ch.1

30 3 1
                                    

میدونست همه‌ی این چیزا رو یک بار دیگه هم دیده ولی هیچ اختیاری از خودش نداشت.همه چیز داشت تکرار میشد و نمیتونست به کسی چیزی بگه.انگار عروسکی بود توی دست دیگری!
کنار همسرش نشسته بود و نمایش ابراز علاقه‌ی مرد دیگری به خودش رو تماشا میکرد.دست مشت شده‌ی همسرش رو زیر دستاش میفشرد و با این کار از مرد خشمگینش آرامشی بیشتر از اونچه نیاز بود رو میخواست.همه میدونستن که هرگز توان برابری با سپاه بزرگ هوشمند رو ندارن و نخواهند داشت.باید از هرگونه جنگ یا دشمنی دوری میکردن…
_تو جلوی من ایستادی و از عشق به همسر من میگی مردک؟
_آبتین تو هرگز نتونستی چیزی که سزاوار دلربا بوده رو بهش بدی پس باید ازش بگذری!
_بس کنید!اینجا جای این جنگ و درگیری‌ها نیست.تو اینجا مهمانی پس رسم مهمانی رو به جا بیار.
_من مهمان شما شدم تا همین خواسته‌م رو بگم.گفتم تا همه بدونن این چیزی که اسمش رو گذاشتید حکومت تنها یه بازی بچگانه‌ست.ارزش زیباترین زن این سرزمین کاخ پادشاهی منه نه این دژ فرسوده که امروز و فردا فرو میریزه!
_من از تو بزرگترم!
_این ارزشی نداره!
_همسر و فرزند دارم!
_و این هم…
دید که آبتین با خشم از جا بلند شد ولی این رو میدونست که باید جلوشو بگیره.برای آرامش اندک مردمی که در پناه همین دژ فرسوده زندگی شادی داشتن بابد این کار رو میکرد.با شتاب از جا پرید و چند گام بلند به سوی اون مرد چشم چرون برداشت.از همسرش هم جلوتر رفت و ناخودآگاه چیزی رو برای پایان دادن به آشوب درونیش به زبون آورد…
_از من بگذر…من همینجا جلوی همه‌ی فرماندهان دژ میگم که اگر در آینده دختری به دنیا آوردم اونو به همسری تو در میارم…
_دختر؟تو همین حالا یه پسر داری.میدونی که تو این سرزمین دختر و پسر با هم برابرن!
_از اینجا گمشو!
صدای فریاد همسرش توی گوشش زنگ زد و اونو بیش از پیش ترسوند.دلش تو سینه تاب نمی‌آورد.نمیتونست هیچی نگه!اگر جنگ میشد هوشمند از جون هزاران آدم بیگناه نمیگذشت.باید شهر و مردمشون رو از این آشوب دور میکرد!
پیش از اینکه مشت فشرده‌شده‌ی همسرش به چهره‌ی هوشمند فرود بیاد خودش رو جلو انداخت و به گمان اینکه دیگه باردار نمیشه با درموندگی نالید:باشه…میپذیرم!
_دلربا!
با صدای دلخور همسرش چشم بست که صدای کودکانه‌ای توی گوشش پیچید:ماما…ماما…
وحشت‌زده چشم باز کرد که صدای کودکانه جاشو به صدای پسری جوان داد:مادر؟مادر چیزی شده؟
رو برگردوند و پسر دلبندش رو دید.ترسیده نگاهی به هوشمند کرد که با نگاهش پسر زیباش رو نشونه گرفته بود.به سمت پسرش دوید و همزمان با هل دادن اون برای بیرون کردنش از تالار با صدایی که از ترس میلرزید نالید:برو از اینجا!برو ماهور برو!خواهش میکنم برو…ماهور…برو پسرم!ماهور…
_دلربا؟دلربا خوبی؟بیدار شو…
با هراسی جان‌فرسا از جا پریده و از ته دل جیغ کشید:برو…!
همین که توی آغوش همسرش فرو رفت تنش گرم و دلش آروم شد ولی هنوز ترس ، دلش رو میلرزوند.اگر اون روز میرسید و پسرش رو به زور ازش میگرفتن چی؟
_آبتین!اگر پسرمونو ازمون بگیره چی؟اگر کاری که گفته رو انجام بده…
_نمیذارم!من نمیذارم اون بی همه چیز پسرمونو ببره!
_ولی از اون همه چیز بر میاد!راه انداختن یه جنگ بزرگ برای اون کاری نداره ولی ما…
با نشستن سر انگشتای دست همسرش روی لبای لرزونش سکوت کرد و به زمزمه‌ی دلگرم‌کننده‌ی همسرش گوش سپرد:هیچکدوم از چیزایی که توی ذهنت میگرده پیش نمیاد.پسرمون جاش امنه.همین که به دژ برگرده خودم با همه‌ی توانم ازش نگهداری میکنم.
با یادآوری ماهور خودش رو از آغوش همسرش بیرون کشیده و پرسید:ماهور کی برمیگرده؟
*
با شنیدن این که پیکی به اردوگاه اومده از چادر بیرون دوید و خودش رو به زمین تمرین رسوند.ماهور رو دید که مثل همیشه درحال جنگیدن با یکی از سربازان اردوگاه بود.لبخندی روی لبش نشست و با آرامش به سمت جایگاه همیشگیش رفت.روی تخت کوچکی نشست و چشم به رزم ماهور و اون سرباز دوخت.شاید اگر نامه‌ای که اون پیک آورده بود همون چیزی بود که فکر میکرد دیگه نمیتونست همچین چیزی رو ببینه!
_همایون؟چرا اینجا نشستی؟
با صدای آشنایی نگاه از ماهور گرفت و با دیدن چکامه ، زنی میان‌سال که همه‌ی اون سال‌ها از اون و ماهور نگهداری کرده بود،لبخندش بیشتر کش اومد و دستش رو به روی تخت درست کنارش کوبید.
_بفرمایید اینجا!
_تو باید بری تو!هوا سرده!
سرشو برگردوند و با نگاه به ماهور زمزمه کرد:اون اینجاست من چرا برم؟
_چون هوا سرده.اگه باز سرما بخوری و…
_من همه‌ی این چند روز تو چادر موندم.بهترم!
چکامه با لبخندی دلسوزانه و مهربون از پشتش گذشت و کنارش روی تخت نشست.نگاهش رو به نیم‌رخ همایون دوخت و پرسید:امروز ساز نزدی؟چیزی شده؟

شور شیداییWhere stories live. Discover now