نمی دونست چطور پاهای خسته اش رو به دنبال خودش می کشید و از میان هیاهوی بیمارستان عبور می کرد، در پس توی ذهنش به جواب رسیده بود و حالا حسی شبیه به عذاب وجدان قلبش رو به درد می آورد.
از لحظه ای که قلب جیمین رو به برادرش داد فکرش رو نمی کرد همان چهره هرروز روبروش ظاهر بشه و قدرت فراموشی رو ازش بگیره.
_یونگی
از رشته ی افکارش جدا شد و به جونگکوک زخمی خودش خیره شد.
زیبایی ای که سوخته بود قلبش رو آتش می زد و چشم های غمگین برادرش ملتمسانه به اون نگاه می کرد.
جونگکوک که حال خودش هم دست کمی از برادرش نداشت با یادآوری جیمین دوباره فروپاشید و بغض تلخش رو پایین فرستاد.
_داری میگی...او..ن ...برا..درشه؟
یونگی به چشم های خیس و منتظر دونسنگش نگاه کرد و در سکوت سرش روتکون داد.
_اون... چیزی به من نگفته بود...
یونگی هم که از اتفاقات افتاده گیج شده بود عصبی چنگی به موهای آشفته اش زد.
_حتما همو نمی شناختن...
به نیلوفر طلایی دستش خیره شد و اشک هاش بی اختیار مسیر زخمی صورتش رو طی کردند.
_اینطور نیست...اگه اون ...
هق هق دردناکش سینه اش رو شکافت و به قلب یونگی اصابت کرد.
دیدن تحلیل رفتن و درد کشیدن جونگکوک برای یونگی از مرگ هم بدتر بود.
برادرش رو به آغوش کشید و اجازه داد سیلاب اشکهای جونگکوک اون رو غرق کنه.
_اگه ...اون ربطی به ...مرگ جیمین داشته باشه... چی؟..
..........................
صدای خنده اون دو بیمارستان رو پر کرده بود طوری که مردم به دو پسر پر سر وصدا چشم غره می رفتند و پسر نابینا ک نمی دید اهمیتی نمی داد ، مین هو هم که دست پرورده خودش بود.
_بنظرم اهنگت عالی شده و اجوشی هم خیلی خوشش میاد.
جیمین لبخند خجلی زد که پشت صورت پوشیده از ماسک و عینکش پنهان شده بود. در واقع بیشتر اوقاتی که بیرون از کلیسا بود ماسک میزد و حالا که نزدیک جونگکوک بود باید محتاطانه عمل می کرد.
_اینطور فکر می کنی؟
مینهو برای تایید دست هیونگش رو محکمتر فشرد و ادامه داد
_تو خیلی با استعدادی هیونگ، همینجوری پیش بری اخرین اهنگتم تموم می کنی.
جیمین موهای نرم پسرک رونوازش کرد و روزنه ی امید قلبش رو گرم کرد.
اگر جونگکوک از اهنگش راضی می شد یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیش خط می خورد و می تونست کمی زندگی کنه.
تمام سال هایی ک ازش دزدیده شده بود در سایه زندگی می کرد و زمانی که برادرش می درخشید جیمین جلای روحش رو از دست می داد، زمانی که بزرگترین دلیل زندگیش جونگکوک هم در دستان برادرش بود جیمین دلیلی برای بیرون آمدن از سایه تنهایی اش نداشت و حالا که جونگکوک رو بعد از این همه سال می دید هم غمگین و احمقانه امیدوار بود...
_اوه هیونگ همین جا بمون تا من برم پیش بابام و بیام
_عجله نکن مین هو من خودم می تونم از اینجا تنهایی برم اتاقم،نزدیکه
مینهو مردد به هیونگش نگاه کرد و از رفتن منصرف شد تا اینکه ظاهر شدن چهره آشنایی باعث آسودگی خاطرش شد
_سلام اجوشی کیم، لطفا هیونگو ببر اتاقش، من رفتم
صداهای پرشتاب پاهاش بسرعت دور شد و جیمین با کنجکاوی بسمت رایحه ی اشنای جین برگشت.
_هیونگ تو خوبی؟
از رشته ی افکارش جدا شد و لبخند لرزانی روی لب های درشتش نشست
_من خوبم کوچولو! بیا بریم که کلی کار داریم.
