6

129 21 6
                                    

یکسال قبل

+هیونگ چرا داریم دعا میکنیم؟
پسر لبخندی زد و موهای بلند پسربچه رو نوازش کرد.
_اینطوری میتونیم خواسته هامون رو با خدا درمیون بذاریم وآروم بشیم...
نگاه متعجب پسر بچه به چشمهای غمگین پسر دوخته شد.
+من از خدا یه خواسته کوچولو دارم!
لحن بامزه پسر بچه اون رو می خندوند. با لبخند دندون نمایی که به صورتش زیبایی می‌بخشید گونه های کوچکش رو نوازش کرد.
+من ازش میخام تو هم بتونی نقاشیامو ببینی...
لبخند پررنگ پسر ب آرامی محو شد و انگشتانش از بازی با صورت پسر بچه دست کشیدند. چطور یک بچه از تمام آرزوهای خودش برای چشم های اون دست کشیده بود؟
حس بزرگی که از قلب پسر بچه دریافت میکرد به اندازه تمام تاریکی های زندگیش درخشان بود. بی شک قلب مین هو از طلا بود.
_منم خیلی دلم میخواد نقاشی های پیکاسو کوچولومون رو ببینم!
با لبخندی که از تلخی رنگین شده بود موهای شبرنگ مین هو رو بهم ریخت و دستش رو روبروی پسر بچه نگه داشت.
_باید به دیدن کشیش بریم... کمکم میکنی؟
مین هو بسرعت از روی صندلی بلند شد ودست منتظر پسر رو میان انگشتان کوچکش گرفت.
+البته جیمین هیونگ!
...........................................................................
دستهای لرزانش رو روی میز گذاشت وبسختی آب دهانش رو فرو برد.حتی لحظه ای چشم از پسر روبروش برنداشته بود.
_پرودگارا! تو بی اندازه به جیمین شبیهی!
حرفهای کشیش چیز عجیبی برای گوشهاش نبودند. صاف نشسته بود وچشمهاش به جایی ک حتی قادر به دیدنش نبودند دوخته شده بود.دلش فریاد بلندی میخواست تا با گفتن(من خود پارک جیمین هستم) به بحث خاتمه بده اما هیچ علاقه ای به بیان حقیقت نداشت.
لبخندی زد و دست به سینه خطاب ب روحانی گفت
_پرورشگاه ما خوشحال میشه با کلیسا همکاری داشته باشه!
کشیش که متوجه عوض شدن بحث  شده بود  بالبخند متعجبی انگشتانش رو بهم گره زد.
+البته، ما خیلی خوشحال میشیم بچه ها با کلیسا همکاری کنند،اینطوری حتی میتونیم خانواده های مناسبی براشون پیدا کنیم.
پسر لبخندی زد و به آرامی از روی صندلی بلند شد.متوجه نگاه خیره کشیش شده بود واین عذاب آور بود. برای درک این موضوع نیازی به چشمهاش نداشت چرا که ب راحتی احساسات دیگران به مشامش میرسید.
_از ملاقات با شما خوشحال شدم پدر...
کشیش از جا بلند شد و با نگاه متعجبش پسر رو همراهی کرد.
+میتونم کمکت کنم؟
پسر که ترحم رو از واژه های کشیش دریافت میکرد اخمی کرد وبا عصا بسمت در خروجی قدم برداشت.
_خودم میتونم... خدانگهدار!
آب دهانش رو فرو برد وبعد از خروج پسر تلفن همراهش رو بیرون کشید.
+الو... جیمین باید باهات صحبت کنم!
.......................
یونگی ساعتها کنار تخت نشسته بود وخیره به صورت رنگ پریده جونگکوک به خواب رفته بود. سه روز گذشته بدترین روزهای تمام زندگیش رو سپری کرده بود، این روزها حتی تلخ تر از وداع با جیمین بودند.
جونگکوک با حقیقت روبرو شده بود و بعد از یک حمله قلبی از حال رفته بود.
با صدای ناله ی خفیف جونگکوک ترسیده از چرت کوتاهش پرید وبه صورت خیس عرق برادرش نگاه کرد.
کابوسهای جونگکوک بعد از سالها برگشته بودند و حالا که امید رنگ باخته بود مدام سراغش رو میگرفتند.
به آرامی دستی به شانه جونگکوک کشید وکمی تکونش داد
+کوکی... بیدارشو
ناله های خفیف جونگکوک امانش رو بریده بود. فشار دستش رو کمی بیشتر کرد وبا صدای بلندتری برادرش رو خطاب کرد
+کوک... بلند شوووووو
چشمهای جونگکوک بسختی از هم فاصله گرفتند و قطرات اشک فورا گونه های سردش رو‌خیس کردند. با واضح شدن تصویر چشمهاش اخمی میان ابروانش نشست و با خشم مچ دست یونگی رو فشرد.
