کاورنمیدونستمچی بزارم...همینو گذاشتم
و اینکه کصدستی دیدین ببخشین دیگه با نویسنده دوم چص کردم ندادم چک کنه🚶🏼♂️
______________________________چند دیقه بعد*
لوکاس؛ت..تموم شد؟
کوک؛اوهوم...
میتونی بری...
لوکاس؛عام...باشه...
کوک؛خدافس🚶🏼♂️
رفت بیرون و درم بست
لوکاس؛وا...این چرا یهو سرد شد/=
اصن به من چه...
_______________________
Kim Teahyung
تقریبا کله سالن پُر بود...
من بالا سرشون بودم..طبقه بالا تو یک اتاقه شیشه ای...رو یه مبل
پشتمم دوتا بادیگارد.. دمه درم همین طور...
چانیول زیره سکوعه مجری بود...
صدایه مجری اومد..
مجری؛ خببب به مراسمه امسال خوش اومدیننننننن
فاک...صداش چقد رو مخه...آه آه.."یک ساعت بعد"
دیگه واقعن داشتم کلافه میشدم...
هیچ کدوم از اینا برام جذاب نیستن...
اصلنم اندامه خوبو روبه راهی ندارن..؛/
تهیونگ تو بیسیم؛چان...
چانیول؛جانم ته؟
تهیونگ؛ببین من واقعن خسته شدم..
هیچ کدوم از اینا اندامه قشنگی نداره...واقعن درکش نمیکنم چوی رو...
چانیول؛ وایسا الان تموم میشه...
اخرین نفرا یا بهتر بگم بهترینا رو میارن...
تهیونگ؛اوف...باشه...
_____________________
𝕷𝖔𝖐𝖆𝖘(لوکاس)
تو یه اتاقی که بیشتر شبیه قفس بود نشسته بودم...یهو حرکت کرد...داره میره روبه بالا...و بوم...
چقد جمعیت زیاده=|
اینا بیکارن؟
اوف...اصن به منچه...
یه مرده با کته قرمز اومد بالا...وای خدایا چقد زر میزنه...
صداش چرا انقد رومخه؛/
اه..
دیدم مجریه داره مارو معرفی میکنه با اون صدا نکرش.. ایش...
مجری؛این شما و این سه برده یه برتره سال...بهتریناشوبراتون آوردم..._____________________
طرف(منظورش مجریس)نزدیکه بیاد رنگه شرتهمنم بگه😐
خدایااااا الان که چی این همه اطلاعات میدن؛/؟
تا جایی که من میدونم پرونده داریم ما...میدن دسته کسی که میخرتمون...اوف..
مجری؛اینم آخرین برده یا بهتر بگم بهترین بیبی..
ودف حاجی..واقعن ودف...منو داره نشونمیده...اکی فک کنم الان میان منم باز میکنن ببرنم اون وسط
یکی از این غول تشنا اومد دره آهنی رو باز کرد از بازوم گرفت...فاک خیلی داره فشار میده.. ریدم دهنت غول تشن..آخ درد اومد..
لوکاس؛چته وحشی اروم تر
غول تشنه؛(همون بادیگارد خودمونه)خفه میشی یا محکم تر فشارش بدم؟!
لوکاس؛...(خفه شد)
بردنم رویه صحنه...وخب مجریه اون چکششو باز زد رو میز...که!!!
________________________________Kim teahyung-
بویه شیرینه خونه یکی داشت خفم میکرد...واقعن رومخم بود...
ساده بخام بگم...در حدی شیرینه که حاضرم تمامه داراییمو بدم اونخونو یهبار بخورم...
امیدوارم یکی از برده ها ب...
__________________
شخصه سوم*(خوده نویسنده یعنی*)
حرفش با دیدن آخرین برده قطع شد...
بیسیم رو ور داشت و به چان گفت؛
تهیونگ:چانننننن
چان؛تهیونگ یه دیقه خفه میشی؟!
اخریشه الان میریم
تهیونگ؛خفه شو چانیول منهمینومیخام بدوووو
همین الان بگیرششششش
بویه خونش در حده فاککککک شیرینه
چانیول:باشه باشه خودتوپارههههههههههههههه نکن میگیرش...الانم خفه شو برم جلو؛/
تهیونگ؛باشه!زود باش
____________________
𝐿𝑜𝑘𝑎𝑠
مجریه چکشوزد که...ماشالا همشون منتظر بودن...
مجری؛اروم اروم...وقت هست...
مجری؛از دو هزار دلار شروع میکنیمیه زنه دستشو برد بالا وگفت؛
سه هزار دلار میخرمش
یه عاقایه دیگه پاشد گفت؛ سه هزارونیم دلار میخرمش
یه پیره زنبلند شد گفت؛
چهار هزار دلار میخرمش...وخب سکوت!!!
یکی از بادیگاردایی که پایین وایساده بود (اینچانیوله محض اطلاع)
!گفت؛رئیس من پنج هزار دلار میخرتش
یکی دیگه دستشو برد بالا...
همونه؟
عارههمونه...جئون جونگکوک...
گفت؛شیش هزار دلار
و بازم اونمرده گفت؛هشت هزاردلار
(از اینجا به بعد با اسم میگم قاطینکنید)
جئون؛یازده هزار دلار
چانیول؛پونزده هزار دلارمجری؛ واو.. دیگه کسی نیستش؟
(چرا پارازیت میندازی داداش؛////)جئون؛هیژده هزار دلار میخرمش..
چانیول؛23هزار دلار میخرمش..
*سکوت*
مجری؛تموم شد؟(خیلی تاثیر گذار بود..؛////)
و بوم...کوبید رو میز
مجری؛فروخته شد---
مجری؛مراسمه امشب به پایان رسید
ساله دیگه میبینمتون...پسرایی که اینجان(همون غول تشنارو میگه)بهتونمیگن چطوری برده هاتونرو تحویل بگیرید
و اگه میخاید میتونیم براتون با ماشین بفرستیمشون خونه یه شما...
امیدوارم لذت ببرین
خدانگهدار_____________________________
𝐿𝑜𝑘𝑎𝑠
یعنی من الان فروخته شدم..!
و خب اونم به کی...کسی که مثه سگ ازش میترسم...کیمتهیونگ...
______________________________
سلام...خوبید؟!
حاله خوشی نداشتمببخشید کم شد
دفعه بعد جبرانمیکنم...
دو تا پارته بعدی اسماته...که اونم باید بدم یکی کمکم کنه...چون محضه رضایه فاک؛/
حاجی من فقط گی میخونم اونم ویکوک...
عاره دیگه...
باز زر زدم...خدافس🚶🏼♂️

YOU ARE READING
𝕲𝖎𝖗𝖑 𝕺𝖋 𝕿𝖍𝖔𝖚𝖘𝖆𝖓𝖉 𝕱𝖆𝖈𝖊...
FanfictionGirl of thousand face... خلاصه داستان...؛ سه سالش بود... از خونه فرار کرد... رفت جایی که نباید میرفت... بزرگ شد... فروخته شد.... عاشق شد.... و...... -Supernatural -Biography -Crime -Omegaverse -Comedy وضعیت؛در حال اپ... نویسنده:𝑳𝒐𝒌𝒂𝒔 کاپل؛Girl...