چه خوب که آدم شخص دلخواهش را پیدا کنه،
اما اینکه آدم توسط شخص دلخواهش
پیدا بشه معجزه اس، معجزه ای دلنشین......Jeon Jungkook:
به سمت دشتِ سبزی که رو به روم بود تند تند قدم برمیداشتم. ولی هر لحظه دور تر میشد.
قدم هام تبدیل به دویدن شدن ولی از خستگی وایسادم و دست هام رو روی زانوهام گذاشتم.
وقتی خستگیم در رفتم درست وایسادم اما با دیدن سیاهی دورم ترس برم داشت.
به اطراف نگاه کردم هیچی جز یک تاب و سیاهی اطرافم دیده نمیشد.
*کمک...کسی هست؟بابا؟مامان؟
با دیدن ویترینی که داخلش یک کت و شلوار سفیده و میدرخشید سمتش رفتم.
بهش نگاه کردم و لبخدی زدم. زیبا بود عین نور ماه سفید و قشنگ بود.
آروم سمتش کشیده شدم و تا دستم رو به شیشه ویترین گذاشتم شیشه ویترین شکست.
با ترس چند قدم به عقب برداشتم.
_به سمت رنگ سفید کشیده نشو.
برگشتم ببینم کیه اما کسی پشت سرم نبود.
_به سمت رنگ سفید کشیده نشو.
بازم تکرار شد. از ترس نفس نفس میزدم و دنبال صدا میگشتم.
*کی هستی؟
دیگه صدایی نیومد. من گیر کرده بودم، اما کجا؟ اینجا کجاس؟
با صدای شیحه ی یه اسب برگشتم. اون اسب من بود. اونم من بودم که سوارش بودم.
با تعجب و ترسیده به صحنه یِ روبه روم خیره بودم.
و ناگهان افتادنم از روی اسبم. یکی جسم بیهوش شدم رو بلند کرد. اما اون اون کی بود؟ چرا چهرش معلوم نبود.
تا خواستم برم سمتش صدای گریه ای از پشت سرم شنیدم. ب....بازم من بودم.
رو زمین خاکی پیش یه کلبه افتاده بودم و با زجه گریه میکردم.
چند قدم از ترس عقب رفتم و افتادم رو زمین. همون طور رو زمین عقب میرفتم که به دیواری خوردم.
ناگهان با هین بلندی از خواب پریدم. نفس نفس میزدم و بدنم عرق کرده بود.
عاح خدایا این چه خوابی بود.
چشمامو بستم و به پشت سرم دستی کشیدمو نفسمو بیرون دادم.
بوی بیش از حد رایحه گیلاسم نشانه ترسم بود.
آهی کشیدم و رایحمو جمع کردم.
نگاهمو به ساعت کنار عسلیه تختم دادم خوبه هنوز کسی بیدار نشده یعنی میتونم تا قبل اینکه اعضای عمارت بیدار شن یکمم که شده از عمارت دوری کنم.
اسم من جئون جانگکوکه. تنها امگای سلطنتیِ خاندان جئون. من اینجا تو این عمارت به دنیا اومدم؛ اما اینجا هیچ وقت خونه آشیونه من نبوده.
این عمارت سه طبقه داره و 14 اتاق اما برای من اینجا مثل یه زندان میمونه. نه تونستم پسر خوبی برا این عمارت باشم نه نوهی مورد علاقهی بابابزرگ یانگ هو.
اما من باور دارم میدونم معجزه ها وجود دارن. معجزه منم به موقعش خودشو نشون میده. مطمعنم اونم منتظر منه.
آروم و بی صدا از اتاقم بیرون زدم. به سمت حیاط آروم قدم برداشتم و اطرافم رو نگاه انداختم که کسی بیدار نباشه.
در عمارتو باز کردم و آروم بستمش. از جلو در دور شدم.
چشم هام رو بستم و هوای بیرون رو به ریه هام فرستادم. احساس آزادی میکردم هروقت از عمارت دور میشدم احساس آزادی میکردم.
عین پرنده ای بودم که از قفسش آزاد شده و به سمت آسمون آبی پرواز کرده.
لبخندی زدم و به سمت اسطبلِ اسبم قدم برداشتم.
وارد شدم و روی موهای اسبِ مشکی رنگم رو نوازش کردم.
*الکس! پسرم من اومدم. بازم از عمارت فرار کنیم ها؟
آروم خندیدم و بوسیدمش. الکس رو زین بستم و از اسطبل اوردم بیرون. اطراف رو نگاه کردم که کسی منو نبینه به هرحال همه میدونن من چه کسی هستم و اینطور برام بد میشه چون به گوش بابابزرگم میرسونن.
اگه بابابزرگم بفهمه باز از خونه زدم بیرون بازم عین همیشه کتک میخوردم.
الکس رو از عمارت و از شهرمون دور کردم. سوارش شدم و باهاش تازیدم.
من فقط آزادی میخواستم ولی منتظر میمونم چون معجزه من بل اخره خودشو نشون میده و میاد منو با خودش میبره.
آروم با پام به پهلوهای الکس زدم که با سرعت بیشتری دوید.
چشمامو یکم بستم و گذاشتم بادی که صورتم رو نوازش میکرد بهم آرامش بده.
وقتی سرعت الکس کم شد فهمیدم رسیده جای همیشگی. چشم هام رو باز کردم با دیدن منظره زیبای همیشگی لبخندی زدم.
الکس رو به میلهیِ کناره دشت بستم و رفتم رو به رو دره. یکم فاصلم رو رعایت کردم که یه وقت سقوط نکنم.
دستامو باز کردم و با لبخند به صحنه رو به روم نگاه میکردم.
*میبینی الکس؟ببین پسرم چقدر قشنگه.
نفس عمیقی کشیدم و سمت الکس رفتم. شروع به نوازش کردن کردم و همون طور باهاش حرف میزدم.
*اگه بابابزرگ یانگ هو بفهمه بی اجازه زدیم بیرون بیچاره میشیم.
شروع به ادا در اوردن بابابزرگم کردم.
*بهم میگه کوک بازم از عمارت زدی بیرون مگه نگفتم حق بیرون رفتن نداری.
خنده آرومی کردم و الکس بوسیدم. با دیدن اینکه آفتاب داره میاد بالا آهی کشیدم.
*خب دیگه باید قبل اینکه اعضای عمارت بیدار شن بیچاره میشیم.
به الکس که فقط داشت نگاهم میکرد نگاه کردم.
*میدونم منم نمیخوام برگردم ولی چیکار کنیم میخوای دعوامون کنن.
بندشو گرفتم و پشت سرم کشیدم. وقتی از دشت دور شدیم سوار الکس شدم و شروع به تاختن کردم.
با استرس اینکه کسی بیدار نشده باشه کل مسیرو طی میکردم.

YOU ARE READING
THE LOST WOLF
Werewolf"من به دنیا اومدم تا درد بکشم ولی زندگی کاملا فراموش کرده من چه کسی هستم. من کیم تهیونگ تنها آلفای سلطنتیِ خاندان کیم قدرتمندتر قبل برگشتم تا انتقام بگیرم..." ................................................................. کیم تهیونگ آلفای سلطنتی...