به سمت پیشخوانی که پرستار جوان مشغول به کار بود حرکت کردو به دختر پر مشغله ای ک حتی متوجه حضورش هم نشده بود، خیره شد.سرفه ی کوتاهی کرد و با دست روی پیشخوان ضرب گرفت.
_ببخشید،اتاق بیمار جینوو کجاست؟
پرستار زیر چشمی نگاهی به مرد مقابلش انداخت اما با دیدن چهره ی فوق العاده و لبخند جذاب مرد لحظه ای متوقف شد.
مرد ک متوجه واکنش عجیب پرستار شده بود تکخنده ای کرد و مغرورانه ابروهاش رو بالا داد.
_شما خوبید؟!...
دختر با صورتی ک از شرم گلگون شده بود سری تکان داد و لبخند خجالت زده ای زد.
_حواسم پرت شد! گفتین اسم بیمارتون چی بود؟
به لیست اسامی نگاهی انداخت و مرد با لبخند به سمت دختر خم شد. انگار معذب کردن اون دختر سرگرمی جدیدش شده بود.
پرستار با تعجب به مرد خوش چهره نگاه کرد و آب دهانشو فرو برد،نفس عمیقی کشید و منتظر کلام مرد نگاهش رو به جایی دیگر گره زد.
_جینوو...پارک جینوو
مبهوت از آوای دلنشین کلامش سری تکون داد ودستپاچه به دنبال بیمار مورد نظر لیست بستری های جدید رو زیر ورو کرد.
با لبخند به پیشخوان تکیه داد و درعین بی خیالی دستهاش رو تکیه گاه صورت بی نقصش کرد.دیدن دختری که از جذابیتهاش وارفته و دستپاچه شده بود سرگرم کننده بود.
_اتاق شماره ۶،انتهای همین راهرو
بالبخند نگاهی به پرستار خجالت زده انداخت و دندون های مرواریدیش رو به رخ کشید.
_ممنونم
بسمت جایی ک آدرس گرفته بود حرکت کردو تگاهی به شماره اتاق انداخت.لبخندی زد و به آرامی ضربه ای به در زد.
_بیا تو
دستگیره در رو کشید ونگاهش تلاقی پسر ناتوانی شد که روی تخت بزرگش غرق شده بود.چرا انقدر بی روح بنظر میرسید؟
پسر که متوجه بوی ادکلن آشنایی شده بود چینی به بینی اش داد ونفس عمیقی کشید.
_هیونگ ،تویی؟
مرد به آرامی بسمت تخت حرکت کرد ومقابل پسر قرار گرفت .
_معلومه ک خودمم، کدوم یکی از آشناهات ادکلن یه ملیونی استفاده می کنند؟
لبخند روی لبهای سردش نشست و با عجله خودش رو حل آغوش تکیه گاهش کرد.
_دلم برات تنگ شده بود،فکر نمیکردم بیای!
قلبش درد گرفت،ناامیدی جمله ی پسر واضح بود،انگار هیچ امیدی به حضوراون نداشته و تنهایی آماده ی جراحی شده بود.
_بخاطر تو نیومدم،فقط دلم نمیخواست چشمهات بعد از باز کردنشون این آدمای بدقواره رو ببینند،میخواستم اولین چیز زیبایی باشم که میبینی!
پسر خندید و از آغوش پهن مرد بیرون پرید.
_میترسم بعد از دیدن جذابیتت دوباره کور بشم!
مرد تکخنده ای کرد و روی تخت نشست.
_حقا ک دونسنگ مورد علاقمی!
نگاهی به پارچه حریر چشمهاش انداخت و با تعجب به زیبایی عجیبش خیره شد.
_این پارچه چیه بستی به چشمات؟
لبخندی زد و شانه ای بالا انداخت.
_خب دوس نداشتم عینک بذارم زیادی دمده بود.
مرد تکخنده ای کرد وسرش رو برای تاسف تکون داد.
_بیشتر شبیه لباس زیر دختراست، البته روی صورت تو جذابتره!
_هیونگگگگگگگگ
با اعتراض پسر خنده ی بلندی کرد وپسر هم بدنبالش به ارامی خندید.
دست کوچک پسر رو نوازش کرد و جمله ای ک از میان تردیدش عبور کرده بود رو بازگو کرد.
_شنیدم که چه اتفاقی برای اون افتاد...جیمین!...
سکوت طولانی پسر و لبهایی ک از بغض بهم فشرده میشدند گویای حال آشفته اش بود و میدونست جین وو چقدر در پنهان کردن قلب شکسته اش ناشی عمل میکرد.
_من هم اخیرا فهمیدم...
تنها همین جمله رو گفته بود اما میدونست که حرف زدن راجع ب اون مثل تیغی بود ک گلوش رو میخراشید.
