𝘕𝘦𝘮𝘦𝘴𝘪𝘴(𝘏𝘺𝘶𝘯𝘭𝘪𝘹)

511 35 11
                                    

𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦: 𝘊𝘳𝘪𝘮𝘦
- آجومونی این کاپ کیک شکلاتی رو هم برای نوه‌تون ببرید. اون دفعه که آورده بودینش خیلی دوست داشت!
پاکت سفید رنگی که بالاش چندین بار تا خورده شده بود رو توی دست‌های چروکیده زن گذاشت و با لبخند خورشیدیش تا دم در مغازه برای همراهیش رفت.
- آ..آیگو بذار حداقل پولش رو بدم پسر اینجوری که نمیشه!
فلیکس بدون اینکه لبخندش رو لحظه‌ای از روی صورت زیباش کنار بزنه با قدم‌های آروم به پیرزن برای راه رفتن کمک می‌کرد.
- نیازی نیست این هدیه من برای اون کوچولوی خوردنیه.
بی‌صدا خندید. زیاد طول نکشید تا متقاعد کردن اون آجوما تموم بشه. نفس راحتی کشید و به مغازه‌ای‌ که بالاخره بدون مشتری شده بود و صدایی جز جلز و ولز فر آشپزخونه سکوتش رو بهم نمی‌زد پا گذاشت.
ساعت تقریبا شش بعد از ظهر رو نشون می‌داد و وقت پایین کشیدن کرکره شیرینی‌فروشی محبوب محله بود. نور چراغ‌های سفید رنگ بعد از صدای تیک کلید برق، محو شدن و حالا فقط نور آشپزخونه بود که راه رو برای فلیکس واضح می‌کرد.
-‌ بلند شو هیونجین. مغازه رو بستم؛ وقت رفتنه!
خمیازه پر‌صدای هیونجین باعث جمع شدن صورت فلیکس و پس‌گردنی نه چندان آرومی برای هیونجین شد.
- اینطوری میخوای بریم؟ تو الان منم داری دو تا می‌بینی. پاشو صورتت رو آب بزن. من علاقه‌ای ندارم که یک شبه به خاطر کشوندنت تا خونه کمرم و از دست بدم.
-آه...خیلی‌خب کشتی منو بلند شدم دیگه.
هیونجین دستی توی موهای بهم ریختش کشید و برای اینکه دوباره غرغر‌های فلیکس گوش‌هاش رو آزار ندن، اینبار با چشم‌های باز به سمت سینک رفت و هوش و حواسش رو با چند مشت آب سرد سر جاش برگردوند.
لباس‌هاش رو قبل از اینکه بخوابه با شلوار مشکیِ جذب و هودی بدون طرح همرنگش عوض کرده بود.
- چیکار می‌کنی پس؟ زیر پام علف سبز شد یون‌بو..آخ!
- صدبار گفتم منو یون‌بوک صدا نکن احمق. دفعه دیگه مشتم وسط پات میشینه.
- تو هم با این اخلاق گندت.
هیونجین زیر لب زمزمه کرد و متوجه لب‌های جلو اومدش نشد.
پسر مشکی‌پوشِ دیگه بعد از برداشتن کلید‌های مغازه، پرت کردنشون تو بغل هیونجین و بوسه دلجوییِ روی گونه‌اش از در پشتی بیرون زد. مثل همیشه هیونجین خیلی زود خر شد و با قدم‌های بلندش به دنبال فلیکس بیرون رفت.
در پشتیِ مغازه به سمت کوچه‌ای باریک، خلوت و بدون دوربین باز می‌شد. توی اون راستا هیچ دوربینی وجود نداشت و اگر یکی اضافه می‌شد خیلی زود به لطف اون دو نفر دچار اتصالی می‌شد!
هیونجین کلید‌ها رو داخل پلاستیک توی دست فلیکس پرت کرد و بیشتر به پسر نزدیک شد.
با تموم شدن اون کوچه پرت و شروع شدن جایگاه دوربین‌ها بلافاصله دستش رو روی شونه فلیکس انداخت و کلاهش رو کمی بالاتر داد. چهره فلیکس دوباره خندون شده بود. حتی رهگذر‌های خیابون هم براشون مشکوک بودن.
- امروز همه شیرینی‌ها فروش رفتن! تازه برای فردا‌هم یه سفارش توپ گرفتیم.
صدای ذوق زده فلیکس و چشم‌های براقش هر کسی از جمله هیونجین رو به لبخند وا‌میداشت.
- رسپی جدید نساختی آقای آشپز؟
- چرا اتفاقا. یدونه از اون خوباش. قراره حسابی بگیره. نه زیاد شیرینه نه خیلی سفت. به راحتی توی دهن آب میشه.
هیونجین تک‌کلیدی که قبلا جدا کرده بود رو داخل قفل دری که حالا رو به روشون بود کرد و بعد از باز کردن قفل وارد خونه نقلی‌شون شد.
- این چرت و پرتا چیه میگی. تو دهن آب میشه؟ نکنه کانسپت امشب آب کردنه؟
فلیکس آروم خندید و لباس‌هاش رو روی مبل پرت کرد.
- نه دیوونه. واقعا رسپی جدید درست کردم. وقتی خواب بودی من حوصلم سر رفته بود جناب.
هیونجین نفس راحتی کشید. دنبال فلیکس لباس‌هاش رو جمع و پشت در آویزون کرد. تنِ خستش رو کنار فلیکس روی مبل پرت کرد و سرش رو روی پاش گذاشت.
