5

115 30 8
                                    

روزهای زیادی طول کشید تا رمقی برای حرکت دادن بدنش پیدا کرد. نگاهی به پای چپش که هنوز بی حرکت میان گچ اسیر شده بود انداخت وآهی کشید. کبودی های بدنش کمرنگ وبریدگی ها هم ترمیم شده بودند.
آیینه ی توی دستش رو بالاتر گرفت واز دیدن تصویر نقش گرفته روی سطح صافش اخمی کرد و با عصبانیت به گوشه ای از اتاق پرتابش کرد.
دست باند پیچی شده اش رو با احتیاط روی صورتش کشید و با سوزشی که به استخوان گونه اش چنگ می انداخت فریاد بلندی کشید.
_لعنتیییییییی...
عضله ی تپنده ای بشدت درون سینه اش میکوبید و درد رو درتمام رگهاش جریان میداد.
نمیدونست چرا عادت کردن به اون عضو غریبه درون سینه اش انقدر طاقت فرسا بود. با هر تپش قلب مجروحش احساس غم درون رگهاش جریان میگرفت و درد درون سلول‌هاش فریاد می کشید. مگر این قلب چقدر زخم خورده بود که اینطور تن وروح جونگکوک رو آزار میداد؟
هرروز خودش رو درحالیکه به خورشید خیره شده واشک میریخت پیدا می‌کرد.
ترس دائماً به دلش چنگ می انداخت اما زمانی که لبهاش با نام جیمین از هم فاصله میگرفتند، یونگی تنها با گفتن (اون خوبه ولی فعلا نمیتونه به دیدنت بیاد) اکتفاء میکرد.
شمارش دفعاتی که با تلفن پسر تماس گرفته بود  اما تنها چیزی که میشنید صدای بوق کرکننده ای بود ک درون خلا افکارش اکو میشد و به ناکجا میرسید، از دستش خارج شده بود.
تنها حرفی که یونگی برای توجیه این اتفاق میزد نداشتن شرایط تماس جیمین بود.
برادرش مدعی بود جه هون رو ملاقات کرده و نباید به نگرانی ها اعتنا کرد اما چراچیزی اون رو به ترس وامیداشت؟، چرا اعتماد کردن به چشم های بی حس ولبخندهای خشکیده یونگی غیر ممکن شده بود؟

ده روز از تصادف ویک هفته ای از زمانی که چشم هاش رو بی هدف باز کرده بود میگذشت، برای جونگکوک هفت روز بدون جیمین از تمام عمرش هم سخت تر سپری میشد... باور اینکه جیمین در سخت ترین شرایط کنارش نبود نفسش رو بند می آورد،
مگر قلب اون پسر از سنگ بود که درونش جایی نداشت؟
هجوم افکار تاریکی که به مغز خسته اش حمله می‌کرد گاهی انرژی کم بدنش رو هم تحلیل میبرد.
قطرات زلال اشکهاش که حالا مثل اسیدی روی زخمهاش جاری میشدند رو به سختی پاک کرد و به تخت تکیه زد.
ارزش عشق جونگکوک بقدری بود که باید گدایی میکرد؟ ...
با دست سالمش چنگی به موهای مشکی و آشفته اش کشید و هق هق های بلندش رو میان سکوت اتاق پرتاب کرد.
تمام سلولهاش از دوری جیمین درد میکشیدند، ریه هاش عطر تن پسر رو تمنا میکرد و دستهاش از بیقراری لمس معشوقش به التماس افتاده بود.
یک هفته با درماندگی اشک میریخت و ملتمسانه از جیمین میپرسید تا دلشوره های خورنده اش روح خسته اش رو رها کنند اما یونگی قاطعانه می گفت جیمین حالش خوبه وباید وقتی سلامتش رو بدست آورد ب دیدنش بره...
کلافگی و نگرانی هاش هر ثانیه پررنگتر میشدند و هیچ کدوم از رفتارهای یونگی رو درک نمیکرد، سختگیری های برادرش صبرش رو لبریز کرده بود اما یونگی تمام مشغله و زندگیش رو برای جونگکوک کنار گذاشته بود و قصد ترکش رو هم نداشت.
با نگاه کردن به گوشه ی اتاق چشمهای خیس از اشکش برقی زد شاید ویلچر گوشه ی اتاق تنها امیدش برای فرار از زندان خفه کننده اش بود.
باید می‌فهمید ده روز گذشته چه اتفاقاتی افتاده بود...
...............
با برخورد هوای خنک به صورتش نفس عمیقی کشید اما دردی که درون سینه اش هیاهو میکرد باعث فشردن پلکهاش روی هم شد
پرستار به سختی راضی شده بود تا جونگکوک  برای تازه کردن نفس از اتاقش خارج بشه پس نباید متوجه حال بدی که از قفسه سینه اش نشٱت میگرفت، میشد.بسختی چهره اش رو حفظ کرد و اجازه نداد دردهاش اقتدارش رو از بین ببرند.برخلاف دردی که سعی در مخفی کردنش داشت احساس غم از قلبش دوری نمیکرد و تنها یک چیز میتونست دلیل تمام احساسات آشفته اش باشه، جیمین...
با لبخندی که بسختی روی لبهاش شکل داده بود نگاهی به پرستار جوان که بی حوصله به اطراف نگاه میکرد انداخت
_میتونم موبایلتو چند دقیقه ای قرض بگیرم؟
پرستار مردد به لبخند تلخ وچشم های عمیق پسر خیره شد و آهی کشید.
سعی نداشت در برابر چهره مظلوم و قلب شکسته ی پسر مقاومتی داشته باشه پس بی اختیار لبخندی زد وتلفنش رو از جیب فرمش بیرون کشید و مقابل جونگکوک گرفت.
+البته، من میرم اونطرف...
جونگکوک موبایلش رو گرفت وبا دور شدن دختر
شماره ای که بسختی حفظ کرده بود رو وارد کرد. نگران موبایل رو به گوشش نزدیک کرد و زیر چشمی به اطراف نگاه میکرد.
+سلام،اون وو هستم. لطفا پیغام بگذارید...
با صدای پیغامگیر عصبی دستش رو مشت کرد و موهاش رو کشید.
_سلام، منم...جونگکوک... درمورده جیمینه،من هیچ خبری ازش ندارم. بیمارستان مرکزی اتاق 107 به دیدنم بیا. باید بدونم چه اتفاقی افتاده...
قطرات اشک از تیله های غمگینش سرازیر شدند وباند پیچی صورتش رو نمدار کردند.
تماس رو قطع کرد و به پرستار که از دور با چشمهایی غمگین به درماندگیش خیره شده بود لبخندتلخی زد.
_ممنونم نونا...

Heartbeat |kookmin|Where stories live. Discover now