CHAPTER 4

577 65 40
                                        


'جنی'

روی صندلی پشت میز ناهار خوری که کلا با غذا پر شده منتظر لیسا نشسته بودم. میخوام وادارش کنم باهام شام بخوره چون دلم میخواد صورتش رو وقتی میبینه زنش میتونه چه غذاهایی رو درست کنه و انقدر خانوم باشه رو ببینم. به این فکر احمقانم لبخند زدم.

قبل از اینکه برای با چندم خمیازه بکشم حیرت زده به ساعت نگاه کردم، از ده شب گذشته بود اما لیسا هنوز نیومده. چند بار سعی کرده بودم بهش زنگ بزنم اما همش روی پیغام گیر بود.

یهویی در باز شد، سمت در وروردی رفتم که با چهره خسته لیسا روبرو شدم. موهاش بهم ریخته و دو سه تا از دکمه های بالای بلوزش باز بودن.
"لیسا، چیشده؟"

با دیدنم آه عمیقی کشید طوری که انگار فقط خدمتکارشم یا حتی بدتر از اون، یه تشکر نمیخواست بکنه.

"من خسته ام، فقط میخوام دوش بگیرم و بخوابم."

"اما تو که چیزی نخوردی مگه نه؟ راستی ناهاری که من برات درست کردم رو خو-"

"شام خوردم. لازم نیست دیگه منتظر من بمونی یا حتی برام ناهاری چیزی درست کنی چون نمیخوام. از پس خودم برمیام."
خواست سمت اتاق خواب بره دستشو گرفتم لیسا چرخید و باعث شد با عصبانیت بهم خیره بشه‌.

قبل از جواب دادن به آرومی دستشو رها کردم.
"لطفا بیا باهم شام بخوریم، من هنوز چیزی نخوردم منتظر تو بودم."

"اگه الان باهات شام بخورم دیگه منتظرم نمیمونی؟ دیگه نمیخوام ناهار یا هیچ چیز دیگه ای برام درست کنی."

اون به اتاق خواب رفت، قطره اشکی روی گونم حس کردم. من اشتباه میکردم. اشتباه میکردم. لیسا مانوبان هیچوقت قرار نیست از من خوشش بیاد. این اشتباه خودم بود که فک میکردم اونم عاشقمه یا حتی چیزی شبیه به این وجود داره. با عصبانیت اشکامو پاک کردم، من همون احمقیم که تو قبلا بودم. اما انقدر احمق بودم که یه چیز به این ساده ای رو همون اول نفهمیدم.

سمت میز شام برگشتم به چیزایی که درست کرده بودم خیره شدم و لبخند تلخی زدم.

باعث تاسفه.

جنی رقت انگیز.

بهترین اسم برای منه!

قبل از رفتن روی مبل بدون اینکه چیزی بخورم، خندیدم. خیلی سردم بود، پیراهن بزرگم برداشتم روی بدنم انداختم. نمیخوام برم داخل که با اخم لیسا روبرو بشم. اون از من بدش میاد و از اینکه اینو بهم نشون بده متنفرم.
لبامو محکم گاز گرفتم تا فکر نکنم، سعی کردم چظامو ببندم و خودم رو مجبور به خوابیدن کنم.

"لطفا نرو! لطفا بابا. خواهش میکنم... خواهش میکنم!"

"جنی! جنی!"

"نکن!"

"جنی!"
با فریاد لیسا بلند شدم و خودمو تو آغوشش انداختم. حس تنش داشتم اما محکمتر بغلش کردم تا گرماشو احساس کنم. بغلش آرامش خاصی رو بهم میداد. معمولا تهیونگ کسی هستش که وقتی این کابوش میبینم سراغم میاد.

وقتی حس کردم چیزی نمیگه خودمو عقب کشیدم و با زمزمه به دستام نگاه کردم. از رفتارم با خجالت به لکنت افتاده بودم.
"م... م-تاسفم. نمیخواستم همچین کاری کنم."