جیمین که متوجه حال عجیب جین شده بود اخمی کرد و بی هیچ حرفی به دنبال جین حرکت کرد. می دونست جین چقدر بخاطرش تحت فشار و استرس بود و سعی می کرد جیمین رو از تمام اتفاقات دور نگه داره اما حالا بوی عطر یک غرببه رو میداد که جیمین آرزو داشت کاش اون رو از یاد می برد...
....
یک ساعت یود که در سکوت عذاب آور اتاق فرو رفته بود و به صدای خفیف نفس های جونگکوک گوش می سپرد، نمی دونست جونگکوک خواب بود یا درون خودش غرق شده بود اما حس حضورش انقدر هیجان انگیز بود که جیمین رو به گذشته ها می کشید، روزهایی ک سرش رو روی سینه ی گرم مرد می گذاشت و به تپش های نامنظم اما آرام بخشش گوش میداد و نفس های جونگکوک روی پوستش می خزید ، پلک هاش رفته رفته گرم می شدند اما حالا چندمتردورتر از مرد روی تخت بیمارستان نشسته بود و به قلبی فکر می مرد که دیگه نمی تپید و سینه ای که از جینوو پر شده بود.
افکار همیشگی اش حال خوبی که مینهو ساخته بود رو ویران کرد و قطره اشکش بی اختیار سرازیر شد.
روی تخت خوابیده بود و یکساعت گذشته اش رو صرف خیره شدن به زیبایی غم انگیز مقابلش کرده بود. چهره ی جیمین برای لحظه ای از جلوی چشمهاش کنار نمی رفت و کاسه ی چشم هاش هر لحظه از اشک لبریز می شدند. سینه اش می سوخت و فریاد می کشید انگار که جیمین احساس خطر می کرد.
به اولین باری که پسر رو بعد از ماه ها مکالمه طولانی دیده بود فکر کرد، فصل بهار بود و شکوفه های گیلاس همه جا درحال رقصیدن بودند. دست عرق کرده اش رو مدام با لباسش خشک می کرد و مضطرب به اطراف خیره می شد، شبیه به یک نوجوان بی تجربه شده بود و قلبش از همیشه بی قرارتر می زد.
_جونگکوک...
تلاقی نکاهش به چشم های کشیده و فریبنده ی پسر باعث پیچ خوردن دلش شد و نگاه مات برده اش رو از چشم های عمیقش برنداشت
جیمین که انتظار برخورد گرم تری رو داشت لبخند معذبی زد و موهای بلوندش رو پشت گوشش کنار رد.
_عامم...جیمین تو اومدی!
جونگکوک که از زیبایی مقابلش شوکه شده بود به سختی خودش رو جمع وجور کرد و دستش رو برای لمس دستان فرشته جلو برد.
جیمین به دستهای بزرگ و مردانه مقابلش خیره شد و آب دهانش رو بسختی فرو برد. باورش نمی شد در مقابل جونگکوک انقدر ناتوان بنظر می رسید.
_حتما خیلی خسته ای بریم جای مورد علاقت؟
لبخندش قلب جونگکوک رو گرم کرد و دستان کوچک و لطیف مقابلش رو بسرعت کشید و پسر کوچکتر رو میان آغوش دلتنگش گم کرد
_تو جای مورد علاقه منی!
خون به گونه های پسر کوچکتر دوید و دستهای لرزانش رو برای لمس مرد بالا کشید. بینی اش رو به گردن مرد کشید و عطر دارچینش رو وارد ریه های نیازمندش کرد.
_جونگکوک تو بالاخره اومدی...
قلب پرهیاهوی دقایقی پیش حالا آرام گرفته بود و این بمعنای این بود ک جونگکوک آرامشش رو پیدا کرده بود.
قطرات اشکش دوباره سرازیر شدند و اینبار سکوت اتاق با صدای هق آرامش شکسته شد. جیمین بسرعت سرش رو چرخاند و با چهره ی غمگینش به جهت صدا خیره بود.
_جونگکوک..چیشده؟
صدایی بجز گریه های بیشتر شنیده نشد و جیمین با نگرانی بسمت تخت مرد حرکت کرد.
