کیم تهیونگ...؛𝕲𝖎𝖗𝖑 𝕺𝖋 𝕿𝖍𝖔𝖚𝖘𝖆𝖓𝖉 𝕱𝖆𝖈𝖊

55 11 28
                                    

𝑳𝒐𝒌𝒂𝒔
خب داشتم میگفتم...الان کاره خاصی انجام نمیدم...تا 13سالم شه...
عا راستی...
خلافکاران زیادی اینجا میان...و  برای یکیشون  مشروب میبرم...ادمه تقریبا مهربونیه.... *کیم نامجون*
تا جایی که میدونم اسمش اینه...
خب بگذریم...میرم آماده شم...امشب کلی بار قراره بیاد..و خب اون زور گوها بازم میگن من برم کمک...آه خدایه من...نمیدونم کی میخاد این بسات تموم شه...
_____________________________________
*عمارت کیم*
از حموم اومدش...به هیونا گفت براش قهوه بیاره...
رفت تو بالکن...گوشیش زنگ خورد و....
کیم:هوم؟
مین:خوبی؟
کیم:چطور؟
مین:وا خب بگو
کیم:سوالو با سوال جواب نمیدن مین یونگی...منم یک حرفو هزار بار تکرار نمیکنم...پس بهم بگو دلیله اینکه بعده دو سالو خورده ای بهم زنگ زدی چیه؟
مین:باشه بابا...سریع سگ میشه...
کیم:بنال یون...
مین:امسال عاقایه چوی برایه مراسمه برده فروشی دعوتت کرده...و توقع داره بیای..میگه نظرت براش مهمه او از این چرتو پرتا...
کیم:مین من دوسالی میشه برده ندارم...
مین:و‌منم میدونم اینو ته...
فقط بیا و نظرتو بگو یکیم بخر همین...
کیم:هوم...تو خودت میدونی من تا خوشم نیاد...
یونگی پرید وسطه حرفش...
مین؛میدونم ته..میدونم...
ولی یه دلیله فاکی برام بیار چرا نمیای و یکیو انتخاب نمیکنی هم خودتو هم مارو هم اون چوی عوضی رو رازی کنی؟
کیم:اولین که وسطه حرفه من دیگه نپر...دومن اینکه خیلی داری زر میزنی...و دومن..من هر غلطی دلم بخاد میکنم‌‌...به هیچ کسم مربوط نیست...و اینکه خدافس مین...
و این تهیونگ بود که رو مین یونگی...یا بهتر بگم هیونگه عزیزش گوشیو قعط کرد...
خدارو چه دیدین...شاید تهیونگ مثه بقیه برده دوست‌نداره..
ولی اینو باید بهتون بگم که این پسری که میبینید...دوساله پیش هیچ کس سالم از زیرش بیرون نمیومده...
______________________________

𝑳𝒐𝒌𝒂𝒔
اوه...ببینید چیشد...تولدمه؛)
و من تو اتاقم...تو کمد.. و هانا دنبالمه...
شاید بپرسید برایه چی...برا اینکه امروز تبدیل به یه هرزه میشم؛)
یا بهتر بگم زیر خابه بقیه...سخت نیست؟!
تو روزه تولدت... با اینکه سیزده سالته...بشی برده...اونم چی...جنسی...؛)
خب بلخره همه یه سرنوشته گوهی دارن...اینم سرنوشته منه...
و خب منم قبولش دارم...
میدونید چیه...تاحالا شده ارزویه مرگ کنید؟!
مرگه خودتون نه بقیه...

من الان..تو کمده اتاقه لباسا...جلو یه شمع که نمیدونم برا چند ساله پیشه...دارم ارزویه مرگمو برا تولدم‌میکنم؛)
سخته نه؟!
هوم...اکیه برام...مرگ...خب بهتر از زیرخواب شدنه...
بلخره...منکه آرزومو کردم...

شخصه سوم*
از کمد اومد بیرون...اشکاشو پاک کرد..لبخند همیشگیشو زد...(عه مود...)
رفت پیشه هیونا تا حاضر‌شه...
____________________
اهم...ووت با کامنت یادتون نره؛)♡
دوستون دارم... مرسی که خوندی...خدآفس....؛)♡

𝕲𝖎𝖗𝖑 𝕺𝖋 𝕿𝖍𝖔𝖚𝖘𝖆𝖓𝖉 𝕱𝖆𝖈𝖊...Where stories live. Discover now