_سر و صدای زیادی بپا کرده، جونگکوک حتی به خاکسپاریش هم نرفته بود!...
لبخند تلخی زد و به دیوار تکیه داد.سنگینی این غم ها شانه های کوچکش رو خم کرده بود و درد شکستن قلبش هم قاتل جانش شده بود.
_نرفت چون نتونست...
مرد اخم متعجبی کرد و به جینوویی ک هیچ شباهتی به گذشته نداشت نگاه کرد.
پسر گره ی چشم بندش رو باز کرد و با افتادن پارچه به روی پاهاش، سردی مردمکهای خالیش، قلب ناراحت مرد رو مچاله کرد.
_جیمین... تمام قلبش رو به جونگکوک داده...
___________________________________________
ساعتها گذشته بود اما لحظه ای از افکارش فاصله نگرفته بود.گردنبند میان انگشتانش تاب میخورد و سرش تیر میکشید.
_میتونم بیام تو؟
بدون نگاه کردن ب در سری تکون داد و با شنیدن قدم های بلند مرد متوجه حضورش شد.
_کی از اینجا مرخص میشم؟
دکتر با لبخند کنارش ایستاد و به منظره ی بیرون پنجره خیره شد.
_خبرای خوبی برات ندارم...
_مشتاق شنیدنشم!
بسرعت گفته بود اما هیچ طنزی میان کلماتش نبود ،چرا ک جونگکوک همین حالا هم یک جسد متحرک بود.
_فعلا خبری از ترخیص نیست!
پاسخش تنها پوزخند بلندی بود ک دریافت کرد.حوصله ی مقاومت نداشت ،یک دلیل بیرون از بیمارستان برای رفتن وصد دلیل برای ماندنش بود!
_مشخصات یه بیمارو میخام.
ابرویی بالا انداخت وبا تعجب به چهره خنثی و زخمی بیمارش خیره شد.
_چرا باید اینکارو کنم؟
_چون این یه درخواست نبود ،تهیونگ!
دکتر آه کلافه ای کشید ودست به سینه به پنجره تکیه زد.
_حالا کی هست؟
خیره به دوردست ها بیاد پسری افتاد ک بی اندازه ب جیمینش شبیه بود اما یک دنیا تفاوت داشت.
_جین وو...
تهیونگ پوزخندی زد و با پاهاش روی سرامیک اتاق ضرب گرفت.
_صد نفر به این اسم توی این بیمارستان فاکی وجود دارند!باید بدونم توی چه بخشی بستریه؟
نگاه ترسناک جونگکوک مهر سکوتی بود ک بر لبهاش زده شد.
_نمیدونمممم...
با فریاد بلندش دکتر جاخورد وجونگکوک کلافه چنگی به موهاش زد.
_جثه ی کوچیکی داشت ... موهاش تیره بود و...
تهیونگ هوفی کشید و پلکهای عصبانیش رو روی هم فشرد.
_نابینا بود...
شوکه از چیزی که شنیده بود بسمت پسر برگشت و آب دهانشو فرو برد.
_گفتی اون جین وو نابینا بود؟
جونگکوک سری تکون داد و به چهره ی متعجب دکتر خیره شد
_میشناسیش؟
تهیونگ سری تکون داد و به چشمهای منتظر وکنجکاو جونگکوک نگاه کرد.
_اون هیونگ پسر خواندمه...اسمش پارک جین وو عه.توی کلیسای سنت ماری زندگی میکنه ...
جونگکوک متفکر لبه ی پنجره نشست و گردنبند رو از جیبش بیرون کشید.
_کلیسای سنت ماری همونی نیست ک با پرورشگاه ها و بچه های معلول ...
_خودشه.
جونگکوک اخمی کرد و به نیلوفر دستش خیره شد.
_هرچی میدونی بهم بگو...
دکتر ددست هاش رو داخل جیب روپوش سفید رنگش برد وکنار جونگکوک نشست.
_یکسالی میشه ک میشناسمش...از وقتی مین هو رو به سرپرستی گرفتیم دیدمش،پسر خوبیه.
جونگکوک در سکوت به حرفهای مرد گوش میداد اما چرا چشمهای مخفی پسر انقدر کنجکاو کننده بودند؟
_برای چی بستری شده؟
_یکسری آزمایشات و لیزر درمانی های قبل عمل چشمش،چون حمله ی صرع داشته عملش افتاد عقب...
کلافه دستی به موهاش کشید و فریاد زد
_محض رضای خدا تهیونگگگ،چی از خانواده و گذشته اش میدونی؟؟؟؟
دکتر جا خورد و با گرفتن نگاهش از چهره ی عصبی پسر ادامه داد
_تقریبا هیچی! سالهاست توی پرورشگاهه و خانواده ای نداره...
