نگاهی به لباسهای غمگین مشکین تنش انداخت وباز هم ریزش اشکهاش مسیر زخم های صورتش رو طی کردند و به پایین چکیدند.
با شانه هایی افتاده روی تخت نشست و برای پنهان کردن مروارید های خیسش از چشمهای مرد آشنایی که با ترحم بهش خیره شده بود صورتش رو با دستهاش پنهان کرد.
_میدونی که باید زود برگردیم...
صدای بم تهیونگ هم به بغض آغشته بود،انگار روحش از درد کشیدن های جونگکوک خسته بود و پا به پای اون بیتابی میکرد.بازوی پسر رو گرفت و به آرامی بلندش کرد.جونگکوک بی هیچ مخالفتی با عصاو قدم هایی که لنگ میزد همراه مرد ب راه افتاد و ماسک سیاه رنگش رو تا زیر چشمهاش بالا کشید.
_بهتره از در پشتی بریم.
بیصدا سر تکون داد و قدمهای لرزانش رو بسمت خروجی بیمارستان کشید.تهیونگ با گرفتن بازوش اون رو راهنمایی میکرد وجونگکوک از اعماق قلبش متشکر بود،میدونست اگر توسط دستهای مرد گرفته نمیشد هزار باری به زمین افتاده بود و توان راه رفتن نداشت.
به بخشی از پارکینگ که مربوط به رفت وآمدهای خاص بود، رسیدند.یونگی با دیدن جونگکوکو تهیونگی که باعجله اون رو به سمت خروجی فرعی هدایت میکرد نگاه کرد .با روشن شدن چراغهای ماشین توجه تهیونگ بسمتش جلب شد و پنجره رو پایین داد.
_ازینطرف
جونگکوک مبهوت به یونگی که با نگرانی و تاسف بهش خیره بود نگاه کرد و مردد سوار ماشین برادرش شد.
تهیونگ جلو نشست و یونگی با عجله از محوطه پارکینگ خارج شد. تمام طول راه از آینه به جونگکوکی که بی روح سرش رو به پنجره تکیه داده و اشک میریخت خیره شده بود. بغض بدی به گلوش فشار آورده بود اما نگاه منظور دار تهیونگ عاجزانه ازش درخواست میکرد دربرابر جونگکوک خودش رو قوی نشون بده و هیچ حرفی از اتفاقات اخیر نزنه .
جونگکوک بی توجه به نگاه های ملتسمانه وشرمگین برادرش پلکهای سنگین شده اش رو روی هم گذاشت ، خاطرات جیمین روی قلبش سنگینی میکرد . انگار میان سینه اش حفره ای بود ک درد میکشید،حتی باگرفتن قلب پسر هم احساس پوچی داشت.اون تپش ها برای اون نبودند، جونگکوک زندگی جیمین رو دزدیدهبود وحالا با خودخواهی تمام بدترین روزهارو با یادگاری جیمین سر میکرد.میدونست جیمین چقدر به زندگی اهمیت میداد،اون عاشق عشق ورزیدن وکار کردن بود اما حالا قلبی که یک روز با امید درون سینه ی جیمین میتپید تبدیل به یک عضله ی افسرده و دلتنگ شده بود.
متنفر بود از اینکه داشت عطر وانیلی جیمین رو فراموش میکرد،عطری که هرروز بینیشو قلقلک میدادو با عشق تنفسش میکرد حالا زیر خروارها خاک دفن شده بود.هوای سئول هم بد از رفتن جیمین عزادار بود،آسمان هم میلی به درآوردن پیراهن مشکی اش نداشت و هرروز از دلتنگی میبارید.
چشمهاش روبسته بود و فکر کردن به جیمین داشت نفس هاش رومیگرفت.ماسکش رو پایین کشید وبا فاصله دادن پلکهاش تلاقی نگاهش به یونگی بهت زده که از آیینه به عقب خیره بود برخورد کرد.میتونست قسم بخوره یونگی یکماه گذشته پیرتر شده بود،گونه های استخوانی و چشمهایی گودرفته حقیقت رو بصورت جونگکوک میکوبید.اون تنها یونگی رو داشت .
هیونگش بیچاره بنظر میرسید.نگاهش بخشش جونگکوکرو میطلبید وتنها برق چشمهاش تاسف بود.
قلب جونگکوک درد گرفت،چطور تونسته بود عصبانیتش رو سر تنها شخص زندگیش خالی کنه؟یونگی از اون هم تنها تر بود واز تمام زندگیش برای اون دست کشیده وبه سئول اومده بود.روزهایی رو بیاد آورد که بیصبرانه منتظر آمدنش بود،روزهایی که جیمین برای دیدن برادرش روزشماری میکرد وحالا هردو در زمان اشتباهی به ملاقات جیمین میرفتند...
ماسکش رو پایین کشید و نفسهای سنگینش آرام گرفتند.
مردمکهای یونگی بادیدن چهره ی برادرش لرزید و قطره اشکی روی گونه ی چپش سر خورد.آخرین باری که جونگکوک حاضر به دیدنش شده بود صورتش زخمی وباندپیچی شده بود اما نبود هیچ بانداژی روی صورتش بدتربود.جونگکوک هیچ شباهتی به گذشته نداشت...
صورت نیم سوخته ای که با سرخی رنگ شده بود قلبش رومچاله کرد.خبری از طره های بلندش نبود و ابروی سمت چپش هم ازبین رفته بود.
اشکهاش بیصدا روی صورتش جاری شدند وبا چشمهایی تار به جاده خیره شد.تهیونگ که متوجه حال بد یونگی شده بود آهی کشید ودست یخ زده مرد رو میان انگشتانش گرفت.اون هم از قوی بودن خسته شده بود،از اینکه درمقابل جونگکوک تظاهر به خوب بودن میکرد خسته بود.نگاه به چهره ی جونگکوک کار راحتی نبود،روزهای دبیرستان رو بخاطر آورد که شیرین ترین لخظات زندگیش بودند زمانیکه جونگکوک به زندگیش معنا داده بود اما حالا معنای زندگی خودش رو هم فراموش کرده بود.
روزهای زیادی بدنبال جونگکوک دویده بود ،پاهاش از دنبال کردن پسر خسته بودند. تنها امیدش ندیدن دوباره جونگکوک بود اما اون پسر همیشه راه خودش رو به زندگی بیچاره تهیونگ باز میکرد،نباید حالا که ازدواج کرده و بچه داشت درگیر جونگکوک میشد...
برای تهیونگ آسان نبود که هرروز به چشمهای خیس و روح پژمرده ی عشقی نگاه کنه که برای معشوق از دست رفته اش عزاداری میکرد،پسری که روز به روز تحلیل میرفت وتهیونگ شاهد ذره ذره نابود شدنش بود.
سرش رو له پنجره تکیه داد ولبخند تلخی زد.

أنت تقرأ
Heartbeat |kookmin|
عاطفية||ضربان|| میگن مرگ باعث جدایی میشه اما اگه وجود ما به هم گره خورده باشه چی؟ چطور میشه پیوند قلب و روح ما رو جدا کرد ؟ _______________________________________________________ کاپل اصلی : کوکمین ژانر: انگست، رومنس،درام وضعیت : درحال آپ(روزهای نامشخص)