"چرا نمیری تو اتاق بخوابی؟"

"میخوام همینجا بخوابم. اشکال نداره لیسا جایی برای نگرانی نیست."
دوباره خواستم بخوابم که دستمو گرفت و نذاشت.
"برو تو اتاق بخواب، ابنجا سرده."

"تو خسته ای. تو برو بخواب فردا باید بری سرکار لیسا."

یهویی شکمم با صدای بلند شروع به سر و صدا کرد.
"این دیگه چیه؟"

"هیچی نخوردی؟"
با اخم پرسید.

"گرسنم نبود."

"بیا بریم بخوریم."

"الان ساعت دو نصف شبه."
گفتم و به ساعت روی دیوار نگاه کردم.

"یالا!"
اون با قاطعیت گفت و من چاره ای گز دنبال کردنش نداشتم.

"تو خودت همه اینارو درست کردی؟"
ابروهاشو خم کرد. سرمو به آرومی تکون دادم.

"بشین."
قبل از اینکه بشینم یه صندلی برام کشید درست مثل یه آدم متشخص بود. دوباره قطره اشکی رو گونم ریخت که سریعا پاکش کردم. من یه کابوس دیده بودم و واقعا هیچ اشتهایی نداشتم. خیلی وقت پیش اتفاق افتاده ولی انگار همین دیروزه.

"بخور."
لیسا یه بشقاب جلوی من گذاشت و یکی دیگه جلوی خودش.

همینطور که هنوز نگاش میکردم گفتم.
"نیازی نیست بخاطر من چیزی بخوری، میدونی که."

"منم گشنمه بخاطر همین از خواب بیدار شدم."
جواب داد.

بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم به چشماش نگاه کردم. در حقیقت میدونم بخاطر اینکه من مثل یه دختر کوچولو داد و بیداد میکردم بیدار شده نه اینکه گرسنش باشه.

"ببخشید."
دوباره به بشقاب خیره شدم.

"تو هیچ کار اشتباهی نکردی! چرا هی پشت سر هم میگی متاسفی هان؟"
وقتی واکنشی نشون ندادم قبل از ادامه دادن آه عمیقی کشید.
"ببین، اینجا کسی که اشتباه میکنه منم. ببخشید که وقتی این همه چیز برام درست کردی باهات شام نخوردم."
نگاهش کردم. به میز اشاره کرد.

"من یه همسر ناسپاسم مگه نه؟"
بهم لبخند زد که باعث شد منم همینکارو کنم.

"نیستی."

"بیا بخوریم! من گرسنمه. خیلی خوشمزه به نظر میان."
قبل از خوردن یجوری حرف میزد انگار یه سال بود چیزی نخورده.

عین احمقا داشتم لبخند میزدم که وقتی متوجهم قیافه ضایعم شد برام اخم کرد، لب پایینم رو گاز گرفتم و شروع به خوردن کردم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.

بالاخره تموم شد.
"تو برو داخل اتاق بخواب منم همینجا مبخوابم، هنوز چند ساعت وقت برای خوابیدن داریم."

"میشه پیش من بخوابی؟ یکم میترسم."

چیزی نگفت پس موافق نیست.
"باشه پس میرم تنهایی بخوابم."

وقتی داشتم دور میشدم جواب داد.
"باشه، میام پیشت میخوابم چون واقعا دلم نمیخواد اینجا از سرما یخ بزنم."
در حالی که پشت سرم میومد لبخند زدم بلافاصله لبامو گاز گرفتم تا جلوشو بگیرم.

سریعا زیر پتوی ضخیم کنارش سر خوردم تا گرمای بدن لیسا رو به خوبی حس کنم.

**********

PLZ VOTE🖤

הגעתם לסוף הפרקים שפורסמו.

⏰ עידכון אחרון: May 16, 2024 ⏰

הוסיפו את הסיפור זה לספרייה שלכם כדי לקבל התראות על פרקים חדשים!

Unwanted bride |JENLISA TRANSLATED|Stories to obsess over. Discover now