+چیکار... میکنی کوک؟؟
یونگی که از درد مچ اسیر شده اش بسختی تقلا میکرد با دیدن چشمهای خشمگین جونگکوک که حالا شبیه به یک شب بی ستاره بود لرزش قلبش رو احساس کرد.
_چطور تونستی... اینکارو با من بکنی؟...
جمله ی منفوری که مدتها انتظار شنیدنش رو میکشید بالاخره از حنجره جونگکوک پرتاب شد و حقیقت باری دیگر مانند پتکی به سرش کوبیده شد.
_باید میذاشتی من بمیرم...
کلمات آخر جونگکوک زانوهای سست شده اش رو وادار به سقوط کرد.اشکهاش بی اختیار  جاری شدند وهیچ توانی برای مقابله با احساسات جدیدش نداشت.
+من...
_لعنتیییییی چطور تونستی؟؟؟؟؟؟
بافریاد بلند جونگکوک وهق هق های دردناکش توانایی بیان کلماتش رو از دست داد.
تنها صدای فریاد دردمند جونگکوک بود که درون سرش اکو میشد.
+من... متاسفم...
تنها چیزی که قادر به گفتنش بود احساس تاسفی بود که نسبت به جیمین داشت اما هرگز از کاری که کرده بود پشیمان نبود.
جونگکوک مچ لاغر یونگی که از فشار انگشتانش کبود شده بود رو رها کرد و دستی به زخم سینه اش کشید.
چطور باید با این درد زندگی میکرد؟ دردی که جیمین با زخم سینه اش بهش داده بود هرگز آرام نمیگرفت.
اون تمام این مدت رو با قلبی که ازجیمین گرفته بود زندگی میکرد، پس تمام دردهاش از اون عضو تپنده جریان میگرفت؟
انگشتانش رو به زخمی که ترمیم شده بود کشید واز درد پلک هاش رو روی هم فشرد.
_باید میذاشتی بمیرم...
یونگی بیصدا اشک می‌ریخت و سرش رو به گوشه ای از تخت تکیه داد.با تمام عذابهایی که این مدت کشیده بود حرفهای جونگکوک مثل خنجری تمام دردهاش رو تازه کرده بود.
_فک کردی من این زنده بودنو میخام؟؟؟ لعنت بهت...باید میذاشتی پیشش بمونم...
هق هق های جونگکوک دوباره شدت گرفته بود وتنفس رو براش عذاب آور میکرد اما تنها چیزی که لحظه ای از ذهنش بیرون نمیرفت مرگ بود...
اون هرگز نمیتونست ...،زندگی بدون جیمین برای اون هیچ رنگی نداشت...سه روز قبل وقتی هوسوک با بیرحمی حقیقت رو به صورتش کوبیده بود دچار حمله ی قلبی شد اما به زندگی برگشته بود، از اینکه چشمهاش رو باز میکرد وبجای لبخندهای فرشته اش با اتاق سرد وبرادر افسرده اش روبرو میشد متنفر بود. نباید از رویای شیرینش بیدار میشد، نباید آغوش جیمین رو ترک میکرد و از بهشت خودش دست میکشید...
یونگی بسختی از جا بلند شد وبا دیدن جونگکوک که با پلک هایی خیس به پنجره خیره شده بود اشکهاش رو با دستهای استخوانیش کنار زد.
+من هرگز با این درد نمیتونم کنار بیام...
جونگکوک بی تفاوت به پنجره خیره بود ودر سکوت اشک میریخت.
+اما جیمین اونموقع مرگ مغزی شده بود...
اخمهای جونگکوک روی پیشانیش پدیدار شدند واشکهاش بسرعت میریختند.
یونگی مردد روی تخت نشست و با دکمه لباسش بازی میکرد.
+دکترا گفتند اون دیگه به زندگی برنمیگرده...
جونگکوک پلکهاش رو روی هم فشرد وسعی کرد هق هق های دردناکش رو درون سینه ی رنج کشیده اش مخفی کنه.
+ما زمان زیادی برای نجات تو نداشتیم وتنها اهداکننده جیمین بود...
چیدن کلمات کنار هم سخت‌ترین کار ممکن برای یونگی بود، نمیخواست دلیل قانع کننده ای برای اشتباهش بیان کنه اما میخواست خودش رو از درد رهایی بده.
+جه هون و یون هی با عمل موافقت کردند چون جیمین قبلا خودش برای اهدای عضو ثبت نام کرده بود...
به آرامی چشم‌هاش رو باز کرد و با نگاه خیس به صورت سرد وخسته ی یونگی خیره شد.
هجوم کلمات یونگی به مغزش تمام افکارش رو درهم ریخته بود. ضربان قلبش شدت گرفته بود و نفس کشیدن سینه اش رو آزار میداد.