_جونگکوک شی جاییت درد نی کنه؟
لحن نگران پسرباعث تغییر نگاهش شد و به چهره ی نکران و درمانده ی پسر خیره شد. جیمین مردد دستش رو به بازوی مرد رساند و به آرامی نوازش کرد، این حرکت کوچک اما برای جونگکوک کافی نبود، دست پسر رو محکم کشید و بی توجه به شوکه شدن پسر اون رو میان بازوانش فشرد.
_خواهش می کنم یکم اینطوری بمون...
قلب جیمین برای ثانیه ای متوقف شد و تن خشک شده اش توسط جونگکوک به اغوش کشیده شد، اشکهایی که بسختی مهار کرده بود حالا فوران کرده بودند و جیمین از ندیدن جونگکوکش درد کشید
قطره های اشک جونگکوک پیراهنش رو خیس می کرد و اشکهای جیمین مسیر گردن مرد رو طی میکرد و عطر دارچین حونگکوک رو تلخ.
باورش نمیشد جونگکوک بازهم برای رفع دلتنگی برادرش اون رو بازیچه کرده بود و باید برای مرد از دست داده اش اینطوری سوگواری میکرد.
هق هق های جونگکوک کمی بعد آرام گرفت و با یادآوری وضعیت پسر شتابزده دستانش رو رها کرد و چشمان خیس و غمگین پسر قابش رو شکست.
_خیلی دوستش داشتی؟
جیمین عاجزانه پرسید و با چشم های خسته اش به تصویر محو مقابلش خیره شد، از درون خرد شده بود اما قلب عاشقش از لمس شدن توسط مرد احمقانه امیدوار بود.
_اوایل اصلا دوستش نداشتم.
دروغ بود دوستش نداشت عاشقش بود اما صدای دروغ از شکستن جیمین بلند تر نبود، با دستان لرزانش گوشه تخت رو گرفت و به حرفهای مرد گوش سپرد.
_عاشق فریبندگی و اغوا کردنش شدم
تصاویر کم کم واضح می شد
_برای اینکه اون رو دست به سر کنم رفتم امریکا...
درد پشت درد حمله می کرد و پاهاش به لرزه افتاده بود
_بعد ازینکه برگشتم عاشقش شدم، اون همونی بود که من همیشه می خواستم...
نه...چطور میتونست این حرف هارو بزنه؟ چقدر باید درد می کشید تا قوی بشه تکه تکه نشه؟
چهره ی جینوو مقابل چشمانش نقش بست، چهره ای که از ارزوهای بزرگش حرف میزد. پسری که اغواگر و دل فریب بود. برادری ک با خودش هیچ تفاوتی نداشت اما تفاوت داشت...
به دستی که زیر بازوش رو گرفت تا بلندش کنه نکاه کرد اما جیزی ندید.
پسر مقابلش از درد رنگ باخته بود و دیدنش مانند سیلی روی بدن جونگکوک رد می انداخت. گردنبند فلزی رو از گردنش جدا کرد و به گردن پسر دردمند قفل زد.
_عشق یکبار اتفاق می افته جینوو.
با لمس نیلوفر به جای خالی اش پی برد و به جینووی مقابلش خیره شد
_من عاشق جونگکوکم...تو فقط یه بازنده ای که به دردش نمی خوره...
دستانش دور گردنش حلقه شد و برای اکسیژن تقلا می کرد
_پس... تو همه چیو میدونی؟
بسختی نفس گرفت و منتظر به مردی ک مال اون نبود خیره شد
_اینکه تو برادر دوقلوشی و حالا ک اون مرده فکر می کنی خبریه؟!
دلش باز هم شکست، به بیشتر از دل شکستگی فکر هم نکرده بود و حالا حرفهای جونگکوک مثل یک چکمه گلوش رو می فشرد.
_من هیچ وقت نخواستم تورو فریب بدم...
_تو حتی فریبنده هم نیستی! تقصیر من بود که فکر کردم تو بهش شییهی.
صدای جینوو مدام توی سرش تکرار میشد«تو بازنده ای»
بدن زخمی شده اش رو بسختی حرکت داد وبا چشمهای خیس بدنبال عصای سفید رنگش حرکت کرد. قلبش تحمل اینهمه سنگینی رو نداشت و پاهاش بی حس شده بود انگار شروع به مردن کرده بود.
_متاسفم ک اینطوری باهم آشنا شدیم..