- ده روزم اگر بخوابم خستگیم برطرف نمیشه.
فلیکس لبخندی که به سختی میشد تلخ و شیرین بودنش رو تشخیص داد روی لب‌هاش نشوند و انگشت‌های کشیدش رو توی‌ موهای مشکی هیونجین فرو کرد.
- ایمیل جدید ندادن؟
فلیکس با دیدن چشم‌های خمار از خواب هیون مردد شد. یعنی باید امشب تنهایی به کارش می‌رسید؟
- فکرشم نکن!
- ذهن خون لعنتی.
فلیکس هم کنار هیونجین دراز کشید و خودش رو توی بغل گرمش جا کرد. دست مرد بزرگتر رو گرفت و همونطور که مشغول بازی کردن با انگشت‌های زیبای هیون بود به حرف اومد.
- دیشب یه نفر دیگه کشته شده. جنازش تو خونش رها شده بود. مثل قبلیا پنج تیر خورده بود. میدونی، من شکلی که درست کرده رو دوست دارم. انگار داره یه خونه روی هر ادم میکِشه و توی خونه خودشون رهاشون می‌کنه!
هیونجین سری از افکار فلیکس تکون داد و اون رو بیشتر به خودش فشار داد.
- این شهر کوچیک بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کردیم دردسر توشه. ما الان یه تراکتور داریم برای زیر گرفتن آدمایی که بچه‌های بیچارشون رو زیر بار کتک میگیرن. از اون مدل جدیداش. بدون مصرف بنزین اضافه!
تنها جوابی که از فلیکس شنید خنده کوتاهش بود. خنده‌ای پر از حس خستگی. هیونجین به خوبی این رو متوجه می‌شد.
- رد یه ماشین کوچولو‌ی دیگه رو زدن. ماشین کوچولویی ‌که خیلی وقته دنبالشیم! فهمیده پلیسا پیداش کردن. امروز دیدم با ترس پرید توی مغازه. چند تا شیرینی رندوم انتخاب کرد. بیچاره...از چاله با پای خودش پرید تو چاه!
فلیکس جمله آخرش رو بی‌جون تر گفت.
هیونجین چهارزانو روی مبل نشست و به دنبالش فلیکس رو به روش.
- کدومشون؟ اونی که پیشونی خودش رو زخم کرد تا مثل هری‌پاتر شه یا اون یکی که...اسم خودش رو گذاشته بود بیبی بچ کیلر؟
با یادآوری مورد دومی اخم هر دو پسر عمیق شد. عادت داشتن با کیس‌های سایکو دست و پنجه نرم کنن ولی این یکی؟ آشغال‌ترین آدمی که توی زندگیشون ازش نام می‌بردن و کل واحد جرایم خشن با تمام توان برای دستگیر کردنش تلاش کرده بودن. توی وجود تک تک پلیس‌ها و کارگاه‌هایی که دنبالش بودن فقط یک چیز بولد بود.
" نفرت "
و این نفرت برای فلیکس و هیونجین صد برابر بود.
یک سال پیش پسر پنج ساله‌ی اون فرد، وقتی با مادرش به پارک رفته بود از روی تاب پرت میشه. به خاطر ضربه شدیدی که به سرش خورد دچار مرگ مغزی شد و بعد از اون پدرش به جنون می‌رسه. زنش رو مقصر میدونست و برای همین درست روز بعد از خاکسپاری پسرش زنش رو توی وان خفه کرد. با تیغ کل صورتش رو خط انداخت به اندازه‌ای که تشخیص چهره غیرممکن شد. بعد از اون هر بچه‌ای که می‌دید باعث میشد دوباره دیوانه شه. از یک سال پیش تا به حال هفت دختر و پسر پنج ساله رو به قتل رسوند و روی سینه همشون با چاقو کلمه Bitch رو تراشید. اون کلمه توی همه مقتول‌ها قبل از مرگ کشیده شده بود. که یعنی تمام اون بچه‌ها درد دیوونه‌کننده‌ای رو تحمل کردن.
دست‌های مشت شده هیونجین و پلک‌های هر دو پسر که با تمام قوا به هم فشار میوردن نشون می‌داد چقدر عصبانی شدن. فلیکس خودش رو به هیونجین رسوند و دستا‌هاش رو دور گردن دوست‌پسرش حلقه کرد.
- عصبانی نشو. اون تقاص کار‌هاش رو پس‌ میده مگه نه هیونی؟
هیونجین نفس عمیقی کشید و آروم‌ پلک‌هاش رو از هم‌ فاصله داد. اخم روی صورتش کم کم محو شد و جاش رو به لبخند عمیقی داد. چشم‌های هیونجین برق می‌زد و فلیکس میتونست تغییر حالت هیونجین رو از آروم شدن نفس‌هاش متوجه شه.
مسیر نگاه هیونجین شیشه تلوزیونی بود که انعکاس چهره خودش رو نمایش می‌داد. پوزخندی به تصویر خودشون زد و متقابلا فلیکس رو بغل کرد.
- البته که پس میده فلیکسِ من‌. البته که پس‌ میده!

𝘚𝘬𝘻 𝘰𝘯𝘦𝘴𝘩𝘰𝘵Where stories live. Discover now