part•4•🌙

5 0 0
                                    

نگاهشوبه آینه دوخت شروع کرد به ناسزاگفتن به خودش

-آخه بدزات الان بدون اون میخواب چیکارکنی هاح؟!

چراانقدعوضی ای اومد صادقانه بهت گفت دوست داره بعدتو!

.ازحرص دندوناشوروی هم فشرد

-چراانقدتندرفتی لعنت بهت چرا، آخه چرا؟

‌.گلدونی ک روی طاق شومینه بود برداشت سمت اینه پرت کرد اینه دونیم شد زمین افتاد

-نبینم قیافه نحستو

.خطاب بخودش گفت

-اخه بدبخت ، مگ تومیتونی زندگیتونابود کنی؟!
پس چرانابودش کردی؟!
چراغرورشوخورد کردی!
ویکتوربدبخت بست نبود! حاح شعت الانم کصخل شدی ،

.مکثی کرد حرفشوتصحیح کرد

-کصخل بودی کصخلترشدی داری باخودت حرف میزنی وای

.به سختی خودشوروی صندلی کنارشومینه پرت کرد...امابه ثانیه نکشید که به سمت اتاقش پاتند کرد بعدبرداشتن سویشرت طوسی اور سایزش به سمت مینی بارداخل اتاقش شیشه وودکا قدیمی ای برداشت ازکلبه خارج شد

.....

                                    «تهیونگ»

. گوشه ی پیاده روقدم های ارومشو به سمت خونه هیونگش میکشید ،

+اون منونمیخوادرسماردم کرد

.......

                                   «خانه پارک»

.بالحن تشرواری لب زد

•بزاربه کارم برسم بچه

~بزارکناراون لپ تاب کوفتیو ععع

.سمتش حجوم برد سعی کرد لپ تاب ازش بگیره تابه خواسته اش برسه ولی...

•میگم نکن بچ...هه....عع کیه ؟

.دندون هارو ذوی هم فشرد باحرص لب زد

~مزاحم

.راهشوبسمت آیفون کشیدتاازبچگی هرنوع فحش بدبیرابلدبودنثارفرد پشت درب بکنه

.بالحن سرد سردرگمی لب زد جیمین متعجب پلک عصبی پروند بعدچندپلک زدن سریع ....

~حقته الان پشت درنگهت دارم

.جیمین خبرنداشت دوسنگش چقدرناراحته الان فقط میخواست عصبانیتشوخالی کنه

~حرف بزن دیگ

+هیونگ، میتونم بیام تو

.بالحن کلافه سردی گفت

آیفون ازخودش فاصله داد سمت یونگ برگشت....

~این چشه؟؟

•من چه میدونم خودرواکن.....

~اوه..اوه...باشه بیاتوبچه

.....
درب واشد ....

+جیمینا من بهش گفتم

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: Sep 15, 2024 ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

ℝ𝔼𝕍𝔼ℕ𝔾𝔼|𝐊𝐎𝐎𝐊𝐕Where stories live. Discover now