4

274 77 2
                                    

بانی عزیز،

امروز با دوستامون خیلی بهم خوش گذشت، خصوصا با تو.

ما باهم کلاس رو بهم ریختیم، و خیلی برامون سخت بود تمام وقت خنده هامونو نگه داریم.

اما از این میترسم که نادیده‌ام بگیری.

چه الان، به عنوان دوست، چه زمانی که راجب احساسم بفهمی، یا خودم رازم رو بهت بگم.

وقتی سعی میکنم بهت توجه نکنم، به خصوص تو کلاس، تو با خودکارت بهم سیخونک میزنی یا با هایلایت لبخند رو کتابم میکشی. نمیتونم بهت دروغ بگم، هرموقع که کار کیوتی مثل این انجام میدی، باعث میشی قلبم به پرواز در بیاد.

دوست دارم بدونم با بقیه دوستات هم اینطوری رفتار میکنی، یا فقط منم.

یه قسمت کوچیک___خیلی خب، یه قسمت بزرگ از من امیدواره که تو اون کارهارو فقط برای من انجام بدی.

هر اتفاقی هم که افتاد، لطفا از کیوت بودن دست برندار.

دنیا به کیوت بودنت نیاز داره.

اگه بخوام صادقانه بگم، منم بهش نیاز دارم. لبخند هایی که مال توان، و اونی که رو کتابم کشیدی هیچوقت تو بهتر کردن روزم شکست نمیخورن.

اما کارای شیرینی که انجام میدی قابل مقایسه با کارای اذیت کننده ای که با من انجام میدی نیست.

میدونم اونا چیزی جز چندتا جک نیستن، و فقط میخوای سر به سرم بزاری، اما هنوزم اذیتم میکنه وقتی با لقب های ناخوشایند صدام میکنی. من تازه چک کردم، و اره، شونه‌ام جایی که تو امروز بهش یه کوچولو محکم مشت زدی داره کبود میشه. منظورم اینه که، واقعا میتونم سرزنش‌‌ا‌ت کنم وقتی خودم اول زدم روی سرت؟ من فقط انتظار نداشتم انقد مشت محکمی باشه. فکر کنم حالا درس عبرت شد برام.

بعد از وقت گذروندن با تو و دوستات، شخصیت‌ام داره یک کوچولو تغییر میکنه، و خانواده‌ام شروع کردن به واکنش نشون دادن. اونا میگن " داری طعنه زن میشی" و " میدونیم یه ویژگی خاص از نوجوانیه، اما دلیل نمیشه با ماهم این رفتار رو داشته باشی".

من حتی به دوستام نگفتم که روت کراش دارم. اونا حتما یک کوچولو اذیتم میکنن، و بعد قانعم میکنن که بهت اعتراف کنم، بعدش وقتی دارم میام باهات حرف بزنم مثل پدر مادری که به بچه‌اشون افتخار میکنن رفتار میکنن.

من خیلی زیاد مطمئن نیستم باید چیکار بکنم.

اما فکر کنم، برای الان، فقط به ایستم و تماشا کنم.

دوستت دارم،

جیسونگ 3>

' Wonder' minsungWhere stories live. Discover now