همه چیز عجیب بنظر میرسید،انگار مغزش برای درک کردن به نفس های آخرش افتاده بود .
گردنبند رو بالا گرفت و تلاقی نگاه دکتر به گردنبند آشنا واخم ریز میان ابروانش گیج ترش میکرد.
_اینو میشناسی؟
تهیونگ متعجب گردنبند رو بدست گرفت وسری تکون داد.
_دقیقا مثل همونیه ک جین وو داره!
_و جیمین من...
با تلخی گفت و گردنبند رو از میان انگشتهای دکتر بیرون کشید و مقابل چشمهاش آویزان کرد.
_باید بفهمم اون پسر کیه و این دلیل محکمیه.
___________________________________________
«مدتها از مرگ خواننده پارک جیمین میگذرد اما هیچ خبری از جئون جونگکوک بازیگر ومدل نیست.مردم بابت این بی خبری نگرانند والبته ضرر بزرگی به هردو کمپانی این دو سلبریتی نیز وارد شده است...»
_نمیخوام بشنوم...
جین چشم غره ای رفت و از تماشا دست کشید.
_بهرحال این خبرا از دیوار هم به گوشات میرسن!
جیمین بیخیال به تنظیم کردن سیم های گیتارش ادامه داد و مرد کلافه روی تخت نشست.
_برنامه ات بعد از عمل چیه؟
پسر آهی کشید و با ضربه به سیم راضی از کوک بودن لبخند دندان نمایی زد.
_شاید بخام سرپرست تیم کر کلیسا بشم!
_واقعا برات خوشحالم ،این هدف بزرگیه!
پسر اخمی کرد و قولنج انگشتان کوچکش رو شکست.
_داری مسخرم میکنی هیونگ؟
_البته!
جین به پسر نزدیکتر شد و چانه ی ظریفش رو بالا گرفت.
_تو باید خودت بشی،همونی ک میخواستی...جایگاه تو بالاتر از خواننده ی کلیسا بودنه...
جین وو سکوت کرده بود واین برای جین راضی کننده بود،اینکه راضی به فکر کردن هم شده بود خوشحالش میکرد اما درون افکار جینوو تنها یکنفر حبس شده بود، کسی که شاید صد قدم با او فاصله داشت اما قلبش فرسنگها از او دور بود،مردی که در گوشه ای برای معشوق از دست رفته اش اشک میریخت غافل ازینکه خودش معشوق قلب دیگری بود...
_من جایگاه خودمو پیدا کردم هیونگ،سالهاست که پذیرفتمش .
جین عصبی دندان هاش رو به روی هم فشرد و نگاه غضبناکی به چشمهای سرد پسر انداخت.
_تو روی تیغ راه میری درحالیکه حاضرند زیر پاهات یشم فرش کنند، من میدونم چی توی اون مغز نخودیت میگذره پارک جیمین!...
چشم های سرد جینوو یکباره درشت شدند اما مبهوت به سیاهی مقابلش گوش سپرد.
_این زندگی فاکی مال توعه! دست از بخشیدنش به دیگران بردار...
_بسسسه!...
اشکهاش بیصدا روی گونه هاش سر میخوردند و روی ملحفه های بی روح تخت میچکیدند.جین ک از لحن خشمگینش پشیمان شده بود نگاه شرمنده ای به جینووی که در اشک های مرواریدیش میدرخشید انداخت و تن دردمندش رو در آغوش کشید.
_متاسفم ،عصبانی شدم...
جینوو سکوت کرده بود و تنها آرامش غلیظ آغوش جین بود که کمی از دردهای جانسوزش رو التیام میداد.
_هیشش...هیچی نگو هیونگ ...لطفا فقط بغلم کن...
مرد لبخند تلخی زد وبغض سنگین شده اش رو میان موهای مشکی رنگ پسر فرو برد.بوسه ای به ابریشم پریشانش زد و اجازه داد اشکهای دونسنگش عطر ملایم پیراهنش بشند.
___________________________________________
این هم پایان پارت هشتم،
من ک خودم میتونم برای جین توی این بوک بمیرم:)
راستی تهیونگ وجونگکوک هم که آشنا از آب دراومدن😅
دوست دارم بدونم روند داستان از نظر شما چطوره؟
حتما نظر بدین وبی صبرانه منتظر ووت های زیباتون هستم.
مرسی یوگایز🍊

YOU ARE READING
Heartbeat |kookmin|
Romance||ضربان|| میگن مرگ باعث جدایی میشه اما اگه وجود ما به هم گره خورده باشه چی؟ چطور میشه پیوند قلب و روح ما رو جدا کرد ؟ _______________________________________________________ کاپل اصلی : کوکمین ژانر: انگست، رومنس،درام وضعیت : درحال آپ(روزهای نامشخص)