𝘊𝘩𝘳𝘺𝘴𝘢𝘭𝘪𝘴𝘮(𝘊𝘩𝘢𝘯𝘪𝘯)

543 48 3
                                    

𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦: 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦, 𝘖𝘮𝘦𝘨𝘢𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦

یک هفته! فقط یک هفته تا مراسم بزرگی که همه منتظرش بودن مونده بود. انتخاب امگا برای بزرگترین شاهزاده و تاجگذاریش به عنوان پادشاه.
تمام امگاها اعم از دختر و پسر به پایتخت می اومدن. این جشن انقدر پر سر و صدا بود که پسران و دختران کشور های همسایه هم به شور و شوق افتاده و به دنبال امتحان کردن شانسشون برای بدست اوردن دومین جایگاه والا رتبه بودن؛ بی خبر از شاهزاده جوانی که برای عقب انداختن این جشن کزایی هر روز تقلا میکرد.
- خودت میدونی که ماه هاست مریضم. این کشور نیاز به فرمانروا داره بنگ چان و یک فرمانروا بدون جفتش هیچی نیست. تا الان هم به خاطر اصرار های بی دلیلت خیلی خطر کردیم. تمام جوونیم رو پای این کشور گذاشتم و نمیذارم یک شبه خرابش کنی. به زودی جشن برگزار میشه و این اخرین باریه که راجبش حرف میزنم.
- اما من...
- بنگ چان!
با فریاد پدرش حرف بین لب هاش زنجیر شد. این بار نمیتونست کاری کنه و این رو از تحکم حرف های پدرش به خوبی درک‌ میکرد.
بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج شد. هر طور شده باید امشب از قصر بیرون میزد. قبل از اینکه به اتاقش بره راهش رو به سمت کتابخونه بزرگی که فقط مخصوص افراد سلطنتی بود کج کرد.‌ مثل همیشه هیچکس اون اطراف نبود؛ در چوبی‌ای که با شیار های هنرمندانه ای مزیَّن شده بود رو هل داد و وارد اتاق شد.
برای بار اخر نگاهی به راهروی دراز رو به روش انداخت تا از نبود کسی مطمئن شه و در اخر در رو بست. به ردیف های طولانی قفسه های مملو از کتاب نگاه گذرایی انداخت و سمت اخرین ردیف رفت. انتهای اتاق، جایی که توی دید نبود و کمتر کسی از خاندان حوصله گشتن بین کتاب های اونجا رو داشت!
خنجر کوچکش که به کمرش بسته بود رو از غلاف خارج کرد و زیر سنگ مرمرین انداخت. به راحتی تکون خورد و گودالی که به خاطرش به این اتاق اومده بود رو مشاهده کرد. پارچه ابریشمی مشکی رنگی که دور کتاب هایی پیچیده شده بود رو لمس کرد و لبخندی زد.مثل همیشه مینهو کارش رو به خوبی انجام داده بود!
قسمت گره خورده پارچه رو گرفت و از اون چاله بیرون کشیدش. با دقت سنگ رو سر جاش برگردوند و از جاش بلند شد. شنل مخملش رو جلو کشید و کتاب‌ها رو زیرش پنهان کرد.
همین الانش هم هوا تاریک شده بود و وقت زیادی برای خروج از قصر نداشت. به سرعت از کتابخونه بیرون رفت و بین راه‌رو های پیچ در پیچ قصر ناپدید شد. فقط چند قدم تا اتاقش فاصله داشت که با شنیدن صدایی شکه سر جاش ایستاد و لعنتی زیر لب به اون فرد فرستاد.
- سرورم!
دستش رو حین چرخیدن به سمت صدا پشتش برد تا اون بقچه پر از کتاب معلوم نشه.
- اتفاقی افتاده؟
- پدرتون فرمودن فردا اول صبح برای انتخاب لباس جشنتون به سالن اصلی برید.
نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و سری تکون داد.
- خیلی خب فهمیدم میتونی بری.
چند دقیقه همونطور ایستاد تا اون خدمتکار از جلوی چشم هاش محو شه. وارد اتاقش شد و با احساس امنیتی که دوباره به دست اورده بود نفس راحتی کشید.
لباس هاش رو با یک‌ دست لباس مبدل عوض کرد بند شنل سادش رو دور‌گردنش گره زد و کلاهش رو روی سرش انداخت. قبل از اینکه از پنجره اتاقش بیرون بپره نگاهی به ایینه انداخت و از خوب بودن سر و وضعش مطمئن شد. تک سرفه ای کرد و در حالی که توی ذهنش داشت انکار میکرد میخواد خوب جلوه کنه عطر گرون قیمتی رو روی لباس‌هاش زد.
طناب رو از زیر تختش بیرون کشید و قلابش رو به نرده های بالکن فیکس کرد‌. با یک دستش بسته‌ی کتاب ها و با دست دیگش طناب رو گرفت. خیلی نرم بعد از چند ثانیه پایین اومد و کفش هاش زمین رو لمس کردن. کمی جلوتر رفت‌ و تقه نسباتا ارومی به شیشه مستطیل شکلی که برای اتاقی زیر زمینی، اتاقی که جای تحقیقات پزشک قصر، لی مینهو بود زد.
میدونست خیلی زود اون طناب قراره ناپدید بشه. حالا فقط کافی بود از اون دروازه رد شه و بعد میتونست به سمت اغوش اون گرگ سفید پرواز کنه.
پشت دیوار پنهان شد و به نگهبان هایی که مشغول حرف زدن بودن نگاه کرد.
یک..
دو..
سه..!
با شنیدن صدای پارس سگی نیشخندی زد و یک بار دیگه مینهو رو به خاطر نقشه های تموم نشدنیش و سرعتش تحسین کرد.
جیسونگ، دستیار مینهو، روی اون سگ افتاد و فریاد زد.
- هی شماها میتونید کمک کنید این سگ‌ رو نگه دارم؟
سرباز هایی که توجهشون جلب شده بود بدون حرفی سمت جیسونگ رفتن و جای اون رو توی نگه داشتن سگ گرفتن. جیسونگ در حالی که مثلا داشت زنجیر گره خورده قلاده رو باز میکرد زیر چشمی نگاهی به مردی که از دروازه قصر عبور میکرد انداخت و نیشخندی زد.
••••••••
رطوبت هوا و خاک نیمه خیس جنگل نشون از بارون تازه ای بود. بنگ چان پشت هم‌ نفس های عمیقی میکشید تا اون بوی تازگی رو بیشتر حس کنه.

𝘚𝘬𝘻 𝘰𝘯𝘦𝘴𝘩𝘰𝘵Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz