صدای نفسه کلافه اش در گوشم می پیچد و با صدایی خسته زمزمه میکند :
_"من نگرانتم لعنتی لطفا برای یکبار هم که شده لجبازی نکن"

دندون غروچه ای میکنم و پاسخ میدهم :
_"من نیازی به ترحم و دلسوزی ات ندارم"

میگویم و تماس رو قطع میکنم اختیاری از خودم ندارم میدونم که پانسی راجب به حرف هایش منظوری ندارد و نگرانمه ولی نمیتونم بزارم که بخاطر نگرانیش جبهه ی مثبت هری را در دیدم واژگون کند.

صدای آواز پرنده های صبح هنگام که بر روی شاخه های باران خورده ی درختان می پرند و شبنم ها از روی شاخه ها پایین میریزد باران بند امده است و خورشید از بین ابر ها به چشم میخورد .

از گوشه ی چشمم به سایه موش نگاه میندازم و لبخندی کم جون میزنم .
بلند میشوم و بارانی را از روی صندلیه شکسته برداشته و بعد از نهادن شمع سوخته بر روی کانتر برای اخرین بار نگاهی به اطراف خانه ات میندازم .

_"ممنونم که اجازه دادی شب رو اینجا بگذرونم ."
میگوییم و نگاهم را به سمته اسمان سوق میدهم ‌.

*******

_"قبلا راحت تر بود هری ! "
عاجز میگویم و انگشتانم را روی کلاویه های پیانو میگذارم .

نفس عمیقی میکشم و چشمانم رو میبندم سعی میکنم تمرکز کنم نوایت در گوشم زمزمه میشود صدای خنده هایت ، صدای ارامش دهنده ات وقتی که رو به روی پیانو می‌نشتی و با مهارت ان را مینواختی...
زمانی که بینه خواندن نگاهم میکردی و بعد با لبخندی ادامه میدادی...

بدنم سست میشود و دست هایم روی کلید ها میوفته و صدایی ناهنجار را ایجاد میکند .
لب را بینن دندون هایم میگیرم و سرم را روی دستانم قرار میدهم .

زیر لب زمزمه میکنم :

_"هفته ی دیگه تولدمه هری ، هیچی برای تولدم نمیخوام به جز اینکه یبار دیگه ببینمت ! "

_"دراکو ؟ "
با بانگه اشنایی سرم را بلند میکنم و به در اتاق میدوزم هرماینی لبخندی مضطرب میزند و میپرسد :
_"میتونم بیام تو ؟ "
بی توجه جواب می دهم :
_"بیا"

سرش را به نشونه ی تایید تکون میدهد و گوشه ی لبش را میمکد .
جلو می‌آید و گوشه ی تخت مینشید و دستش را روی ملافه ی قرمز رنگه مخملی اش میکشد نگاهش را ازم می‌دوزدد و به پارکت های فرسوده میدهد .

این رفتارش را میشناختم باز هم قرار بود همان حرف های همیشگی را بشنوم ! .

_"هری مرده دراکو "

دندان هایم را به هم میسابم و عصبی به شلوارم چنگ میزنم .
حرکاتم را دنبال می کند و به صورتم میرسد .

_"مطمئن باش اون نمیخواد در این حال ببینت...."
_"ساکت شو گرنجر"
عاجز داد میزنم و دستانم را مشت میکنم .
_"قبولش کن مالفوی ، این واسه ی خودت بهتره "

_"گمشو بیرون و دیگه هیچ وقت نیا اینجا فهمیدی ؟ حتی بوی ازار دهنده ی جنازم هم توی کله این خونه پیچید هم بازم از کیلومتری اینجا رد نشو هیچ وقت تاکید میکنم هیچ وقت !"

__________
ممنون که میخونین 🖤🥀

ᴍᴇʟᴀɴᴄʜᴏʟɪᴀ_drarryWhere stories live. Discover now