یه جا نوشته بود :
دوست داشتنِ یه آدم، دوست داشتنِ داستانِ اون آدمه...! سعی نکنیم آدمارو عوض کنیم.Kim teahyung:
الان اینجا بودم. کنار دوشمن هام، توی خونشون و کنار دوشمنی که به خونش تشنم.
همون طور که مادربزرگم همیشه میگه بدون گلوله انتقام رو میگیریم. خدمتکار قهوه هارو اورد و جلوی هممون گرفت، قهوه ی توی سینی رو برداشتم و روی میز رو به روم گذاشتم.
جئون یانگ هو قلوپی از قهوه ی توی لیوانش رو خورد. شروع به حرف زدن کرد.
"خب تهیونگ خان پس شما کوک رو پیدا کردی و اوردیش خونه از این بابت ازت ممنونیم.
°آره و مخصوصا من ازتون خیلی ممنونم جون پسرم رو به تو مدیونم.
پوزخندی زدم و قُلوپی از قهوه ی داخل فنجون رو خوردم. اینا واقعا فکر کردن من از انسانیت نوه و پسرشونو نجات دادم؟ جئون ها واقعا یه احمق واقعی هستن.
لیوان قهوه رو به روی میز گذاشتم و لب گزیدم.
_یانگ هو خان حقیقتا میخواستم راجب یه مسئله باهاتون حرف بزنم. میدونید که پدر من عمرشونو دادن به شما.
°خدا رحمتشون کنه.
پوزخندی زدم و یکم حرص رو به جئون دونگ ووک لب زدم.
_ممنون.
چطور جرعت میکنه حتی برای پدر من رحمت بفرسته؟ مرتیکه ی قاتل.
رو به جئون یانگ هو ادامه دادم.
_حقیقتا میخواماگه میشه این رابطه کاریمون رو یکمی جلو ببرم.
اخماش در هم فرو رفت.
"منظورتون چیه؟
با زبونم لبمو خیس کردم. حالا نوبت منه که زندگیتون رو نابود کنم.
_با اجازتون میخوام نوه اتون رو ازتون برای خودم خواستگاری کنم.
یکم مکث کرد و بعد لب زد.
"خب طرف مقابلتون کیه؟ پسر دونگ ووک یا دختر کوان، سوآ یه آلفاس و کوک یه امگای سلطنتی. تنها نوه پسریم هم که یونگیه ولی اونم عین شما آلفای سلطتنتیِ.
_همون طور که میدونید من یه آلفای سلطنتی هستم و صد در صد باید یه امگا رو خواستگاری کنم. پس من...
رو به جئون دونگ ووک کردم و لب زدم.
_با اجازتون پسر شما رو ازتون خواستگاری میکنم.
به گره ای که بین پشونی هاش به وجود اومد خیر شدم. قراره ظربه ای بهش بزنم که تا ابد یادش بمونه...دقیقا یاد روزی ميندازمش که پدر و مادرم رو کشت.
°تو واقعا از پسر من خوشت اومده جون؟
با سر حرفشو تایید کردم و لبخندی زدم. با صدای بم لب زدم.
_البته من تو این چند سالی که باهم شریک بودیم عاشق پسر شما بودم ولی خب ترسیدم پا پیش بذارم چون نمیخواستم رابطم باهاتون بهم بخوره ولی دیگه نتونستم تحمل کنم و دیگه پا پیش گذاشتم اگه شماهم قبول کنید من فردا شب با خواهرم و مادرم مزاحمتون میشم برا مراسم خواستگاری.
جئون یانگ هو با غرور و کمی اعصبانیت شروع به حرف زدن کرد.
"تهیونگ خان ما به شما خبر میدیم دیگه بهتره تشریف ببرید تا امشب بهتون خبر میدیم.
سرمو با هوم تکون دادم و بلند شدم. به همشون تعظیم نَوَد درجه ای کردم و دوباره به حالت عادی برگشتم.
باهاشون دست دادم.
_ممنون که به حرفام گوش دادید من منتظر خبرتون هستم.
همون لحظه جئون یونگی وارد پذیرایی شد.
"یونگی پسرم مهمونمون دارن میرن راهنماییشون.
یونگی باشه ای گفت و من همراهش رفتم، کل مدت اخم روی پیشونی هاش مهمون بود ولی توجهی نکردم.
وقتی از پله های عمارت با یونگی پایین اومدم همون لحظه کوک از آشپزخونه اومد بیرون.
با چشمای خرگوشی و مظلومش بهم نگاهی انداخت. چند لحظه نگاهمون بهم گره خورده بود...نباید قلبم انقدر تند بزنه، نباید عاشقش باشم اون پسر دوشمن منه. ولی محظ رضای خدا کی به اون چشمای خرگوشی نه میگه؟ کی میتونه از اون بدن بی نقص بگذره؟ اون چشمای مظلومش و رایحه ی مست کننده اش، باعث میشه هر لحظه بیشتر بخوامش.
کوک بدون هیچ حرفی سریع از کنارم گذشت و از پله ها بالا رفت.
چشمم کل مدت روش بود حتی وقتی رفت بالا. با احساس آزاد شدن رایحهِ ی شدیدی کنارم به یونگی که اخم وحشتناک روی صورت داشت و چشماش به رنگ طلایی در اومده بود نگاه میکنم.
پوزخندی میزنم...عجب پس عاشق کوکه خب مهم نیس در هر صورتی کوک مال منه.
با صدای وحشتناکی که معلوم بود صدای گرگشه لب زد.
+بریم همین الان.
با خنده تمسخر آمیزی پشت سرش راه افتادم و رفتم از عمارت بیرون.
وایسادم روبه روش.
_از این به بعد بیشتر همو میبینیم، میفهمی که چی میگم.
آروم میزنم به بازوش و میرم سوار ماشینم میشم. وقتی مطمعن شدم از عمارت دور شدم زنگ میزنم به زن عموم.
~میشنوم تهیونگ.
_زن عمو امشب میریم برا خواستگاری به هاندونگ بگو آمده شه نمیخوام اتفاقی بیوفته همه چی باید بی نقص باشه. امشب دیگه همه چی تموم میشه و انتقام ما شروع میشه.

YOU ARE READING
THE LOST WOLF
Werewolf"من به دنیا اومدم تا درد بکشم ولی زندگی کاملا فراموش کرده من چه کسی هستم. من کیم تهیونگ تنها آلفای سلطنتیِ خاندان کیم قدرتمندتر قبل برگشتم تا انتقام بگیرم..." ................................................................. کیم تهیونگ آلفای سلطنتی...