< راوی >
با حس درد شدید دلش چشمهای خستش رو باز کرد..اول کمی گیج به اطراف نگاه کرد اما با به یاد آوردن دیشب و اون قرارداد کوفتی مژه های نمناکش رو روی هم قرار داد
دلش در حد فاک درد میکرد و انگار کسی چاقو برداشته بود و قصد داشت کمرش رو از بالاتنش جدا کنه
جای مارک های روی گردنش کمی میسوخت و لب هاش گز گز میکرداشک هاش صورتش رو خیس کردن و تازه متوجه شد یه چیزی پاشه
اونقدر درد داشت که بیخیال نیم خیز شدن بشه و به این فکر کنه که اون جئون لعنتی الان کجاست
بعد از دو راند متوالی برای اولین بارش به این روز افتاده بود و مدام زیرلب لعنتش میکرد..اگه شب اول این بود بقیش چی میشد؟
+امیدوارم هرجا که هستی بمیری جئون عوضیبا شنیدن صدای فرد دیگه ای بسمت در برگشت: اوه اینطوری نگین..البته کاملا بهتون حق میدم خیلی عصبی باشین..بزارین کمکتون کنم
اون بتای پسر غریبه بسمتش اومد و کمکش کرد روی تخت بشینه و ازش ممنون بود که اون هیکی ها و جای دندونارو به روش نیاورد=من پارک یو جون هستم..خدمتکار شخصی آقای جئون تو این عمارت
سری تکون داد: خوشبختم..میشه کمکم کنیپسر هول سری تکون داد و کمک کرد از روی تخت بلند بشه: داشتم فراموش میکردم..من وان آب گرم رو آماده کردم بهمراه یکم مسکن..لطفا بعد از اینکه کمی بهتر شدین برای صبحانه بیاین پایین
نگاهی بهش کرد: به نظر همسن میایم..میشه انقدر رسمی با من صحبت نکنی؟پسر همونجور که بسمت حموم راهنماییش میکرد جواب داد: اخه آقای جئون موقع بیرون رفتن خیلی سفارش کردن مراقبتون باشم و البته یادداشتی که گذاشتن رو بهتون بدم..برای همین بنظر میاد شما برای ایشون فرد خاصی هستین..پس من باهاتون رسمی صحبت کردم
پسر با صورتی خنثی نگاهی به فضای حمام کرد: منکه همچین فکری نمیکنم چون خیلی وحشی بود
با دونستن اینکه چه چیزی گفته کمی خجالت کشید و گونه هاش رنگ گرفتپسر بتا ریز خندید و رفت تا از گرم بودن آب وان مطمئن بشه: لطفا ازشون خیلی عصبی نباشین..آقای جئون فرد خوبیه به مرور زمان باهاش آشنا میشین..ایشون کسی بودن که زندگی منو نجات دادن و بهم جایی برای زندگی دادن
پسر امگا کم کم داشت به این بحث علاقه نشون میداد: این جئون توی کالج فقط یه آلفای عوضیه..چطور همچین شخصیتی میتونه داشته باشه.؟!
=گاهی وقت ها آدم ها شخصیت اصلی خودشون رو پنهان میکنن..بهرحال..من پایین منتظرتون هستم اگرهم کمکی خواستین صدام بزنینپسر امگا با تکون داد سرش به بتا فهموند تنهاش بزاره و آروم شلوارک رو از تنش بیرون کشید
روبه روی آینه ایستاد و چشم هاش جای جای بدنش رو چک میکردنجای جای بدنش پراز کبودی بود..هیکی های زیادی روی گردنش خودنمایی میکردن و همینطور لب های پف کردش و موهای بهم ریختش..
البته روی روناش کبودی زیادی به چشم نمیخورد و البته که مطمئن بود اون جئون صبر کرده تا دفعه بعدی اون جارو پر کبودی کنه
KAMU SEDANG MEMBACA
✧ 𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐫𝐨𝐦𝐚 𝐨𝐟 𝐜𝐥𝐨𝐯𝐞 ✧
Fiksi Penggemar"عطرِ میخک" +چی از جونم میخای؟! _اووممم..شاید اگه یه شب زیرم باشی کمکت کنم فارغ التحصیل بشی..هوم؟! کیم تهیونگ توی پرونده ای که از طرف دانشگاه بهش سپرده بودن شکست میخوره و باید پول زیادی برای شکستش به دانشگاه پرداخت کنه ولی چون وضع مالیش خوب نیست مو...