هی بانی،
من واقعا نمیتونم باور کنم امروز چه اتفاقی افتاد: همه ی دوستام موقع ناهار برام جشن تولد گرفتن.
هنوز نمیتونم نگاهت رو فراموش کنم وقتی بهم گفتی تولدم مبارک و بغلم کردی. اما اون بوسه نرم که به دنبالش روی لپم گذاشتی هنوز پوست تنم رو مور مور میکنه و برای کل روز حسش میکردم.
وقتی پسرا سفارش پیتزارو خیلی طولش دادن، و با کیفای بزرگی که مثل معمول نبود اومدن، فهمیدم یه خبرایی هست، ولی ترجیح دادم چیزی نپرسم.
سرخ شده توسط خورشید پر نور روزهای اخر تابستون ، رفتیم به طرف پارک. پسرا گذاشتن من میز مورد علاقهام رو انتخاب کنم، همونی که معمولا ما هر روز تا حد مرگ برای ناهار سرش دعوا میکنیم. اونها دورم جمع شدن و از توی یکی از کیف ها چیز کیک در اوردن، بعد شعر تولدت مبارک رو خوندن. فلیکس با یک لبخند خیره کننده شمع هارو روشن کرد، منم در جواب لبخندش لبخندی زدم. صادقانه این بهترین روز زندگیم بود.
و حتی حالم بهتر شد وقتی بغلم کردی،
نستیخخینسنحسوقمسکگسمسقفمینستیس من واقعا هنوز نمیتونم این رو هضم کنم که پیشونیام رو بوسیدی. بهترین کادوی تولد عمرم. آره، حتی بهتر از البوم be بی تی اس و البوم بلک پینک بود که پسرا شریکی برام گرفتنش. هنوز نمیتونم باور کنم کلی لوسم کردن، اما الان که دارم این رو مینویسم لبخند خیلی گنده ای روی صورتمه جوری که لپ هام دارن درد میگیرن.:D
من برای فلیکس چشمای کاملا باز(چون بسی بسیار خندیدن و اینا چشماشون از بین رفته انگار) سفارش دادم *خنده شیطانی* و نمیتونم تا فردا صبر کنم اونارو بدم بهش. اون احتمالا بلندتر از من وقتی بغلم کردی و بوسیدی و باعث شدی از درون جیغ بکشم، جیغ بکشه.
من خیلی خــســتــه ام.
اما نمیتونم خودم رو متوقف کنم واقعا ناتوانم~
ما چیز کیک رو خوردیم، و بعدش شروع کردیم به صحبت راجب هرچیزی. حتی خودمون هم نفهمیدیم چیشد.
ما جنگ آبی بزرگی توی آبنما داشتیم.
و راجب کارهایی که قبل از مرگ باید انجام بدیم صحبت کردیم.
پسرا تفنگ آب پاچ هایی رو اوردن که اخرین بار تو مدرسه ابتدایی ازشون استفاده کردیم و از جمله مورد علاقه هام برای سواری: یونیکورن فلیکس. اون لباس های شنای من رو اخرین باری که پیش هم بودیم دزدیده بود به خاطر همین تونستم امروز ازشون استفاده کنم، و همه توی سرویس بهداشتی لباس هامون رو عوض کردیم. چان با کمک سونگمین و جونگین وسایل آب بازی رو اورد، در حالیکه من کنار لوله های آب منتظر بودم یکی بیاد و مخزن تفنگ آب پاچام رو پر کنه. لحظه ای که از لوله آب فوران کرد، تفنگ از دستم در رفت و فشار آب پرتش کرد تو هوا. برگشتنش به زمین و خوردنش به سرت واقعا درد داشت. من دویدم سمتت، و پرسیدم حالت خوبه یا نه، و تو خندیدی و نقطه ای که ضربه خورده بود رو مالیدی. به محض اینکه به پشت چرخیدم تا ببینم چان یونیکورن رو اورده یا نه، حس کردم یک اسپری آب یخ به پشت برهنهام پاشیده شده. وقتی برگشتم، تورو دیدم که مخزن تفنگات رو پر کردی و با یه لبخند خوشحال و هیجان زده دوباره روی من خالیش کردی. من تظاهر به شوکه شدن کردم، و این کامل تبدیل به یه جنگ آبی شد. همدیگه رو تعقیب میکردیم، می پریدیم و به صورت همدیگه آب میپاشیدیم. پسراهم به ما ملحق شدن، تبدیل به چندتا تیم شدیم و به همدیگه بادکنک های آبی پرت کردیم. با تموم شدن جنگامون، هردوتامون خسته و کوفته، شناور تو آب و غرق در سرخوشی بودیم. چان و سونگمین بالاخره دست از ترکوندن هم با وسایل بازی کشیدن، و جونگین داشت از یونیکورن پایین می اومد. من با عجله رفتم سمتش، اما تو زودتر از من رسیدی اونجا.
"بدو بیا بگیرش،" اینو گفتی و ازم دور شدی، دستات رو تو هوا تکون دادی و کاغذ رنگی هارو پخش کردی.
بعد تو، من از بین آب حرکت کردم. وقتی به اندازه کافی نزدیک شدم، خودم رو پرت کردم رو یونیکورن، و تو پرت شدی تو آب.
اومدی جلو تا بگیریش، اما من کشیدمش تو بغلم جوری که انگار مال خودمه، و بانی درون آب رو ترک کردم."هی!" داد زدی، و موقع بلند شدن خندیدی.
"نه نه نه این الان مال منه"
با چشم های مظلومانه بهم نگاه کردی، و پرسیدی میتونیم باهم بشینیم. برای یه لحظه گی پنیک کردم و بعد از اون زدم روی فضای خالی کنارم. تو با سرعت نور اومدی بالا، و ریلکس نشستی اونجا. این نزدیکی باعث شد یکم سرخ بشم، و سخت تلاش کردم تا باهات چشم تو چشم نشم. موقع نشستن یونیکورن یکم جا به جا شد، و تو من رو به خودت نزدیکتر کردی. عملا چسبیده بودی بهم، از پشت بغلم کرده بودی، و پوست مرطوبات چسبیده بود به من. پوزخند زدی و سرت رو گذاشتی رو شونهام.
"اینطوری خوبه،" یادمه این رو گفتی، و صدات از پشت سرم بازتاب شد.
یادم نمیاد در طول عمرم تا به حال انقدر خوشحال بوده باشم. خورشید داشت میدرخشید، من با زندگیم خوشحال بودم، و تسلیم شده در برابر دوست صمیمیام. اوه، و کراشم که روی یونیکورن بادی از پشت بغلم کرده بود. من عاشق زندگیم هستم.
هیونجین دنبال جونگین بود، و ما گذاشتیم روی یونیکورن بیچاره پناه بگیره. برام عجیبه که وزنامون باعث نشد بترکه. البته من و جونگین خیلی سبکایم. بعد دوباره، من قلقلکش دادم و اون جیغ کشید و چرخید پرت شد تو آب. هیونجین خیز برداشت سمتش، بغلش کرد و چرخوندش.
زمان ما خیلی زود به پایان رسید، اما همگی نیاز داشتیم که چیزی بخوریم. زمان زود میگذشت، و باید سریع به کلاس برمیگشتیم. ما لباس هامون رو عوض کردیم، و موهامون رو هرچقدر که میشد با حوله هایی که خیس نبودن خشک کردیم.
پیتزا و چیز کیک خیلی خوشمزه بودن و چسبید. ما جوری از شکم هامون پذیرایی کردیم که انگار میخواستن بترکن، و با خوشحالی و شکم های پر از غذا برگشتیم به مدرسه.
اهنگ head and heart از mnek و Joel Corry دقیقا حال الان من رو توصیف میکنه. بعد از مدرسه وقتی من رو میرسوندی خونه، اهنگ شادی رو زیر لب زمزمه میکردی و این قلبم رو قلقلک داد.
دوستت دارم،
جیسونگ 3>

YOU ARE READING
' Wonder' minsung
Short Story"دوست دارم بدونم دوست داشته شدن از طرف تو چه حسی داره" ~ جایی که جیسونگ برای بهترین دوستش نامه مینویسه