صدای برخورد عصا به زمین و دور شدن باز هم سیلی دیگری به صورت آتش کرفته ی جونگکوک زد و دیدن پسری که از غم خمیده راه می رفت استخوانهاش تیر کشید. چشمهاش خون می بارید و به جای خالی پسر خیره شد. مشتش رو بارها به دیوار کوبید و صدای شکستن استخوانش به گوش برادرش رسید.
سراسیمه وارد اتاق شد و با جونگکوکی که از درد هق می زد و روی زمین افتاده بود روبرو شد. بطرف برادرش دویید و سرش رو بوسید اما گریه های برادر بزرگتر از اینهمه شکستن برادرش بند نمی آمد.
_هیس جونگکوک آروم باش.
جونگکوک میان بازوان لرزانش ساکت شده بود و یونگی وحشت زده به بدن بی حال برادرش نگاه کردو با فریاد بلندش پرستارها بسمت اتاق جونگکوک دویدند.
...................
دستمال سفید رنگ رو مقابل بینی اش کرفت و عمیق بو کشید. هوای ابری هوای مورد علاقه ی جینوو نبود و هوسوک به دسته گل نیلوفر که کنار نام جینوو سرد و ساکت بنظر میرسید نگاه کرد.
مدتی بود ک از شلوغی قبرستان کم شده بود و طرفدارهای جینوو هم آرامتر شده بودند، انگار همه به زندگی خودشان برگشته بودند ولی هوسوک چند روزی بود که به گذشته برگشته بود. به قبل از روز حادثه و تمام بدبختی هایی ک گمان میکرد پشت سر گذاشته بود اما مثل سایه بدنبالش آمده بود.
امروز که جین از پسر خواسته بود تا حقیقت رو به جونگکوک بگه و قلب اون رو برای هزارمین بار بشکنه ، هوسوک ترسید. بنظرش جونگکوک درد کافی کشیده بود و نمی خواست با گفتن حقیقت اون رو زیر پا له کنه اما جوابش مشتی بود که به فکش اصابت کرد و لگدهایی که پشت هم روی بدنش فرود می آمدند. به یونگی قول داده بود و به قولش عمل کرد اما جونگکوک همه چیز رو فهمید.
به سنگ مزار تکیه داد و اجازه باران بهش سیلی بزنه و تنهایی اش رو بهش یاداوری کنه.
_وقتی به گذشته فکر می کنم چیزی جز تو یادم نمیاد... من برای تو زندگی کردم و حالا هیچی ندارم...
به روزهایی که برای جینوو جنگید و پسر اون رو داخل صندلی ذخیره اش گذاشت فکر کرد و اه کشید.
_تو خودخواه ترین آدمی بودی که توی زندگیم دیدم، به هیچکس جز خودت اهمیتی نمیدادی و حالا مطمئن هم نیستم که تو عاشق جونگکوک بوده باشی...
_منظورت چیه؟
با شنیدن صدای غریبه ی اشنا سریعا جابجا شد و به هیکل سیاه پوش با چتر سیاه نگاه کرد.
_یونگی تو اینجا چیکار می کنی؟
ترسیده پرسید و به صورت بی حس و ناخوانای مقابلش خیره شد. یونگی قدمی به جلو برداشت و هوسوک ترسیده خودش رو عقب کشید.
_می خوام همه چیو راجع به جیمین بدونم و به نفعته که راستش رو به من بگی جانگ هوسوک.
خشمش رو بسختی کنترل کردو پسر مقابلش شانس آورده بود که امروز با برادرش ملاقات نداشت وگرنه یونگی بی توجه به علاقه ی کوچکش حتما هوسوک رو می کشت. جونگکوک بعد از بحثی که با اون پسر داشت حالش بد شده بود و الان هم تحت مراقبت های ویژه بود.
_صبر منو امتحان نکن هوسوک! دهنتو باز کن و بگو این برادر جیمین دیگه از کدوم گوری پیداش شد؟
_همه چیوبهت توضیح میدم یونگی، فقط قول بده آروم باشی...
هوسوک به آرامی گفت و متوجه چشمهای منتظر یونگی بود که منتظر توضیح تمام این بدبختی ها بود.
_پسری که هم اتاقی برادرته جیمینه.
_چی؟؟
یونگی بهت زده و گیج پرسید و اخمی روی ابروانش نشست.
