3

334 84 1
                                    

هی بانی،

من تقریبا یه حمله قلبی داشتم وقتی بهم پیام دادی، برای تکلیف زبان کمک خواستی. لعنتی، من مطمئنم که حتی توی پیام ها هم ضایع بودم. اما نتونستم پنهانش کنم.
ارزو میکنم میدونستم چطور از سرم بیرونت کنم، اما از خودم بیشتر خوشم میاد وقتی با توام. یه چیزی راجب تو هست که باعث میشه از درون و بیرون، حس خوبی داشته باشم.
تو همیشه باعث میشی احساس بهتری داشته باشم، همیشه هرطوری که شده، لبخند به لبم میاری. جک هایی که میگی، هر نفسی که میکشی، همه ی وقتایی که سر به سرم میذاری، با وجود اینکه هیچوقت اعترافش نمیکنم، اما خوشحالم میکنن. جوری که ما تظاهر به دعوا میکنیم، اسم همدیگه رو میگیم ولی اسمی که من از پشت درهای بسته صدات میکنم هیچوقت جوری نیست که تو صدام میکنی.

من خیلی تمرکز میکنم که چطور باید کنارت رفتار کنم. باید به احساسم ادامه بدم، و جرات رویا پردازی داشته باشم یا باید نادیده ات بگیرم، و از این احساس دست بکشم؟ دوست داشتنت اشتباهه چون من رو چیزی بیشتر از یه دوست خوب نمیبینی؟

این رو میدونم که حتی اگه منو نپذیری، من به زندگی ادامه میدم. اما نمیخوام بدون تو به زندگی کردن ادامه بدم. دلم میخواد تا ابد با تو باشم.

امروز، معلم ها گذاشتن هرجایی دوست داشتیم برای نشستن انتخاب کنیم، و تو انتخاب کردی پیش من بشینی.
یادمه که اومدی سمت صندلی کنار من و با یه لبخند محو روی صورت دوست داشتنی‌ات، گفتی: "میتونم اینجا بشینم؟"

من پشمام ریخت که به خاطر حرف زدن سر کلاس تو دردسر نیوفتادیم، چون ما بیشتر ساعت هارو مشغول حرف زدن بودیم و چیزی از درس نفهمیدیم.

وقتی کنار تو میشینم، سعی میکنم بی تفاوت باشم، و رو چیزی که معلم ها میگن تمرکز کنم. مهم نیست چقدر تلاش کنم اما تمرکز کردن، غیر ممکنه. کل چیزی که میتونم روش تمرکز کنم طوریه که تو بهم نگاه میکنی، یا جوری که دستت رو میذاری روی میز و با جامدادی‌ات بازی میکنی.

ناهار با دوستامون برای پیتزا رفتیم بیرون. من کیف پولم رو فراموش کرده بودم، پس تو یکم بهم قرض دادی با یه قول که فردا بهت برگردونم. حتی گذاشتی یه قلپ از نوشیدنی‌ات بنوشم، چون پول کافی برای دوتا نوشیدنی نداشتیم. امروز هوا خیلی ابری نبود، پس خورشید سوزان روی دست و پاهای برهنه امون تابید.

اونجا یه آبنمای بزرگ هست، درست وسط پارک. همیشه اب تمیز درخشنده ای ازش فوران میکنه، و مردم اغلب اوقات توش سکه میندازن. بچگی نکردی اگه سعی نکرده باشی درشون بیاری، متاسفم ولی این حقیقته.

ما دست ها و موهامون رو تو اب خیس کردیم، و روی سطحی که اب ازش با فشار بیرون میومد رقصیدیم. تو اونارو، همونایی که هر لحظه اب ازشون با شدت فوران میکنه رو میدونی؟
هر دفعه به اندازه کافی گرمه، ما همه‌اش شانسمون رو امتحان میکردیم، و سریع از کنارشون زیگزاگی دویدیم. نگاه غافلگیر شده‌ات روی صورتت وقتی کامل خیس شدی رو یادمه، و اون نگاه شادت وقتی منم خیس شدم.

دوستامون هم بودن، اونا همیشه اینجان. بعضی وقتها فکر میکنم که همه ما داریم از زندگی لذت میبریم. اگه من فقط بتونم بیخیال این کراش بشم، و به دوست صمیمی بودن ادامه بدیم.

دوستت دارم،

جیسونگ 3>

' Wonder' minsungWhere stories live. Discover now