همه ی اونها مقصر این اوضاع بودند...ن تنها یونگی بلکه والدین جیمین هم مقصر بودند،اونها نباید قلب فرزندشون رو به ادم نالایقی مثل اون میدادند واز زندگی تنها پسرشون میگذشتند.
مقصر اصلی خودش بود،با فکر کردن به رویای دردناکش اهی کشید و بغض حنجره اش رو فرو برد.
نباید از اون رویا بیرون‌کشیده میشد،نباید جیمین‌ رو تنها میگذاشت و چشمهاش رو باز میکرد...
_تنهام بذار...
یونگی از لحن سرد جونگکوک آهی کشید وبا قدمهای بلند اتاق رو ترک کرد.توضیح دادن بی فایده ترین کار بود،اگر نجات دادن جان برادرش بزرگترین اشتباه بود یونگی حاضر بود خطاکارترین پسر کره خاکی باشه.
.................
+هیونگ دام میخواد چشمهای جدیدت رو ببینم!
به لحن کودکانه ی مین هو خندید و با کشیدن انگشتانش روی موهاش اونها رو نوازش کرد.
_قول میدم وقتی بازشون کردم اولین چیزی که میبینم تو باشی فسقلی!
مین هو خندید و بوسه ای روی گونه ی لطیف پسر کاشت.
+قول میدم زودی به دیدنت بیام هیونگ،میخام وقتی چشماتو باز کردی کلی چیز بهت نشون بدم!
با بوسه ی مین هو روی گونه اش لبخندی زد واز پسر بچه خداحافظی کرد.با شنیدن بسته شدن در لبخند غمگینی زد وبه دیوار تکیه داد.اون بچه قلبی از طلا داشت،از وقتی به فرزند خواندگی پذیرفته شده بود مثل فرشته ای وارد زندگی خانواده ی کیم شده بود و قلب اون زوج جوان رو‌بدست آورده بود.پیوند قرنیه برای اون از محالات بنظر میرسید ،اون حتی به دوباره دیدن فکر هم نمیکرد وخب اوضاع بد مالیش هم بی تقصیر نبود اما کیم تهیونگ پدر جدید مین هو که متخصص مغز واعصاب بود اون رو‌به فوق تخصص چشم معرفی کرده بود و حاضر به اهدای هزینه های عملش شده بود...البته اگر گریه های معصومانه ی مین هو برای چشمهاش رو درنظر نمیگرفت ،کیم تهیونگ مرد شریفی بود.
نمی خواست به اون مرد بدهکار باشه،هیچ سرمایه ای نداشت و غرورش با اینکار مخالفت میکرد اما تهیونگ بهش قول داده بود وقتی تونست دوباره ببینه میتونه بدهیش رو صاف کنه.
عصای سفید رنگش رو از روی میز برداشت و با باز کردنش از اتاق خارج شد.
نیم ساعت گذشته بود اما راهروهای بیمارستان مثل راه بی پایانی بنظر میرسید که درونش گم شده بود.نمیدونست با نبودن مین هو چطور باید اتاقش رو‌پیدا میکرد واز وضعیتی که دچارش بود هجالت میکشید.نگاه های سنگین وترحم آمیز مردم رو‌حس میکرد و مانع کمک خواستن از اونها میشد.
با شنیدن آوای آشنایی که از دور هم براش کاملا زیبا بنظر میرسید بسمت صدا حرکت کرد.صدا از پشت در واضح بود،قلبش شروع ب تپیدن های ناشیانه کرد.اون آهنگ...خودش اون رو‌ نوشته بود.
با فشار کمی که به در وارد کرد اون رو باز کرد وترسیده با عصا بسمت اتاق حرکت کرد.صدای بی نظیر اون مرد رو‌کاملا واضح میشنید و قلبش رو به لرزه وامیداشت.چطور اون آهنگ از زبان این پسر انقدر زیبا شده بود؟
با متوقف شدن صدای مرد ترسید،حتما متوجه حضورش شده بود و عصبی بود
_توو...
+آمم..معذرت میخوام فک کنم وارد اتاق اشتباهی شدم!
فرصت حرف زدن رو‌به مرد مقابلش نداد و بسرعت چرخید وبا ضربه ی عصا بسمت در حرکت کرد.
با فرو رفتن درون آغوش مردانه ای قلبش از حرکت ایستاد.دستش میلرزید و عصا از میان انگشتهاش روی زمین افتاد.ترسیده بود و توان حرکت نداشت...باز هم کسی از وضعیتش سواستفاده کرده بود...با خیس شدن شانه هاش وسری ک نوازش وار موهاش رو‌می بویید آب دهانش رو‌فرو برد..
_جیمین؟!...
_________________________________________
گایز ووت وکامنت فراموشتون نشه!بوس بهتون

Heartbeat |kookmin|Where stories live. Discover now