_کسی که اینجا خوابیده جینووی واقعیه...
یونگی به سنگ خیس شده از باران نگاه کرد و نام جیمین چشمانش رو اذیت کرد.
_یعنی چی؟
هوسوک ک میدونست هضم ماجرای برای یونگی اسان نخواهد بود اه خسته ای کشید و به تمامی ماجرای ناگفته فکر کرد، داش به حال یونگی و برادرش سوخت که بازیچه اشتباهات اون شده بودند.
_سالها پیش اتفاقی برای جیمین افتاد و اون نتونست به زندگی سابقش برگرده...
یونگیبه چشمهای بسته و عصای سفید رنگ پسر فکر کرد.
_این پیشنهاد خود جیمین بود که جینوو راهش رو ادامه بده...
دروغیکه گفت دهانش رو تلخ کرد و تصویر چشمهای مظلوم جیمین جلوی چشمانش نقش بست.
_جینوو نمی خواست قبول کنه اما جیمین التماس کرد که تلاش هاش رو بی جواب نذاره
یونگی نمی تونست باور کنه جیمین به این راحتی از رویاش دست کشیده باشه و اون رو دودستی به برادرش تقدیم کنه.
_ولی اونا جونگکوک رو وسط تصمیماتشون نابود کردند
عصبی شد و چترش رو به گوشه ای پرت کرد و چنگی به موهای نمدارش زد
_اونا جونگکوک من روفریب دادند و ازش سواستفاده کردند
_ولی جونگکوک عاشق جینوو بود نه جیمین
هوسوک به جینوویی که از عشق جونگکوک منفعت می برد فکر کرد و دلش به حال جیمین بی گناه داستان سوخت اما جونگکوک هم نباید فریب می خورد و نقش یک قربانی رو می گرفت.
_مطمئن باش اگر برادرت واقعا عاشق بود اونا رو از هم تشخیص می داد.جونگکوک تمام این سالها با جینوو بود.
یونگی حرفی نزد و به این فکر کرد که شاید جونگکوک باید دست بر میداشت و واقعیت رو قبول می کرد، اون عاشق جینوو بود و از روی دلتنگی وقتش رو با پسر نابینا می گذروند نه از روی عشق.
_جیمین سالها از ما فاصله گرفت و حالا که جینوو مرده پیداش شده!
بیرحمانه گفت و به گلهای نیلوفر خیره شد، قلبش از اینهمه بیرحمی بدرد آمد اما چاره ای نداشت، باید جیمین رو مقصر جلوه میداد تا جونگکوک رو رها کنه و با پاهای خودش قدم برداره و زندگیکنه.
_مراقب برادرت باش یونگی، خودت میدونی چی میگم...
یونگی به حرفهای پسر فکر کرد وفکر کرد، پیدا شدن یکباره ی جیمین نمیتونست بی دلیل باشه و اگر اون پسر قصد داشت دوباره برادر اسیب دیده اش رو فریب بده یونگی هرگز اجازه نمی داد.
_امیدوارم راست گفته باشی جانگ، من برادرم رو از اینجا می برم و نمی خوام دوباره با هیچکدومتون روبرو شه.
حرفهاش مثل تیریخی به قلب هوسوک اصابت کرد و لبخند تلخی زد
_بابت همه چی متاسفم
یونگی عصبانی به پسر پشت کرد و احساسات تازه شکل گرفته اس رو زیر پا له کرد، جونگکوک مهم ترین چیز زندگی اش بود و یونگی هرکز نمیگذاشت گذشته بازهم از دریچه ای به برادرش اسیب برسونه ، حتی اگر به قیمت زیر پا گذاشتن انسانیتش باشه.
_________________________________
خب این هم پارت ۱۳
از این به بعد داستان جدی تر میشه🥲
خوشحال میشم ووت و کامنتاتون رو ببینم گایز🩷
YOU ARE READING
Heartbeat |kookmin|
Romance||ضربان|| میگن مرگ باعث جدایی میشه اما اگه وجود ما به هم گره خورده باشه چی؟ چطور میشه پیوند قلب و روح ما رو جدا کرد ؟ «تقدیم به قلبی که هیچوقت برای من نبود» _______________________________________________________ کاپل اصلی : کوکمین ژانر: انگست، روم...
